علوم انسانی اسلامی و رشته های مختلف ( حتما بخوانید در ادامه مطلب قبلی )

این خودش مالیت دارد. گفته این اسکناس مالیت دارد . مالیتش در طول زمان تنزل کرده . می‌گوید خوب بکند. این مثل یخ می‌ماند. اینقدر یخ از شما طلب دارد. زمستان یخ به او می‌دهی می‌گوید من چکارش کنم؟ می‌گوید خوب گرفتیم دیگر. حالا قیمت ندارد چکار باید کنیم؟ گفتند 6 ماه این هم سر 6 ماه ، حالا به این صورت درآمده. ممکن است در عالم خودش مواردی هم داشته باشد ، اما من می‌دانم این پول یک چیز جدیدی است ، با این کلمه که آقا این خودش مالیت دارد محقق‌المفهوم نمی‌شود که من دربارة آن حرف بزنم. نگاه به مصادیق آن می‌کنم. مثلاً آقای حسین ذوالانوار یک خانه در زنبیل آباد قم داشت گفتند چقدر فروختی گفت 80 هزار تومان. الآن یک خانه‌ای اجاره کرده پارسال ماهی 80 هزار تومان می‌داد امسال ماهی 90 هزار تومان. اگر آقای ذوالانوار 90 هزار تومان اگر آن موقع (ده سال پیش) دستی از کسی گرفته بود الآن طبق این فرمولها می‌خواست 90 هزار تومان را بدهد (گفتم آن خانه اندازة این خانه بود ، گفت بله یک کمی این خانه بزرگتر است) پول یک خانه می‌شود اجارة یک ماه یک خانة الآن ، بعد از ده سال. انسان عقلش برایش حجت است. عقل من می‌فهمد که این مصداق «لا تظلمون و لا تظلمون» نیست. حالا به افراد بگوئیم که شما چه می‌کنید؟ بعد بیائیم بگوئیم که دین اینرا می‌گوید. چون ما می‌گوئیم که آقایان از جیب خودشان این حرفها را درنمی‌آورند ،‌آقایان بیان احکام الله می‌کنند. وقتی هم می‌گوئید حکمش این است که الآن شما 80 هزار تومان آن زمان را به او بدهی ، می‌گویند پول اجارة یک منزل را بده به پای یک خانه ، می‌گویند دین اینطور می‌گوید. عقل من می‌گوید که این ظلم به دین است. به هر کسی این فتوا را ارائه بدهی لائیک می‌شود. لائیک شدن چیز خیلی دشواری نیست. دو تا فتوای اینطور بگذار سینة افراد و به آن هم مارک دینی بزن . این طرف هم باید کار شود. دین باید از این اتهامات خارج شود. اولین جا  فتوی است. اما دین گفته «لا تظلمون و لا تظلمون» اگر قرض دادی بهت ظلم نشود. این «لا تُظلمون» هم پول یک خانه را بدهی پول یک ماه اجاره‌اش به تو در ده سال بعد بدهند ، این نیست. باید عقل را بکار انداخت. درست است که آنجه می‌فهمد نسبی است و دلیل آنکه نسبی است نمی‌شود به شارع نسبتش داد. هرگز ما نمی‌توانیم آنچه را می‌فهمیم بگوئیم اسلام این را می‌گوید. نه. ما باید بگوئیم ما از اسلام این را فهمیدیم. این حد اسلام نیست ، حد فهم ما از اسلام است. ما الآن مثلاً به این نتیجه رسیدیم که پول باید ثابت باشد تا مقررات اسلام قابل اجرا باشد. ما به این می‌گوئیم علوم انسانی اسلامی. اما چطور کلمة اسلام را بکار می‌بریم؟ نسبی می‌گوئیم در این مقطع تا این حد به این نتیجه رسیدیم. ممکن است در آینده به چیزهای دیگری برسیم ، باز دومی برایمان معتبر است.
پس نسبی بودن برداشتهای ما همیشه زمینه را برای حرکت و نوآوری باز می‌گذارد. علت باز بودن باب اجتهاد نسبی بودن برداشتهاست. چون اگر در یک برداشت ما مطلق شویم انسداد باب اجتهاد می‌شود و ما را موکول به اجتهادمان کرده‌اند. شارع ما را به اجتهادات خودمان بسته است. یک مدتی آقایان می‌گفتند که اجتهاد ما موجب انحراف می‌شود ، اخباری می‌شدند. بعدها دیدند که انسداد باب اجتهاد خیلی کار را خراب‌تر می‌کند ، آمدند اصلاً آن را رد کردند ، این را گرفتند. ممکن است در آینده بشر استفاده از علوم انسانی را برای تقویت اجتهادهای خودش لازم ببیند. بگوید اینها هم قسطی ازثمن دارند، اینها هم می‌توانند به ما برای دانستن و فهمیدن و تعقل کردن مدد بدهند. پس فقیه می‌تواند یک گروه تجربی در اختیار داشته باشد برای فتواهایی که می‌خواهد بدهد از استنباط ، تجربه و تحقیقات آنها استفاده کند. الآن فقها در این حد استفاده می‌کنند از مطالعات شاگردانشان بهره می‌گیرند. آنها می‌روند کتب معتبر را، روایات را، درمسئلة موردنظر می‌بینند و اشکال می‌گیرند. با این اشکالاتشان فتوای استاد را می‌سایند. این ساییده شدن مثل الماس است. تلالؤ پیدا می‌کند ، شفافیت پیدا می‌کند ، تراش خورده می‌شود ، قیمت پیدا می‌کند. مثلاً یک روایت یا یک حکم از حلاجی 200 تا 300 یا 500 تا مجتهد قوی بدست آمده. یعنی 500 تا مجتهد بر روی آن چانه زده‌اند ، بحث کردند ، دعوا کردند ، مباحثه کردند ، از وسط اینها این مطلب. این مطلب را نمی‌شود عوض کرد. شما الآن نگاه کنید فقهای ما بعضی‌ها فتاوایشان سریع‌التغییر است. اینها تجهیز ذهنشان خوب است. بعضی‌ها فتواهایشان اصلاً در طول سال و قرن عوض نمی‌شود. محقق ، صاحب شرایع ، هنرمند است هر کس بتواند فتوایش را عوض کند. که صاحب شرایع هم متن شرایع را آورده بعنوان اساس تحقیقاتش ، چون خیلی استوار فتوا می‌دهد. امضایش معتبر است. مثلاً اختلاف فتوای او با مجتهدین فعلی خیلی زیاد نیست. نورانیت داشته ، مطالعه داشته ، حافظة خوب داشته ، با حافظه‌اش هم خوب کار می‌کرده و عادتش هم این بوده که با تقوا حرف بزند نتیجه‌اش این شرایع شده است. ممکن است در آینده فقیه این استنباط کند در مسائلی از قبیل پول شاگردان ، بروند روی این مسائل بررسی کنند ، نظراتشان را بیاورند ، ما نظراتشان را حلاجی می‌کنیم بعد در رابطه با آن ، آن موقع قضاوت می‌کنیم.
الآن مثلاً قضاوت ما قضاوت بدوی است ، قضاوت ابتدایی است. یک گروه را مأمور می‌کند ، هزینه‌شان را می‌دهد بروند تحقیق کنند در رابطه با مسائل.
پس معنای اینکه یک زعیمی ، یک مجتهدی ، یک کسی رهبر باشد این نیست که آن رهبر از افکار و از علوم و از رشته‌های علمی جدید و اینها مستغنی باشد نخواهد استفاده کند. نه ، گروهی را مأمور کند بروند بر روی این موضوع بروند نظراتشان را بیاورند بعد بر اساس آن نظرسنجی‌ها تصمیم بگیرد ، ارائة طریق کند. و ما به سمت این قضیه می‌رویم اما باید مواظب بود. چهار چوب باید از علم مطلق استفاده شود. آن وقت قلمرو علم نسبی را در چهار چوب علم مطلق مشخص شده باشد. این علم نسبی برای مسخ علم مطلق بکارگیری نشود. بلکه برداشتها چون قبلاً هم که از اینها استفاده نمی‌شد نسبی بود ، منتها این نسبی بهتری است. آن موقع نسبی 50 درصد بود ، الآن که یک گروه محققی بر روی آن بررسی کنند می‌شود نسبی 70 درصد. خوب کسی از 50 درصد برساند به 70 درصد بد است؟ بکار بگیرد اینها را. حالا مرسوم نبوده ، خوب مرسوم نبود ، یک وقت مرسوم بشود. در شعب مختلف که فقیه می‌خواهد رهبری و زعامت کند ، فتوا بدهد ، کارشناسان تحقیقات خوب داشته باشند. مثلاً می‌خواهد بگوید الکل نجس است یا طاهر؟ باید تحقیقاتی بشود. این چیزی که نجس است یک چیز خوردنی است که نجس است ، خمر است ، این چیزی که الآن صنعتی است خوب
می‌توانند این را رقیق کنند و بخورند و مضر هم هست. بعضیهایشان الآن می‌گویند الکل چوب نجس است بعضیهایشان می‌گویند طاهر است. این که بعضی می‌گویند طاهر است و بعضی می‌گویند نجس است پس معلوم می‌شود جا برای حرف دارد. حالا یک عده‌ای که در این قسمت مطالعاتی کرده‌اند ، فرمولها را می‌دانند ، اینها می‌دانند که اینها دو ماهیتند یا یک ماهیت. آخر دو فرمول دارند. ممکن است فرمول معدنی‌شان یکی باشد ، فرمول شیمی آلی‌شان متفاوت باشد. یعنی دو جنس هستند. مثلاً اورة صنعتی و اورة در موجودات آلی. تعداد ملکولها را مساوی است ، تعداد اینها از هر چیزی هست مساوی است ، اما خواصش کاملاً متفاوت است. علت تفاوت خواص این است که اینها بصورت زنجیره‌ای به هم وصل هستند یا بصورت حلقوی وصلند از این جهت بعد از شیمی معدنی شیمی آلی را آوردند که قضایا را از حیث تعداد ملکول اتم در ترکیبات نگاه نمی‌کند ؛ از حیث نحوة قرار گرفتن آنها نگاه می‌کند و خواص در نحوة قرار گرفتن آنهاست. در مسائل دیگر هم همینطور.
پس علم نسبی و علم مطلق به این صورت است که قلمرو علم مطلق را مشخص کنیم. “من کیستم” قلمرو علم مطلق. این مثل گندم است که او می‌آفریند. “کمال من در چیست” اینها قلمرو علم مطلق است. حالا در حاشیة این مسائل وقتی می‌خواهیم پیاده کنیم خیلی از داخل آن بحثهایی در می‌آید. قلمرو علم نسبی همان قضایایی است که عقل می‌تواند با تحقیق مسئله را حل کند. هر جا مسئله‌ای را بتواند عقل حل کند قلمرو اوست. هر جا عقل بتواند بر قضیه‌ای محیط شود همان قلمرو اوست. و هر جا عقل نتواند محیط شود قلمرو علم مطلق است. بشر چگونه شمشیر بسازد؟ محیط بر اوست. اشتباه می‌کند ، کم و زیاد هم دارد ، اما در حوزة اوست. این کار عقل است. بمب می‌سازد ، هواپیما می‌سازد. اینها حوزة اوست. مثلاً ظلم چیست؟ این ظلم است ، آن ظلم نیست بسیاری قیاس که می‌کردند قلمرو علم نسبی را به حوزة علم مطلق گسترش می‌دادند (که البته این درست نبود) این آیه را ملاحظه نمائید : «ابائکم و ابناءکم لا تدرون ایهم اقرب لکم نفعا» این حوزة علم مطلق است. پدرتان یا فرزندانتان کدامیک فایده‌اش برأی شما بیشتر است که او را بیشتر بگذارم. شما این مسئله را نمی‌توانید حل کنید. شخصی چند تا بچه دارد ، پدر هم دارد. کدامیک از آنها برایش نافع‌ترند که ارث را به او بدهیم؟ گفته نمی‌توانید. شما می‌گوئید می‌توانید ؛ بگویید. می‌گوید «لا تدرون». این یک مسئلة ساده را جلوی ما گذاشته. «لا تدرون». ابوحنیفه گفت این آیه چه می‌گوید که «سیروا فیها لیالی و ایاماً امنین و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره و قدرنا فیها السیل». «سیروا فیها لیالی و ایاماً امنین». گفتند این کدام راه است؟ گفت راه مکه است. گفت بگو ببینم در این راه مکه فلانی را نزدند؟ مال فلانی را نبردند؟ می‌گویی نه. این کدام راه است؟ وقتی اعتراف کرد که اشتباه کردم ، خوب بیخود گفتی، گفت پس شما بگوئید منظور چیست؟ گفت حالا ما می‌گوئیم :  «قری التی بارکنا فیها» قرآن است. «قری الظاهره» اهل بیت است. «و قدرنا فیها السیر» از این اهل برویدو به این قرآن برسید. آن قراء مبارکند. اینها قرای ظاهره است. «سیروا فیها لیالی  ایاماً امنین» هرچه با اینها بروید گمراهی ندارید. شب یا روز برو ؛ گم نخواهی شد. «سیروا فیها» در این قرای ظاهر بعد می‌گوید «و قالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم» گفتند نمی‌خواهیم ما از این راه برویم ، ما از این راه قراء ظاهره نمی‌رویم. ما مستقیم به قراء مبارکه می‌رویم .«ربنا باعد بین اسفارنا» بین سفرهایمان طول بکشد. «و ظلموا انفسهم» به خودشان ظلم کردند. «و جعلناهم احادیث و مزّقنا هم کل ممزق» خوب انسان به آیه نگاه می‌کند می‌گوید دربارة قوم سبا می‌گوید. وقتی نگاهش می‌کند می‌گوید ایاک اعنی واسمعی یا جاره می‌گفتم سبا، اما دارم اینجا را می‌گویم . همین سورة سبا در همین آیات یک آیة دیگر هم باز همین حرف را می‌زند «لقد کان لسباء فی مساکنهم آیه جنتان عن یمین وشمال » این قرآن و سنت است ، «جنتان عن یمین و شمال». «کلوا من رزق ریکم و اشکروا له» هرچه از قرآن و از اهل بیت استفاده کنید این رزق رب است. «واشکروا له». «بلده طیبه و رب غفور» اینها چه کار کردنند، در همین آیه چطور مچ آنها را می‌گیرد؟ می‌گوید :« فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمط واثل وشیء من سدر قلیل سبا/ 16» اینها فسق کردند ، اطاعت نکردند ، از اینها استفاده نکردند ، ناشکری کردند ، این دو تا بابش را (باب اهل بیت و باب قرآن) «بدلناهم بجنتیهم جنتن ذواتی اکل‌خمط واثل وشیء من سدر قلیل» باغهایی فقط درختهایش تلخ ، تند ، شور ، «اکل خمط و اثل و شیء من سدر قلیل» یک عدة کمی ، یک درخت کناری هم گاهی در آن پیدا می‌شود. این دقیقاً آنچه از آیات استفاده می‌کنند بعد از اهلبیت  می‌شود «ذواتی اکل خمط واثل».  جای اهلبیت را هم چه گرفته؟ جای قرآن این تفسیرهایشان ، جای اهلبیت هم امرائشان و علمایشان. همه‌شان «ذواتی اکل خمط و اثل شیء من سدر قلیل». «شیء من سدر قلیل» مثلاً یک عمر بن عبد العزیزی هم بین این خلفا دربیاید.این هم سدر قلیل، یک حرف درستی هم وسط حرفهایشان زده باشند. «شیء من سدر قلیل» قرآن خیلی قشنگ حرف می‌زند. این دو آیه پشت سر هم است. «ارسلنا علیهم سیل العرم» را دارد ، آن هم که می‌گوید «و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره و قدرنا فیها السیر سبا/ 18» هم به آن عبارت هم به این عبارت دو تا آیه پشت سر هم. اصلاً در این سوره سلسله آیات متصل به هم است. این حدود مشخص است. ما وقتی نمی‌دانیم پدرمان نفعش چیست ، این حدود ارث یک ذره نباید با تغییر و تبدیل باشد. سهم اینقدر است ، سهم او آنقدر است ، پسر اینقدر ، دختر آنقدر ، «یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین» این استخوان بندی کار را با وحی درست کنید اما در استنباطی که می‌خواهیم از این قضایا بکنیم از عقلمان استفاده کنیم. یعنی همان نسبی را مؤیدش کنیم به تجربه و حس و علوم جدید. کار جدیدی نمی‌کنیم. ما از این نعمت خدا هم استفاده می‌کنیم. کامپیوتر هم نعمت است ، آنها هم نعمت است ، اینها برای استنباط حکم بیشتر بتوانیم استفاده کنیم.
(س) [آقای زاهد] : سؤالی که بنده دارم در رابطة بین این دو تا هست یعنی متوجه می‌شوم که علم مطلق داریم ، علم نسبی داریم ، قلمروهای آنها با هم متفاوت است ، گیرم طوری که من از فرمایشاتتان استفاده کردم ، می‌فرمایید که علم نسبی ما می‌باید تابع علم مطلق باشد. یا به عبارتی اصول کلی‌اش را از علم مطلق می‌گیرد و بعد در همان راستا حرکت می‌کند.
(ج) : این را برایتان توضیح می‌دهم تا بعد سؤالتان را مطرح کنید. ما اینطوری می‌گوئیم : این علم نسبی برای خودش چهار چوب دارد. برای خودش مبنا دارد ، برای خودش ارزش و روش دارد. داشته باشد چکارش داریم. وقتی می‌خواهد با دین اصطکاک پیدا کند و بیاید در مسئلة کشف حکم تکلیفی از آن استفاده شود خراش روی خط و جهت و حدودی که او دارد می‌دهد. این پیشروی در آن نکند. این آن اندازه صلابت ندارد که بتواند مطلق را بخراشد. چون ما می‌دانیم او صلب است. اگر یک جایش سست است خودش نیست ضریب درک من نسبت به او یک خورده آنرا سست می‌کند. پس علم نسبی می‌تواند با برداشتن من اصطکاک پیدا کند و می‌تواند در برداشتن من اثبات ابطال کند. برداشت من نسبی است. این علم می‌تواند در آن نفوذ پیدا کند.
چون این از یک راههایی آمده یک چیزهایی را توجه نکرده. او متوجه می‌شود این عوامل با آن قضایا در رابطه است مبنای شما این است ، چرا اینطوری گفتی؟ پس اینکه می‌گویم در چهار چوب او ، نه ، نمی‌آید برای علم نسبی قلمرو تعیین کند. علم نسبی  برنامه‌های خودش را دارد ، راه خودش را دارد می‌رود. ما استخدامش می‌کنیم برای این کار. اما نه برای تغییر و تحریف و استحالة این کار. برای شفاف‌تر دیدن این قضایا.
(س) [آقای زاهد] : حال بعضی از این علوم نسبی پایه مبانی‌شان فاسد است یعنی وقتی که ما می‌خواهی آنها را طراحی کنیم ، مبانی‌ای را انتخاب می‌کنیم که این مبانی فاسدند. مثلاً ما در رابطه با واقعیتهای خارجی هم واقعیت غیب داریم هم واقعیت مشهود. او می‌آید اصلاً روی واقعیت غیب خط می‌کشد می‌گوید من اصلاً این را قبول ندارم و مبنای کار خودش را بر روی واقعیت مشهود می‌گذارد. چیزی که از توی این مجموعه در می‌آید آیا می‌تواند کمک به ما بکند در اینکه می‌فرمایید شفاف شدن یا اعتلا یا روشن‌تر شدن علم مطلق است یا اینکه آن مبنای فاسدش ممکن است ما را گمراه کند. یعنی علمی ممکن است باشد که مبتنی بر غرور باشد همینطور که فرمودید ما نباید عقل را زیاد دست کم بگیریم ، نباید هم زیاد به او بها بدهیم. اگر زیاد به او بها بدهیم علمی که حاصل می‌شود از آن علم مبنتی بر غرور به عقل می‌شود. این طبیعتاً ما را گمراه می‌کند.
(ج) : غیب را که رد کردند غرض و مرض به این غیوب نداشتند. یک کسانی می‌آمدند دکانی باز می‌کردند و از آن دکان نان می‌خوردند ، سحر است ، ساحری است ، جادوست ، تلقینات است ، تخلیات است ، توهمات است ، این می‌آید علی الاطلاق یک خطی بر روی اینها می‌کشد ، بعد روی این موضوعی که تتمه‌اش می‌ماند می‌آید می‌گوید این است و جز این نیست. می‌گوید من تا اینجایی که می‌فهمم این است ، ممکن است بعداً چیز دیگری بفهمند. استاندارد مشخصی هم معین نمی‌کند که شما هم در آینده باید حرف مرا بزنید. می‌ گوید ما این چیزها را دیدیم مؤثر است. ما نسبت به آنها بی‌اطلاعیم. خوب حالا این بر اساس اینکه در معادلة من امور غیب دخیل نیست. می‌دانیم غیب مؤثر است ، اما من می‌خواهم بگویم یک فعل و انفعال شیمی که یک فعل و انفعال مشهور است غیب چه نقشی دارد؟ ایشان می‌گوید آقا این تعداد مولکول اینجه هستند ، این طرف هم همین است ، هیچی نه از آن کم شده نه به آن اضافه شده. غیب فی نفسه درست است اما نفی غیب موجب باطل شدن قضاوت نمی‌شود. او یک اشتباه در یک جای دیگر می‌کند. اشتباهی بودن آن حرفش دلیل اشتباه بودن این برداشت او نیست. علم آنجا تأثیر خودش را دارد در حالیکه در آنجا او غلط می‌کند. بکند. علتش هم این بوده که در فرمول شیمیایی عالم ظاهر بوده. خدای تعالی عالم ظاهر را طوری قرار داده که چیز دیگری در آن اثر نکند. «و یرسل علیکم حفظه» من برایتان محافظ گذاشتم. اینطور نیست که اینها بتوانند در کار شما دخالت کنند. مثلاً جن غائب است بعد بگویند او می‌آید یک میلی گرم از این را کم می‌کند. ایشان که معتقد نیستند که اجنه‌ای وجود دارد پس در این قضیه مثلاً اشتباهات آن طرفی دلیل عدم اعتبار این قضاوت است. نه. ما به همان دلیل می‌گوئیم که این حرفش درست است. چرا؟ چون آن غیب را نگفتند که در قضیه‌اش دخیل باشد. اما یک سری مسائل هست که غیب در آن دخیل است. در آنجا که بخواهد قضاوت کند ، آنجا به او می‌گوئیم تو از کجا می‌دانستی که چیز دیگری غیر از این نیست. مثلاً کسی می‌گوید که ما ندیدیم خدایی است. می‌گوید خوب ندیدید خدایی است بگوئید ندیدیم خدایی است . به ابو شاکر دیصانی گفت : تو می‌گویی نیست؟ تو آنجا رفتی؟ درکرةماه رفتی؟  حضرت به او می‌گوید کرة ماه رفتی که دیدی خدا در آن نیست؟ می‌گوید نه نرفتم. می‌گوید خوب پس چرا می‌گویی نیست؟ می‌گوید  نمی‌توانم بگویم چون من هیچ وقت نرفتم. گفت اصلاً می‌دانی که آنجا هم بروی فایده ندارد. خدا چیزی نیست که بشود او را در کرة ماه پیدا کنی. لذا برای مناظره روشش است ،  پس او در محل خودش یک باطلی گفت. وقتی آن باطل در این قضاوت دخیل نباشد موجب بی‌اعتباری این برداشت نیست که ما علی‌الاطلاق هر چه می‌گویند بگوئیم باطل است. الا در جاهایی که آن چیزی که ما به عنوان غیب می‌دانیم دخیل در این قضیه باشد ، آن موقع می‌گوئیم نه. به این دلیل که غیب مثلاً در او دخیل است.


(س)  : در مورد علوم دقیقه اگر این مطلب را بپذیریم جا دارد. هم در علوم دقیقه هم در علوم انسانی غربیها صرف وقوع را دلیل صحت می‌گیرند. در علوم دقیقه این خیال صد سال پیش با خیال امسال هیچ فرقی نمی‌کند. خصلتهایشان یکی است. بنابراین تمامی تحقیقاتی که صد سال پیش می‌شد با امسال که می‌شود برای شخص محیط است بخاطر اینکه موضوع در حال تغییر نیست. اما در رابطه با علوم انسانی بدینگونه نیست. یعنی ما اگر صرف وقوع را دلیل صحت گرفتیم چون انسان در حال تغییر است حوادثی در آینده اتفاق می‌افتد که الآن ما مسلط بر آن نیستیم. بنابراین نوع علوم انسانی که با این مبنا تولید می‌کنیم ، نوع علوم انسانی کاملی نمی‌شود. یعنی طبق آن مثالی که فرمودید در شیمی ، با آن قابل قیاس نیست. همین مطلبی که راجع به ارث فرمودید ، ارث را ما نمی‌توانیم قضیه‌اش را حل کنیم برای اینکه شامل به همة نظامهای اجتماعی نیستیم. خداوند تبارک و تعالی چون شامل بر همة نظامهای حال و آینده و همه است می‌داند متناسب‌ترین نوع تقسیم چیست. ما می‌توانیم در زمان حاضر با الگو گرفتن از یک نظام اجتماعی هم ارث را تقسیم کنیم. اما این تضمینی ندارد که وقتی این نظام عوض شد همین عادلانه‌ترین نوع تقسیم باشد بنابراین در آن می‌مانیم.
(ج) : نه. ما می‌گوئیم که در همین نظام هم نمی‌توانیم عادلانه‌ترین را پیدا کنیم. این تعبیر را ببینید : «ابائکم و ابنائکم» ، در همین نظام موجودی که داریم «لا تدرون ایهم اقرب لکم نفعا» این نیازی ندارد که این نظام دگرگون شود بعد بهترین را بگوئی در همین هم بهترین را نمی‌توانی بگوئی. الآن نمی‌توانی بگویی بهترین است. یعنی شما نمی‌توانی ثابت کنی که بدترین است. نمی‌توانی ثابت کنی که خراب است به این دلیل که بر آن محیط نیستی. اما آن چیزی که می‌خواهد ، می‌خواهد درستی ان را ثابت کند. من نمی‌توانم باطل بودنش را اثبات کنم. اما دلیل نمی‌شود که شما بتوانی صحتش را اثبات کنی. بشر در آنچه که بر آن محیط نیست گاهی نمی‌تواند بطلان اظهارات طرف را ثابت کند. اما نتوانستیم باطل بودن حرف ترا اثبات کنم دلیل بر این نیست که تو می‌توانی حقانیتش را اثبات کنی.
(س)  : این در راستای همین عرض بنده است که نمی‌توانیم مطلق بودن علوم دقیقه را به علوم انسانی بدهیم. مثلاً ما در جامعه‌شناسی مکاتب مختلف داریم که این مکاتب مختلف چون مبانی‌شان و یا نقطة شروعشان را متفاوت می‌گیرند به نظریات مختلفی می‌رسند هم در روش تحقیق هم در نظریه پردازی. اینجا اگر ما به آنها اصالت دادیم در انتخاب یکی از این مکاتب حیرت پیدا می‌کنیم. این حیرت را چگونه حل کنیم؟
(ج) : حوزة قلمرو و علوم نقلی ما (یعنی وحی و اینها) همان جاست که عقل به احاطه نمی‌رسد و عموماً در علوم انسانی عقل به احاطه نمی‌رسد. دلیلش هم این است که اختلاف الی ماشاءالله می‌ماند. مثلاً شما مسئله‌ای در علوم انسانی دارید که دانشمندان در آن اختلاف نداشته باشند؟ یک مسئله در علوم تجربی دارید که شرق و غرب در آن به اتفاق نرسیده باشند؟ تفاوتش اینقدر واضح است. در علوم انسانی یک اشتراک وجود ندارد ؛ در علوم تجربی یک تمایز وجود ندارد. یعنی شما بگوئید مثلاً روسها یک کشف از کشفیات تجربی آمریکا را رد کند. رد نمی‌کند ؛ می‌دزدد. نتیجة تحقیقات را به گرانترین قیمت می‌خواهد بخرد. اما در علوم انسانی این را می‌خواهد در حلقومش کند. قی می‌کند. درست جایگاهش فرق می‌کند. علت این هم که وحی در علوم انسانی می‌آید این است که انسان در علوم انسانی نمی‌تواند به احاطه برسد. یک کلیاتی را ممکن است بگوید قضایا ؛ اما حدود آن کلیات را هم نمی‌تواند مشخص کند. منتها وقتی دنبال وحی را بگیرد ، استفاده کند ، بکار بگیرد ، به آرامش می‌رسد ، به باور می‌رسد ، به اطمینان می‌رسد. یعنی استعداد اطمینان را دارد ، اما زمینة احاطه ندارد. از این جهت در علوم انسانی علی الاطلاق ادلة نقلیه باید استفاده شود. هیچ جای علوم انسانی نیست که ما مستغنی از علوم نقلیه باشیم. منتها این استفاده‌هایی که آنها در علوم انسانی کردند می‌تواند کمک در صحت برداشتهای نسبی ما هم بکند.
(س)  : سؤال دیگری راجع به بحث قرض الحسنه است. ما وقتی می‌گوئیم که اگر کسی پولی را امسال قرض داد و مثلاً 50 سال یا 5 سال دیگر چون این پول متغییر است ، ارزش همان سال را به آن بدهد ، در حقیقت آمده‌ایم تابع سیستم اقتصادی شدیم که معتقد به پول متغییر است. یعنی در حقیقت از آن علوم انسانی‌یی که پول ثابت را می‌خواهد رها شدیم. اگر فتوایمان را طبق این علوم انسانی یا علوم اقتصادی نسبیه عوضش کردیم ، آنجا خدشه‌ای به وحی وارد نکردیم؟
(ج) : یک وقت می‌خواهم بگویم چون این پول متغییر است ، اینها هم تأسیسش کردند خودشان می‌گویند متغییر است ، حدود تغییر را به عنوان ضریب تورم مشخص می‌کنند ، من بر اساس ضریب تورم می‌خواهم «لا تظلمون و لا تظلمون» اینجا را مشخص کنم ، جواب این طرف را بدهم. از من می‌پرسد من فلان سال اینقدر از فلانی قرض گرفتم الآن می‌خواهم به او رد بکنم چقدر رد کنم؟ من بر اساس این علوم انسانی ضریب تورم را در نظر می‌گیرم می‌گویم تو بیا اینقدر بده رد کن. این اشکالی که شما می‌گوئید دارد و آن این است : آیا من از این پول سود آنچنانی بردم به اینقدر نفع به رویش بدهم؟ چکار بکنم که می‌خواهم بدهم؟ این پول پیش من یا پیش هر کس بود افت می‌کرد ، پول صاحبش هم بود افت می‌کرد ، حالا من ضامنم. این یک مسئله است که مشکل ایجاد می‌کند. یک وقت من می‌خواهم اساس اقتصاد بگذارم ، یک دفعه من می‌خواهم از توی این حچل در بیایم. وقتی من می‌خواهم از توی حچل در بیایم از اینها استفاده می‌کنم ، نوع امضاء ضمنی نظراتشان هست در مورد نه در مبنا. اما اگر به من بگویند تو مبنایت چیست می‌گویم اول پول ثابت درست می‌کنم چون اگر پول ثابت نبود ما به مضراتی می‌افتیم که ازداخل آن نمی‌توانیم بیرون بیاییم. بحث در این است که کدامش ضررش بیشتر است. ما می‌افتیم به دَوران ، به امر بین المخدورین ، وقتی که پول متغییر است. وقتی دوران امر بین مخدورین است هیچ وجهش خالی از مخدور نیست. اما مخدور ارشد و اخف دارد. الان من بگویم دراین پول متغییر مخدور اشد این است که بخواهیم ضریب تورم را حساب کنم. مخدور اخف این است که به همین پول عنوانی که قرض گرفتی بدهی. بررسی کنی ببینی هر کدام اشد است همان را انجام دهی.
ادامة سؤال [آقای زاهد] : با اینکه این قید را بر آن بگذاریم که بگوئیم “به قرض وجود پول متغییر” آن وقت فتوا را ذکر کنیم.
(ج) : در پول متغییر الزاماً ‹اما تظلمون و اما تظلمون› است. هر کارش بکنی از ظلم جدا نمی‌شود. چون اساسش بر ظلم است علتش این است که دولت می‌آید پول گذشته که قدرت خریدش بالا بوده با پول امسال که قدرت خریدش کمتر است دقیقاً اسکناس چاپ می‌کند هیچ ما‌به‌التفاوتی هم نمی‌گیرد. این ظلم را او دارد می‌کند ، آنوقت من این ظلم را همه بر گردن این قرض گیرنده بگذارم. آقایان هم که این فتوا را می‌دهند جواب این مسئله را نمی‌توانند بدهند. اینطور نیست که حالا مثلاً ما گفتیم آن فتوای امام آن اشکال را دارد ، ما یک راه بدون اشکالی می‌توانیم عرضه کنیم. نه. این آقایان هم که می‌گویند ضریب تورم را حساب کنیم هم خیلی دقت نکردند. اگر لوازم این را دقت کنند فتاوایشان برمی‌گردد. ضرر غیر به پول تو زده ، می‌خواهی از این صد در صد بگیری؟ خوب نمی‌شود. : آنوقت هر چه هم آن بدبخت را بخواهی مؤاخذه کنی نمی‌شود. از این جهت ما برنامه‌مان این است (اینرا در نامة به رئیس جمهور هم نوشته‌ام) که تا شما پول ثابت را تأسیس نکنید هیچ حکمی از اقتصاد اسلامی را نمی‌توانید اجرا کنید. اول پول «لا تظلمون و لا تظلمون». نکردید دیگر من نمی‌توانم درستش کنم وگرنه من یک ظلم دیگری هم به این بد بخت.
(س) : ضرورت تدوین علوم انسانی اسلامی در موضوعات مختلف اگر محرز است لطفاً برای هر رشته مثالی ذکر کنید.
(ج) : مثلاً رشتة اقتصاد. در رشتة اقتصاد ، تأسیس پول. پول چه مختصاتی باید داشته باشد؟ علوم انسانی اسلامی باید مختصات پول را ذکر کند. ببینیم ما از پول چه می‌خواهیم؟ ما از پول یک واحد اندازه‌گیری می‌خواهیم ، ارزشها را با پول اندازه‌گیری می‌کنیم. مقوم قیمتهاست دیگر. الی ماشاءالله ما در علوم مختلف واحد تأسیس کردیم و ملاکمان هم این بوده که واحد اندازه‌گیری باید ثابت باشد و گرنه اگر واحد اندازه‌گیری متغییر باشد تمام اندازه‌ها مجهول می‌شود و این مجهول بودن ممکن است تنازعی ، اختلافی ، قتلی ، چیزی پیش بیاورد. مثلاً بگوئیم یک متر از این زمین مال فلانی است. خوب ایشان یک متری در دستش است می‌آید یک متر را بر می‌دارد. او دیگری یک متر دیگر در دستش است ، او حق خودش می‌داند که بگیرد ، این هم حقش می‌داند که ندهد. مثلاً چهار سانت تفاوت این از آن کمتر است ، بر سر همین همدیگر را می‌کشند. واحد زرع ، واحد مسافت. از این جهت در واحد مسافت ما می‌گوئیم روزه چه موقع قصر می‌شود؟ نماز چه موقع قصر می‌شود؟ روزه چه موقع باید افطار شود؟ می‌گوئیم مسافت ؛ می‌گوئیم بری دین (8 فرسخ) ؛ بعد می‌گویند برید 4 فرسخ است ، هر چند فرسخی چند میل است ، بعد هر میلی چقدر است ،چند زرع است ، هر زرعی چقدر است ، بعد می‌آورند روی اندازه‌گیری ، شعر برزون یعنی موی قاطر را دمش را می‌گیرند چند تا از او مثلا هشت‌تا، تا بشود یک جو. طول یک شعیر ، وقتی در اندازه‌گیری تا مو مشخص می‌کنیم که در مسافت کم و زیاد نشود ، در واحد زمان ، ثانیه‌ای کم و زیاد نشود ، در واحد مقاومت ، اهم مشخص باشد ، یک جا نمی‌بینید که یک هزارم تغییر داشته باشد ، این واحد بین‌المللی 1000/1 تفاوت داشته باشد. حالا مثلاً انگلیسیها یک واحد اندازه‌گیری در وزن و حجم واینها دارند ، باشد ، اما ملاک آنها با واحد بین‌الملل یک ذره‌ای تغییر پیدا نمی‌کند ، واحد متغییر اصلاً ندارد. چطور شد که به پول رسید واحد متغییر شد؟ مگر ما نمی‌گوئیم اندازه‌گیری موجب جهالت است اگر مثلاً یک متری از کش درست کنم. وقتی رهایش می‌کنم کوتاه است (20 متر است) وقتی به عنوان اینکه می‌خواهم آنرا صاف کنم می‌دهم یک طرفش را بگیرند تا کمی صاف شود ، گاهی می‌شود نیم متر به آن اضافه می‌شود ، گاهی 10 سانت اضافه می‌شود. اینقدر نمی‌کشم اما همین اندازه‌ای که می‌شود 10 سانت کم و زیاد شود پس چون پول واحد اندازه‌گیری است باید ثابت باشد.
مطلب دوم : ما با پول قرض می‌دهیم. می‌خواهیم با این قرض به خودمان ظلم نشود و زمان هم در قرض ، مدت است دیگر ، 5 ساله می‌شود ، 10 ساله می‌شود ، 20 ساله می‌شود ، همه چیز. اگر متغییر شد در طول زمان برای قرض دادن ابزار خوبی نیست. این مثل یک ظرفی می‌ماند که می‌خواهیم در آن آب بگذاریم. اگر تبخیر شود فایده ندارد. قدیمها آبها را در نهرهایی که در زمین می‌کندند می‌ریختند. بعد برایشان روشن شد مقدار آبی که در این جویها می‌کشند  30 درصد است. آمدند آن را سیمانی کردند. بعد دیدند در سیمانی هم تبخیر می‌شود. آمدند سیستم قطره‌ای درست کردند که پرتاب نداشته باشد. پس وقتی تورم دارد یک پولی کم می‌شود معنایش این است که این ظرف سوراخ است. ظرف سوراخ را چکارش می‌شود کرد؟ حالا پولی که تورمش بیشتر است سوراخش گشادتر است. طبیعتاً طرف اگر بتواند پولش را در اینها نمی‌گذارد. ظرف سوراخ ظرف خوبی برای پول نیست. آنرا در کالا می‌آورند. کالایی که وقتی زمان بگذرد قیمتش افت پیدا نکند ، کهنه نشود. از این جهت مثلاً آنرا در گندم نمی‌گذارد. می‌گوید گندم پارسال است ، امسال آنرا برنمی‌دارند ، کشمش پارسال است امسال آنرا برنمی‌دارند. هم وزنش کم می‌شود هم ارزشش کم می‌شود. آنرا به کالایی دیگر تبدیل می‌کند. بعد نگهداری آن برایش مصیبت است. مثلاً دزد آنرا نبرد. بهترین کالایی که می‌شود کرد که دزد آنرا نبرد طلاست ، آن هم می‌آیند طرف را می‌زدند که اعتراف کن کجاست. به هر جهت مشکل دارند. مردم اگر پولشان را در بانک می‌گذارند از این جهت است که نمی‌توانند آنرا نگه دارند ، نه از باب اینکه این ظرف سوراخ نیست. ما او را مجبور می‌کنیم که مثلاً آنرا دلار نکن. مگر دلار چه می‌کند؟ چون می‌بیند سوراخ او تنگتر است. تورمش سالی نیم درصد و اینهاست. تورم این سالی 30 درصد و 20 درصد است. من را برای این کار گذاشته‌اند ، چه کسی باید اختراع پول کند؟ چه کسی باید نحوة اسکناس ، حدودش ، صغورش ، اسکناسی باشد یا نباشد؟ اینها را علوم انسانی می‌گوید ، رشتة اقتصاد می‌گوید. در جامعه شناسی ما می‌خواهیم دربارة مسائل اظهار نظر کنیم.سیستم حکومت جمهوری بهتر است ، یا سلطنتی؟ چرا نمی‌توانی بگویی جمهوری غلط است. نمی‌توانی هم بگویی سلطنتی غلط است. سلطنتی که هزار تا در آیات قرآن است نصب ملک کردند و همیشه سلطنت داشتند. جمهوری هم مردم رأی دادند. خوب چقدر مردم رأی بدهند؟ اینها را علوم انسانی جواب می‌دهد. اینکه مردم می‌توانند قانون بگذارند یا نه ، اینرا علوم انسانی جواب می‌دهد. در دفاع از مسائل و احکام اسلام در رشته‌ای از علوم انسانی که کار کرده باشم بهتر می‌توانم دفاع کنم تا آنجا که سردر نمی‌آورم. چون این کتاب بر اساس علم مطلق انشاء شده. یعنی آنچنان مختصات علم و رعایت واقعیت و مصالح بصورت علمی در آن رعایت شده منتها علم مطلق است. حالا اگر ما به علم نسبی دسترسی داشتیم ، علم نسبی بهتری از بی‌علمی می‌تواند دربارة اینها قضاوت کند. «ان هذا القران یقص علی بنی اسرائیل» قرآن استناد می‌کند می‌گوید آیا حقانیت و دلیل حقانیت این کتاب ، این است «ان یعلمه علماءُ بنی اسرائیل» علماء بنی اسرائیل می‌فهمند این کتاب را. می‌گوید «ان یعلمه علماءُ بنی اسرائیل» دلیل حقانیش همین است که علماء بنی اسرائیل تورات را که خواندند می‌توانند بفهمند که این حرف قرآن مطابق با تورات است. علوم هم مثل تورات است. عالم به تورات می‌تواند که این مطلب حق است. آشنایی من به قرآن خارج از وراثت پدری و مادری از یک گوشة کوچکی در کتاب انگلیسی بود که استاد که داشت یک چیزی می‌گفت در حاشیه‌اش یک چیزی نوشته بود که در تورات این است که جان در مقابل جان. دیدم اینها ردیفش هم مساوی است. من وقتی این را در آن کتاب انگلیسی دیدم که از تورات آنجا نوشته شده بود :  ، دیدم عین قرآن «وکتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس والعین بالعین والاذن بالاذن والانف بالانف والسن بالسن و الجروح قصاص» دیدم درست ردیف هم است. من می‌دانستم که ایشان که اصلاً درس نخوانده ، یک روز هم مکتب ندیده. حرفهایش تطبیق می‌کند دیگر. این دنبال اینها بود که یک چیزی به من یاد بدهد که من بگویم می‌خواهند به من خطا بدهند!! اصلاً خدا برایش می‌شود نور! یک کلمه برایش نور می‌شود! خوب علوم انسانی هم با این تعاریف کمتر از تورات نیست. اینقدر که این کتاب تحریف شده .

/ 0 نظر / 49 بازدید