مبانى فکرى سکولاریسم

مقدمه

خاستگاه رشد و تداوم فرهنگ سکولاریسم در اروپاست، به گونه اى که امروزه وجهه غالب فرهنگ غرب را تشکیل مى دهد. در گستره فراملّى، کلان، ملّى و فردى مى توان از سکولاریسم بحث کرد. مجموعه مباحث این بخش در زمینه تبیین مفهوم، روند شکل گیرى و مبانى سکولاریسم است. در اروپا طى سده هاى پس از عصر روشنگرى تحولاتى رخ داد که منجر به شکل گیرى این فرهنگ شد. با توجه به انباشت سرمایه ناشى از انقلاب صنعتى و فراورده هاى صنعتى، این فرهنگ در قرن نوزدهم به استعمار و استثمار روى آورد. در مدتى اندک و به پشتوانه قدرت و توان نظامى و صنعتى، کشورهاى جهان تحت استیلا و نفوذ آن قرار گرفتند. این تفکر در مواجهه با اندیشه دینى حاکم بر جوامع اسلامى پیامدهاى گوناگونى به دنبال داشت.

در بسیارى از جوامع، نوعى دوگانگى فرهنگى و در شکل فاجعه آمیزتر آن، انقطاع فرهنگى شکل گرفت. امروزه براى برخورد با فرهنگ بیگانه و به عبارت دیگر، این مهمان ناخوانده، «غرب شناسى» از ضروریات آشکار جامعه ماست. این نوشته به سهم خود تلاش دارد تا در این زمینه، پرتوى بر ابهامات موجود بیفکند و راه هایى براى دستیابى به پاسخ پاره اى از این پرسش ها، که امروزه براى نسل فرهیخته و فرهنگ دولت مطرح است، نشان دهد.

نگارنده معتقد است سکولاریسم در ایران سه فرایند تحولى طى کرده است:


نخست، مرحله شکل گیرى سکولاریسم از عصر قاجاریه تا حاکمیت رضا شاه;
دوم، دوران حاکمیت سکولاریسم از روى کارآمدن رضا شاه تا پیروزى انقلاب اسلامى;
سوم، مقطع افول جریان سکولاریسم از دوران انقلاب اسلامى به بعد.

در این بخش، پرسش اساسى این است که سکولاریسم چیست؟ فرایند شکل گیرى و مبانى فکرى آن کدام است؟ پاسخ به این پرسش در گرو تبیین مبانى سه محور اساسى است که در این نوشتار، هر یک به منزله یک فصل محسوب مى شوند:


مفهوم سکولاریسم


الف) مفهوم لغوى سکولاریسم

پیش از ورود به بحث، ضرورى است ابتدا مفهوم «سکولاریسم» را بیان کنیم. این کار موجب مى شود که از یک سو، هنگام کاربرد این واژه، مفهوم آن به دقت مورد بررسى قرار گیرد و از سوى دیگر، این بحث منجر به ایجاد چارچوبى مشترک و واحد گردد و سبب شود که از محدوده بحث خارج نشویم.

حیطه مفهومى «سکولاریسم» چیست؟ آیا مراد از آن، جدایى حوزه دین از سیاست است؟ یا فراتر از آن، الحاد و انکار خدا را نیز شامل مى گردد؟ اگر مفهوم سکولاریسم، الحاد را نیز در برگیرد، دولت مبتنى بر این رهیافت، با دین در تمامى صحنه هاى فردى و جمعى و افراد دیندار، که بر اساس مبانى دینى، خود را موظف به دخالت در امور سیاسى مى دانند، برخورد و مبارزه مى کند. اما اگر چنین مفهومى را اخذ نکنیم، در برخى جوانب زندگى مانند جنبه هاى فردى و فکرى اظهار دیندارى براى افراد آزاد است.

معادل لاتین این واژه secularis بوده که از واژه seculum به معناى «دنیا» یا «گیتى» در برابر «مینو» اخذ شده است. seculum به معناى عصر، دوره و زمان است.(1) فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى(2) درباره این واژه، معانى متعددى ذکر کرده است; از جمله به موارد ذیل مى توان اشاره کرد: ناسوتى، بشرى، بى حرمت، زمینى (غیر معنوى) دنیوى، غیر مذهبى، این دنیایى، عرفى، این جهانى و گیتیانه (در برابر معنوى یا اخروى.)

یکى از نویسندگان معاصر غرب نیز در توضیح معناى لغوى این واژه، آن را مشتق از واژه لاتین saeculum دانسته است و معناى آن را «گروهى از مردم» مى داند. او مى گوید: در پى تحولات کلیسا، این واژه از معناى لغوى به معناى اصطلاحى منحصر شده است و به عالم مادى در قبال عالم معنوى اشاره دارد. این نویسنده همچنین معتقد است که واژه سکولاریسم در کشورهایى با مذهب پروتستان مصطلح است، اما در کشورهایى با مذهب کاتولیک از آن به واژه لاییک (laicit?) تعبیر مى شود. این واژه در قانون اساسى کشور ترکیه نیز به کار برده شده و مشتق از دو کلمه یونانى «laos» به معناى مردم و «laikos» به معناى عامه مردم است،(3) به گونه اى که جدا از پادشاهان لحاظ شده اند.

درزبان عربى،ازاین واژه باکلمه«العلمانیة»تعبیر شده است. چگونگى ورود واژه «علمانیة» به زبان عربى به طور دقیق مشخص نیست. برخى از نویسندگان معاصر عرب تصورمى کنند که این واژه «عِلم» گرفته شده است. به همین دلیل، بدان (عِلمانیة ـ به کسر عین) گفته اند.

غریز العظمة،(4) یکى دیگر از نویسندگان عرب، درباره اشتقاق این واژه، ابتدا اظهار مى دارد که در آن ابهام وجود دارد، اما در نهایت، «عِلمانیة» را، که از واژه «عِلم» اخذ شده است صحیح تر مى داند و معتقد است مناقشاتى که در غیر این اشتقاق صورت گیرد صحیح نیست.(5) برخى دیگر از نویسندگان عرب زبان ضمن اینکه معتقدند «عِلمانیة» (به کسر عین) در بین نویسندگان عرب مشهور است، خود قایل به نادرست بودن آن هستند و تلفظ صحیح را به فتح عین و مشتق از «عالَم» مى دانند(6) العیسمى، جانشین میشل غفلق در حزب بعث، نیز آن را مشتق از «عالَم» مى داند.(7)


ب )تعریف واژه سکولاریسم

به نظر مى رسد با توجه به معانى متعدد لغوى، که از این واژه بیان گردیده، مفهوم این واژه تا حدى روشن شده باشد وبر «سکولاریسم» را به معناى «جدا بودن جامعه دینى از جامعه سیاسى» مى داند، به گونه اى که دولت حق هیچ گونه اعمال قدرت در امور دینى نداشته باشد و کلیسا نیز نتواند در امور سیاسى مداخله کند.(8) با دقت در تعریف فوق مى توان دریافت که برخى از این تعاریف ناظر به پیامدها و اغراض نهفته در این واژه است. برخى دیگر نیز اشاره به مبانى و مقوّمات فکرى صاحبان آن تعاریف دارد. در این رویکرد، یکى از اغراض مهم سکولاریسم، رهایى از سلطه کلیسا در شؤون سیاسى جامعه است; به این معنى که حاکمیت سیاسى باید از تأثیر مستقیم و غیر مستقیم کلیسا برکنار باشد. البته، برخى در این مورد، اغراض دورترى را مدّ نظر قرار داده اند; از جمله اشاره به این مسأله که سکولاریسم عامل اساسى وحدت اجتماعى است(9) و جوامع با هر مسلک و گرایش فکرى در سایه سکولاریسم به وحدت دست مى یابند و از عصبیّت ها و جناح بندى ها رها مى شوند.

در تعریفى دیگر، در باره مقوّمات فکرى و فلسفه سکولاریسم آمده است: «سکولاریسم» نظامى عقلانى است که روابط بین افراد، گروه ها و مؤسسات را با دولت بر اساس مبادى و قوانین عمومى، که متضمّن تساوى افراد جامعه در قبال آن است، تنظیم مى کند و مهم ترین شاخصه هاى آن عبارت است از:


1ـ جدایى دین از دولت;
2ـ طرد قومگرایى و طایفه گرى سیاسى;
3ـ برقرارى مساوات بین افراد ملت على رغم اختلاف دینى که محاکم مدنى عمومى آن را تضمین مى کنند;
4ـ تساوى بین زن و مرد در قانون و احوال شخصى و اینکه فرد بر اساس قوانین دینى یا مدنى یا هر دو مى تواند ازدواج کند;
5ـ منشأ قانونگذارى جامعه است که براساس نیازها و مشکلات قانون وضع مى کند.
6ـ حاکمیت و مشروعیت حکومت از ملت است.
7ـ منزلت داشتن فرهنگ علمى و عقلانى;
8ـ به رسمیت شناختن حقوق مذاهب و قومیت هاى دینى گوناگون;
9ـ آزادى دین از سیطره دولت و دولت از سیطره دین.(10)

یکى دیگر از تعاریف سکولاریسم عبارت از این است: سکولاریسم نظامى است که بین دو جنبه روحانى و دنیوى جدایى و فاصله مى اندازد. نتیجه اینکه هر کس این جدایى را محترم نشمارد و بر کسى که حاکمیت دنیوى دارد طغیان کند و یا کسى که حاکمیت کلیسایى دارد بر جنبه دنیوى طغیان نماید از دایره شمول این تعریف خارج است.(11)

این تعریف به اغراض و پیامدها اشاره دارد. در نتیجه سکولاریسم باید بین دو حوزه دین و سیاست جدایى بیفتد، به گونه اى که هر یک از اربابان این دو حوزه به حریم دیگرى تجاوز ننمایند. البته در عالم ذهن و نظریه، این تعریفى است که براى این واژه ذکر شده، اما اگر معتقد باشیم که فرایند شکل گیرى تعریف، توجه به دنیاى خارج و ماوراى ذهن است و براى ارائه یک تعریف جامع باید شاخص هاى جامعه سکولار را بیابیم و بر اساس آن، به تعریف دسترسى پیدا کنیم، به نظر مى رسد که این تعریف منطبق بر عالم خارج نیست وبه عبارت دقیق تر، این تعریف مصداق مشخص و گویایى در عالم خارج ندارد. بسیارى از کشورهاى اروپایىِ مدعى اعمال سکولاریسم، عملاً بر حوزه دینى تعرض مى کنند و مانع بسیارى از آزادى هاى فردى یا دینى مى شوند.

یکى از مبانى فکرى سکولاریسم علم گرایى است. در تعریف ذیل، به دو عنصر اساسى مقوّم سکولاریسم اشاره شده است. در این تعریف، ضمن تأکید بر این نکته که سکولاریسم لزوماً با مادیگرى و بى دینى همسویى ندارد، آمده است: در مفهوم سکولاریسم، دو عنصر اساسى «علم» و «عقلانیت» نقشى قاطع و همه جانبه دارند. از همین روست که ترجمه عربى آن به «عِلمانیة» نزد نویسندگان عرب مورد توجه است.(12)

در تعریفى دیگر، با تکیه بر علم گرایى و تجربه گرایى به عنوان معیار اساسى سکولاریسم آمده است: سکولاریسم نظامى فکرى است که بر اساس آن، مى توان انسان را مورد مطالعه تجربى قرارداد. چنانچه مى توان اشیا را مورد تجربه قرار داد.(13) برخى دیگر، در تعریف، به «اومانیسم»، یکى دیگر از پایه هاى مفهومى سکولاریسم، اشاره کرده اند. در این رهیافت، مفهوم سکولاریسم وسیع و اومانیسم در اروپا به «فلسفه انسانى» معروف است. مهم ترین معیارها و شاخص هاى آن جدایى دین از دولت، ظهور دولتى ملّى گرا، قانونگذارى به دست بشر و طرد حقوقى الهى و جایگزینى حقوقى طبیعى است. از سوى دیگر، مدعى تقوّم نظام دموکراسى بر تئوکراسى، تحوّل از ذهن گرایى به عینیت گرایى و عمل گرایى، طرد علوم الهى و شکوفایى علوم تجربى و وضعى است.(14)

برخى از تعاریف این واژه ناظر به روند و سیر تطوّر مفهوم سکولاریسم مى باشد; از جمله مطلبى که یکى از نویسندگان غربى بیان مى کند. وى مى گوید: سکولاریزاسیون واژه مبهمى است و روندى ضد و نقیض را وصف مى کند و دنیاى جدید را مى توان ثمره سکولاریزاسیون دانست. در زبان کلاسیک مسیحیت، «سکولوم» به معناى زمانى است که فى الواقع در آن به سر مى بریم و نقطه تقابل ابدیت و جاودانگى الوهیت است. لذا، به معناى هرچیزى که به این جهان تعلق دارد نیز مى باشد. سکولاریزاسیون مدت مدیدى مفهومى قضایى بود که بر انتقال اموال کلیسا به مردم عادى دلالت داشت. این چنین بود که مردم عادى فى المثل از «صومعه سکولاریزه» [صومعه اى که از دست کلیسا خارج شده] سخن مى گفتند. در دوران ما، برخى از مؤلفان شروع به استفاده از واژه سکولاریزاسیون در معناى عام ترى کردند و آن را در وصف فرایندى به کار برده اند که به ظهور و بسط عالم جدید منجر شده است.(15)

تعریف دیگرى در همین رابطه وجود دارد که سکولاریسم را طرد و آن را رهایى از تقلید دینى مى داند.(16) در تعریف دیگرى که درصدد جمع بندى جنبه هاى گوناگون مبانى، روند و پیامد سکولاریسم است، سکولاریسم یک سلسله تدابیر قانونى و نظام مند است که از درگیرى شدید و طولانى سیطره دینى و دنیوى در اروپا منتج شده، در صدد جدایى دو حوزه دین و سیاست از یکدیگر است، استقلال دولت از دین را ضامن آزادى فکر و اعتقاد دینى مى داند و دولت را از اینکه رهبران دینى آراء و عقاید خود را به نام دین به جامعه تزریق کنند، باز مى دارد.(17)


فرایند شکل گیرى سکولاریسم

در این مقال برآنیم تا فرایند شکل گیرى سکولاریسم، خاستگاه و سیر تحوّل تاریخى آن را بررسى نماییم و برخى از پیشگامان و حاملان تفکر سکولاریسم را به طور مجزّا مورد شناسایى قرار دهیم. از این رو، این بخش متضمّن دو محور است که عبارتند از:


الف ـ سیر تحوّل تاریخى سکولاریسم;
ب ـ زمینه هاى فکرى سکولاریسم.

سکولاریسم دستاورد تحوّلات فکرى است که پس از نهضت فکرى در پهنه اروپا ایجاد شد. این تحوّلات فکرى واکنشى بر سیر تحوّلات قرون وسطى در اروپا بود که به اعتقاد بسیارى از مورّخان، از سال 476م آغاز و تا سال 1492م تداوم یافت. لذا، هریک از مشخصه هاى سکولاریسم بازتابى از واکنش ها و تحرکاتى است که در قرون وسطى توسط اربابان کلیسا و به اسم آیین مسیحیت صورت مى پذیرفت:


الف) سیر تحوّل تاریخى سکولاریسم

گفته شد که سکولاریسم نتیجه منطقى درگیرى و تنازع فرهنگى اروپا پس از عصر روشنگرى است. طى چهار قرن درگیرى، در اروپا فرهنگ جدیدى شکل گرفت که امروز آن را به نام «سکولاریسم» مى شناسیم. اما این تحولات ریشه در قرون وسطى داشت. از این رو، نگاهى اجمالى به تحولات دوره پس از شکوفایى علم خواهیم داشت.

در یک نگرش کلى، قرون وسطى داراى ویژگى هایى است: به لحاظ سیاسى، حقوق خصوصى و عمومى مختلط و به هم ریخته و به لحاظ فکرى، بارزترین مشخصه این دوره عبارت از فقدان دو بعد انتقاد و درک تاریخ، فقدان یا نقصان روحیه بررسى و مشاهده و احترام بیش از اندازه به قدرت است. خصوصیت دیگر این دوره، یکسان انگاشتن دولت با میراث خصوصى یک خانواده با تمام نتایجى است که بر این اصل مترتب مى شود.(18) از دیگر ویژگى هاى این دوره، قدرت کلیساست.

کلیسا روابط و عقاید سیاسى را با اوضاع سیاسى و اجتماعى قرون وسطى نسبت به هر دوره دیگرى، چه قبل و چه بعد از آن، نزدیک تر ساخت.(19)

به لحاظ فرهنگى نیز قرون وسطى با اشکال گوناگونى از دوگانگى مواجه است: دوگانگى میان روحانیان و عامه مردم، دوگانگى میان فرهنگ لاتینى و فرهنگ نیوتونى، دوگانگى میان حکومت آسمانى و حکومت زمینى و دوگانگى میان روح و جسم و همه اینها در اختلاف نهایى پاپ و امپراتور خلاصه مى شود. این دوگانگى ها هر یک منشأ متفاوتى دارد و هر کدام ملهم از فرهنگ خاصى است.(20) عصر روشنگرى و تحولات واپسین آن به این دوگانگى ها و اختلاف هاى دیگر خاتمه داد.

در دو قرن اولیه قرون وسطى، مسیحیت به تدریج، رشد کرد. در ابتدا، مسیحیان به قدرت مادى بى علاقه بودند. این امر برخاسته از متن انجیل بود که به این نکته اشعار داشت که آنچه را متعلق به قیصر است به قیصر واگذار و آنچه را که متعلق به خداست به کلیسا و پاپ. اما این بى علاقگى دیرى نپایید و وقتى که بیشتر مردم و حتى امپراتورها به دین حضرت مسیح7 گرویدند، دوام نیافت.(21)

با مسیحى شدن کنستانتین، امپراتور روم، مسیحیت رشد قابل توجهى کرد. در امپراتورى روم، قدرت دنیایى و قدرت دینى با هم آمیخته بود و امپراتور پیشواى مذهبى نیز به شمار مى رفت، ولى تشکیلات کلیسا این آمیختگى را نمى پذیرفت. مسیحیت ویژگى جهانشمولى داشت و مى خواست تا فراسوى حدود امپراتورى نشر و اشاعه یابد. پیشوایان و سلسله مراتب روحانى این مذهب یعنى اسقف ها و کشیش ها از سوى امپراتور تعیین نمى شدند. بر همین اساس، مسیحیت از بدو پیدایش، نسبت به دولت یا حکومت به خودمختارى گرایش داشت.(22)

هنگام فرمانروایى کنستانتین و در زمان جانشینان وى، کلیسا نظارت دولت را تحمل کرد. در امپراتورى روم شرقى نیز به علت اینکه وحدت حکومت دوام بیشترى یافت، این سنّت بر جاى ماند، اما در روم غربى، کلیسا به زودى به استقلال رسید و در صدد برترى جویى برآمد.(23) در پایان قرن پنجم، مسأله جدایى این دو قدرت از جانب کلیسا مطرح شد و پاپ ژلازاول قلمرو روحانیت را مافوق امپراتور اعلام داشت و امپراتور را در امور دنیایى برتر از اسقف دانست.

سال هاى 600 تا 1000م را به «عصر ظلمت» تعبیر کرده اند. در اواخر قرن نهم، نظریه برترى قدرت کلیسا بر قدرت غیر دینى به درجه تکامل خود رسید. از قرن یازدهم به بعد در اروپا پیشرفت هایى حاصل شد که به کلیسا نیز سرایت کرد و منجر به نضج فلسفه مدرسى گردید. در این قرن، بر قدرت فوق العاده پاپ افزوده شد. در قرن دوازدهم، فلسفه مدرسى به رشد خود ادامه داد و تعارض امپراتور و دستگاه پاپ نیز تداوم یافت. در نظریاتى که از برترى قدرت غیر دینى حکایت مى نمود و نظراتى که از استقلال هر دو قدرت دفاع مى کردند و هر دو قدرت را منبعث از اراده الهى مى دانستند چالش ایجاد شد. بدین سان، نه تنها در عمل، بلکه در زمینه افکار و عقاید نیز تعارض ایجاد کرد. در این قرن، جنگ هاى صلیبى نیز اتفاق افتاد. این جنگ ها به لحاظ فرهنگى براى اروپا از اهمیت والایى برخوردار است;(24) زیرا موجب انتقال فرهنگ مشرق زمین به اروپا و آشنایى آنان با این فرهنگ شد.(25)

در قرن سیزدهم، توماس آکویناس (1225ـ1274م)، بزرگترین فیلسوف مدرسى، ظهور کرد. اما در سال هاى پایانى این قرن، على رغم تداوم نزاع بین کلیسا و دولت، زمان تحوّل فرارسیده بود. در این قرن، فلسفه قرون وسطایى از هم پاشید. این تحولات ناشى از ظهور یک طبقه جدید اجتماعى (تاجر و ثروتمند) است. افراد این طبقه، که همان بورژواها و در هوش و احاطه بر مسائل دنیایى با طبقه روحانى برابر بودند، به تدریج، توانستند در میان روستاییان و برخى فئودال هاى حامیان سنّتى کلیسا نفوذ کنند و آنها را به سمت خود جذب کنند. در نتیجه، تمایلات آزادى خواهانه شکل گرفت و خواهان زندگى اقتصادى مستقل از دستگاه کلیسا شدند. از دیگر زمینه ها، ظهور حکومت هاى سلطنتى مستقل و نیرومند بود که به تدریج، نخست در فرانسه و انگلستان و اسپانیا روى کار آمدند. این پادشاهان با طبقه بازرگانان تازه به دوران رسیده علیه اشراف و پاپ متحد شدند.(26)

در این قرن، به تدریج، زمینه هاى پیدایش عصر روشنگرى و شکل گیرى فرهنگ جدید مهیّا شد. سکولاریسم همزاد با تمدن جدید است که ریشه هاى آن به دوره روشنگرى مى رسد. به لحاظ فکرى، راجر بیکن(27) (1214ـ1294م)، که تحت تأثیر بسیارى از علوم مسلمانان قرار گرفته، نخستین کسى بود که اعتقاد داشت فقط روش هاى تجربى یقین آور است. به گفته دامپى یر، این تفسیرى انقلابى بود و اهمیت آن فقط از یک دوره مطالعه نوشته هاى دیگر عصر او فهمیده مى شود. او اعلام داشت که تنها راه آزمون درستى گفته ها، مشاهده و آزمایش است.(28) وى نسبت به فلسفه مدرسى انتقاد مى کرد و علاقه فراوانى به ریاضیات و علوم داشت. در دوران خود به الحاد و جادوگرى متهم گردید و مدت مدیدى از عمر خود را در تبعید و زندان به سر برد.(29)

با توجه به آنچه گفته شد، مى توان ادعا کرد که پیشینه تاریخى سکولاریسم به قرن سیزدهم به بعد بازمى گردد. در این قرن، با فراهم آمدن مقدمات پیشرفت علم، به تدریج، تقابل و تعارض میان علم و دین به شکل هاى گوناگون ظهور یافت. امروزه برخى معتقدند که در دیانت حضرت مسیح7 علم و دین در تقابل با یکدیگرند; زیرا در انجیل، علم به عنوان «شجره ممنوعه» معرفى شده است و با پیشرفت علم، کلیسا خود را مجبور دید از حریم دیانت دفاع کند و تحت عنوان «حکومت» در برابر علم قد علم نماید.

از جمله پیشگامان سکولاریسم در قرن چهاردهم، دانتى (1265ـ1321) و پتر ارک (1304ـ1374) هستند. دانتى کاتولیک مذهب بود، اما منبع حقیقت را در خارج از حوزه مسیحیت مى جست. وى در قصیده اى طولانى به تمسخر جهان آخرت پرداخت. پتر ارک، که اهل ایتالیا بود، در قصیده اى به مادیگرایى و اومانیسم اظهار دلبستگى کرد.(30) روحیه نوزایى نیز در این قرن از ایتالیا آغاز گشت. در سال هاى پایانى این سده در چین کاغذ اختراع شد.

از سوى دیگر، در این قرن کوشش بسیارى براى کشف مناطق جغرافیایى صورت گرفت. پرتغالیان به راهنمایى اخترشناسان اسلامى و یهودى، نخستین کاشفان بودند. واسکودوگاما در سال 1497 دماغه نیک را کشف کرد و به هند رسید و کریستف کلمب نیز در سال 1492 به جزیره باهاما رسید. این کشفیات منجر به شکل گیرى استعمار در مناطق جدید گردید و موجب گشت که جامعه بسته اروپا به مناطق دیگرى راه یابد و زمینه تحولات جدیدى از جمله فرهنگ جدید فراهم شود.(31)

به این ترتیب، نهضت نوزایى در قرن چهاردهم و پانزدهم از ایتالیا آغاز گشت و حاملان فکرى آن، بخصوص در قرن پانزدهم، مدعى بودند که دین تنها پاسخگوى مشکلات و نیازها نیست. یکى از زمینه هاى شکل گیرى سکولاریسم در این زمان، اهتمام بیش از حد به علوم انسانى، مانند لغت، شعر، تاریخ و ادب، است. هدف این کار تبیین رابطه انسان ها با یکدیگر و ایجاد تفاهم در جهت ایجاد جامعه برتر بود. بدین سان، محور تمدن الهى بر انسان متمرکز گردید، در حالى که محور علوم الهى تبیین رابطه انسان با خداوند است.(32)

قدرتمندى دولت هاى بزرگ در قرن پانزدهم، که مرهون کشف باروت و تحولات سریع سیاسى و فرهنگى بود، از زمینه هاى مهم شکل گیرى سکولاریسم است. این امر موجب سقوط دستگاه پاپ و تضعیف اشراف ملوک الطوایفى گشت. آشنایى بیش تر و عمیق تر اروپاییان با فرهنگ عهد کهن ـ یعنى مبانى فکرى و معرفتى یونانیان ـ نفوذ تفوّق آمیز آن بر طرز تفکر مردم و بخصوص طبقه راهبر، موجب شکل گیرى نهضت روشنگرى در این قرن گردید.(33)

فرهنگ عصر نوزایى داراى ویژگى ها و مشخصه هایى است که آن را از عصر قرون وسطى متمایز مى سازد; از جمله آنها کاهش حاکمیت کلیساست. فرهنگ عصر جدید، بیش از آنکه روحانى و دینى باشد، دنیوى است. دولت ها روزبه روز قومى تر شدند و جاى کلیسا را، که بر فرهنگ جامعه نظارت داشت، گرفتند. دولت و پادشاه با اتحادى که با بازرگانان ثروتمند داشت، جاى طبقه اشراف را گرفت و آن را در کشورهاى گوناگون به نسبت هاى متفاوت تقسیم کرد.(34) از جمله دیگر مشخصه هاى این عصر، افزایش قدرت علم است. نخستین مطلب جدّى علم، که علیه کلیسا انتشار یافت، نظریه کپرنیک (1417ـ1543 م) بود. وى نخستین تغییر بزرگ را در نگرش علمى پس از دوران نوزایى ایجاد کرد. این امر با واکنش شدید کلیسا مواجه شد و از این زمان، نزاع میان احکام جزمى و علم آغاز گشت و احکام جزمى کلیسایى شکست خوردند. به این ترتیب، حاکمیت علم، که مورد قبول بیشتر فلاسفه جدید قرار گرفت، با حاکمیت کلیسا تفاوت فراوان پیدا کرد. با توجه به این دو مشخصه، مى توان مهم ترین پیامد عصر روشنگرى را درهم شکسته شدن فلسفه مدرسى و احیاى فلسفه افلاطون عنوان نمود. از دیگر دستاوردهاى این عصر، تشویق به فعالیت فکرى و علمى است.

در معمارى، نقاشى و شعر نیز نهضت روشنگرى تحول عمیقى ایجاد کرد. لئونارد داوینچى (1452ـ1519م) به عنوان هنرمند، عالم و مهندس، اصول اساسى و مبادى بسیارى از کشفیات را اعلام کرد که شامل مرکزیت خورشید در اخترشناسى و مکانیک گالیله اى بود. وى معتقد بود که باید پژوهش هاى علمى، ریاضى و صنعت جایگزین پژوهش هاى نظرى گردد. او مدعى گردید که فعالیت و تفکر علمى، هر دو یک چیز و تجربه و آزمایش اساس علم است. با این حال، خواستن تنها مواد خاصى به دست مى دهد که با عمل هوشیارانه خود بر روى آنها معرفت عقلى ایجاد مى گردد.(35)

ماکیاولى (1469ـ1527م) امپراتوران را به استقلال عمل در قبال کلیسا دعوت کرد. وى تیره بختى را ناشى از حاکمیت کلیسا دانست و آن را سخت مورد انتقاد قرار داد. او در فلسفه سیاسى و زمامدارى سیاسى پایه گذار رویکردى است که تا پیش از آن وجود نداشت. مونتنى (1592 ـ 1533) از دیگر متفکران عصر نهضت فکرى است. اگر ما به دو منبع شناخت براى معرفت معتقد باشیم ـ یکى حواس و دیگرى خردـ مونتنى، که احیا کننده مکتب «شک» در عصر جدید است، بر صحت گواهى هر دو خط بطلان مى کشد و در هر دو تشکیک مى کند. (36) مونتنى مى گوید: اعتقاد به نادانى یکى از زیباترین و مطمئن ترین جلوه هاى قضاوت به شمار مى رود. در بیشتر نوشته هاى او، طبیعت گرایى و احیاى شکاکیت به چشم مى خورد.(37)

اصلاح دینى حرکت دیگرى است که در جهت بنیان نهادن عصر جدید از آن یاد مى شود. پیشتازان این حرکت فکرى لوتر، کالون و لوپولا بودند. لوتر برخى مراجع قدرت کلیسا را به معارضه طلبید تا حقانیت برخى اعمال خودشان نظیر بخشش گناهان، را با دلیل اثبات کند. جنبش اصلاح دینى، به اعتقاد دامپى یر، با سه هدف عمده رخ داد: نخست، برقرارى انضباط کلیسا; دوم، اصلاح عقیده بر مبناى اصول برخى از جنبش هاى سرکوب شده پیشین و سوم، تحقیق در نظارت جزمى اعتقاد و اجازه داورى درباره کتاب مقدس.(38)

فرانسیس بیکن (1626ـ1561) متعلق به سده هفدهم است. شکوفایى جریان تجربه گرایى انگلستان و مذهب عقلایى در این سده رخ داد. بیکن نماینده تجربه گرایى و رنه دکارت بنیانگذار عقل گرایى است که هر دو مکتب بر ویرانه هاى فلسفه قرون وسطى بنیان نهاده شده اند. بیکن روش تجربى را به کار بست و معتقد به مذهب طبیعى در قبال مذهب مبتنى بر وحى بود. او در مذهب طبیعى، همچون دیگر رشته هاى علمى، تجربه را روا مى دانست و مذهب وحیانى را چون از حوزه حس و تجربه خارج بود، رها کرد. بیکن در پى علمى بود که در جامعه کاربرد داشته باشد و بتوان به وسیله آن به قدرت رسید; همان اندیشه اى که زیربناى فکرى بیشتر اندیشمندان این دوره است.(39)

رنه دکارت (1596ـ1650م) معرفت انسانى را، که تا پیش از این با حاکمیت یافتن شک گرایى سست شده و فرو ریخته بود، به ساحل یقین و استوارترین پایه ها. مهم ترین مشکل و پرسش او این بود که آیا راهى به سوى یقین وجود دارد یا نه؟ وى از شکاکیت خویش بر وجود خود استدلال کرد و این عمل در نظر وى سرآغاز همه افکار دیگر بود. او از شک مونتنى خدا و انسان را استنتاج کرد.(40) از نظر او، فکر و متفکر مقدم بر هر شىء است و با جمله معروفش (مى اندیشیم پس هستیم) وجود متفکر را اثبات مى کند.

جریان تجربه گرایى، عقل گرایى و شک گرایى در قرن هفدهم و قرون پس از آن تداوم پیدا کرد. جان لاک (1632ـ1704 م) با جدایى سلطه دنیایى از سلطه کلیسایى و منع کلیسا از دخالت در سیاست، گامى استوار به سوى سکولاریسم برداشت. به طور کلى، در قرن هفدهم، کلیسا خطر افکار آزادى خواهان را احساس کرد و خواهان مقابله شدید با آن شد. این مطلب منجر به اعدام برخى از نویسندگان و تصویب قانونى در سال 1757 مبنى بر تعقیب و اعدام مؤلفان گردید، اما با انقلاب فرانسه این قانون لغو شد. در یک کلام، در این قرن، در حوزه سیاست و نظریه پردازى سیاسى، مبانى ماوراى طبیعى و لاهوتى قطع شد. این امر ناشى از مجادلات دینى و فرهنگى بود. مادى گرایى و عقل مدارى دو ویژگى مهم جوّ سیاسى این قرن بود که به واسطه تجدید نظر در آثار افلاطون و رواقیان به دست آمده بود.(41)

سده هجدهم عصر روشنگرى نام گرفته است. بسیارى از متفکران این عصر بر معرفت عقلى تکیه کرده اند. گروهى نیز بر تجربه تأکید داشتند که با مطرح شدن نظریه «ذرّه انگارى» شکل جدیدى به خود گرفته است. برکلى و لایب نیتس مشربى تجربى دارند. هیوم شک گراست و کانت بزرگ ترین فیلسوف این عصر از تعاطى حس و تجربه با عقل گرایى، دستگاه فکرى جدیدى را بنیان مى نهد. سده نوزدهم تداوم مکتب کانت است که گرایش هاى گوناگونى در آن مطرح شد و مورد نقد و بررسى قرار گرفت. مذهب معنوى مطلق هگل، بدبینى شوپنهاور و مشرب تحصّلى کنت نیز نظریه هایى بر مبناى مکتب کانت مى باشند.

تفکر سکولاریسم در قرن نوزدهم تداوم یافت و شفاف تر گردید. برخى از نظریه پردازان مهم در این زمینه عبارتند از: داروین که انتشار نظریاتش در جهان اسلام موجى از تعارضات فکرى ایجاد کرد. داروین (1809ـ1882 م) کتاب تکامل انواع را در سال 1859 م ارائه و نظریه معروف خود درباره انسان را مطرح کرد و واکنش هاى متعددى در جهان اسلام و ایران به دنبال داشت.(42) آگوست کنت (1804ـ1872 م) از دیگر نظریه پردازان رهیافت اومانیسم است. وى حیات بشرى را به سه مرحله تقسیم کرد و دین را متناسب با مرحله ابتدایى حیات بشر دانست و مرحله سوم را، که امروزه در غرب سیطره یافته است، متکّى بر روش علمى انگاشت که دین در آن جایگاهى ندارد.

نیوباخ (1804ـ1872م) مهم ترین پایه گذار سکولاریسم الحادى است. وى به طور صریح، مدعى است که محور دین خدا نیست، بلکه انسان است و دین ساخته و پرداخته دست انسان مى باشد. اما در حیواناتِ دیگر چنین قدرتى یافت نمى شود. تنها امتیاز انسان نسبت به حیوانات دیگر برخوردارى از عقل، اراده و محبت و هدف خلقت، کمال بخشیدن بدان هاست.

مارکس (1818ـ1883) از دیگر نظریه پردازانى مى باشد که به شدت از باخ متأثر است. وى باخ را مارتین لوتر دوم مى داند که انسان ها را از وهم خداپرستى نجات داد. مارکس با هدف الغاى دین ـ نه جدایى دین از سیاست ـ جامعه بشرى را به انهدام دین کشاند. وى اعلام کرد که «دین افیون ملت هاست.» در تداوم نگرش مارکسیستى، مارکسیسم ـ لنینیسم در بخشى از اروپا به عنوان آیینى جدید جایگزین مسیحیت گشت. کلیه دول مارکسیستى مبتنى بر سکولاریسم الحادى بودند و در کشورهایشان، بر اساس قوانین داخلى، گروه هاى مذهبى آزادى دینى نداشتند.(43)

رهیافت الحادى سکولاریسم در قرن بیستم همچنان تداوم یافت. فروید (1939 ـ 1856) با نگرش روان شناختى، دیدگاه باخ و مارکس را تکمیل کرد. از نظر او، همان گونه که کودک در دوران طفولیت محتاج پدرى است که از او حمایت و نگهدارى کند، در دوران جوانى و پیرى نیز محتاج پدر آسمانى است. از این رو، مسأله اى به عنوان دین و خدا اختراع نموده است. از دیگر فلاسفه این قرن فیخته ( 1900ـ 1844) بود که ملحد و منکر وجود خداوند بود. جان پل سارتر (1980ـ 1905) نیز از فلاسفه این سده به شمار مى آید که همچون فیخته منکر خداوند بود و ادعا مى کرد که انسان در سایه اختیار و آزادى، جوهر وجودى خود را به تعالى مى رساند.(44)


ب ) زمینه هاى فکرى شکل گیرى سکولاریسم

1ـ نهضت اصلاح دینى: سکولاریسم مشربى است که تنها مى تواند در اقلیم مسیحیت رشد و نمو کند; زیرا سرچشمه هاى آن در تعالیم مسیحیت به صورت تحریف شده وجود دارد. بنابر مندرجات کتب مسیحى، بین دیون مردم به قیصر و دیون مردم به خدا باید تفاوت قایل شد. بنابراین، اصل جدایى دین از سیاست، که از اصول زیربنایى سکولاریسم به شمار مى آید، ناشى از موقعیت ویژه غرب و نشأت گرفته از جهان بینى ویژه مسیحیت است و در تاریخ و فرهنگ مشرق زمین، پایه و اساسى ندارد.

گفته شد که تحولات پس از عصر روشنگرى، واکنشى نسبت به مسائل و رخدادهاى پیش از این عصر و قرون وسطى به شمار مى رود. یکى از تحولاتى که از زمینه ها و عوامل عمده اصول و دستاوردهاى اصلى سکولاریسم محسوب مى شود نهضت اصلاح دینى است. نهضت اصلاح دینى یا رفرمیسم جریانى است که طى آن به تدریج، از نفوذ مذهب در شؤون گوناگون زندگى جوامع اروپاى غربى کاسته شد.

یکى از پیامدهاى مهم نهضت اصلاح دینى، فردگرایى است که از مبانى فکرى سکولاریسم محسوب مى شود. در حقیقت، آموزه پروتستانیسم مبنى بر خودکشیشى به لحاظ منطقى، مشوّق خودگرایى است و به آزادى وجدان و حقوق طبیعى رهنمون مى گردد. مسلّماً میان جنبش اصلاح دینى و سکولاریسم رابطه وجود دارد. این امر را مى توان در تحولاتى که پس از نهضت اصلاح دینى بنیان نهاده شده و تناقض هایى که پروتستانیسم به بار آورده است، جستجو نمود. از دستاوردها و پیامدهاى مهم دیگر آن مشخص شدن اخلاق بود; زیرا لوتر و کالون به اخلاقیاتى توصیه مى کردند که مبتنى بر انگیزه هاى درونى بود و افراد باید به نداى وجدان خود گوش مى دادند و به عبارت دیگر، مبتنى بر اصول اخلاقى نبود.

از بهترین اصولى که نهضت اصلاح دینى بر آن تأکید مىورزید و از مبانى و اصول اساسى سکولاریسم به شمار مى آمد جدایى دین از سیاست بود. کالون، از دیگر رهبران نهضت اصلاح دینى، در سال 1541 م پیش نویس قانونى براى کلیساى ژنو تهیه کرد که بر اساس آن، قلمرو سیطره حکّام غیر مذهبى و کلیسا کاملاً مشخص و تفکیک شده بود. کالون معتقد بود که حکومت غیر مذهبى یک حکم الهى است و براى مسیحیان نفع اساسى به دنبال دارد. وى بر این نکته اصرار مى کرد که توصیه هاى او مستقیماً برگرفته از کتاب مقدس است. لوتر نیز وجود یک قدرت دنیوى نیرومند را، که همه موظف به اطاعت از او باشند، ضرورى مى دانست.

جدا کردن مبدأ قلمرو دینى از قلمرو دنیوى را مى توان طلیعه یکى از ویژگى هاى سکولاریسم برشمرد که حرکت اصلاح دینى در آن نقشى اساسى داشت. تمایز میان جهان دینى و دنیوى منجر به پیدایش فضایى فکرى شد که در سایه آن، مطالعه تجربى و علمى جهان شکل گرفت.

2ـ تبدیل جامعه بسته به جامعه باز: از جمله عواملى که در شکل گیرى تمدن جدید و بالتبع، فرهنگ جدید نقش دارد، برون نگرى غرب و جذب عناصر مفید و سازنده از فرهنگ و تمدن هاى دیگر است. تماس مکرّر اروپایى ها با مسلمانان در جنگ هاى صلیبى و همچنین حکومت اسلامى اندلس، که در اواخر قرن اول هجرى بنیان نهاده شده بود، موجب انتقال فرهنگ اسلام به اروپا گشت. آنان تأسیس کتابخانه، ترویج کشاورزى، استخراج معادن و اختراع وسایل جدید از جمله ساعت را از مسلمانان آموختند.

در سال هاى همزمان با عصر روشنگرى، اکتشافات جغرافیایى اروپاییان را به این نتیجه رهنمون ساخت که تنها به فکر جامعه و اقتصاد بسته خود نباشند و به دنبال کشف مسائل جدید برآیند. این امر تحولى در افکار بسته و منجمد اروپایى ها نیز به وجود آورد و طبقه جدیدى، که معتقد به ارزش هاى جدید بود، نضج گرفت. عبور از جامعه بسته به جامعه باز براى غربى ها تداعى گر عبور از جامعه مذهبى به سکولار است.

3ـ پیدایش جامعه صنعتى: همزمان با تحولات مقارن با عصر روشنگرى و پس از آن، متفکرانى در غرب، پا به عرصه وجود نهادند که به صنعت و فن آورى روى آوردند، به گونه اى که علم در قبال عقل نظرى از اهمیت والایى برخوردار گردید. در حقیقت، فن گرایى ناشى از اهتمام بیش از حد نسبت به تجربه گرایى و علم بود که یکى از مبانى فکرى سکولاریسم محسوب مى شود. ویژگى فن آورى جدید سلطه بر طبیعت بود. پیامدش نیز آن بود که روابط تولیدى دچار تغییر و دگرگونى گشت. انسان از کشاورزى به صنعت روى آورد و کسانى هم که به حرفه کشاورزى اشتغال داشتند با نفى سنّت هاى حاکم گذشته رابطه تولید را همسو با سایر بخش ها و نظام اقتصادى به پیش بردند. به تدریج، طبقه متوسط در جامعه شکل گرفت که بر خلاف طبقات سنّتى پیشین، پیوندهاى طبیعى در محیط برخوردار نبود. این طبقه «بورژوا» نامیده شد و در قرن هجدهم از ثروت فراوانى برخوردار بود و به تدریج، خواهان ایفاى نقش در اداره امور جامعه و حکومت گردید. بدین لحاظ، انقلاب فرانسه اتفاق افتاد.

از نگاه مارکس، بورژوازى علت فرهنگ و تفکر عصر جدید است، اما برخى دیگر معتقدند که بورژوازى در عصر جدید و مصادف با پیدایش تفکر عصر جدید به وجود آمده و هر یک از دیگرى متأثر است. از دیگر پیامدهاى فن آورى و صنعت، عقل مدارى است; زیرا انسان همواره در حال محاسبه گرى است که نتیجه طبیعى آن، برنامه ریزى و تجزیه و تحلیل مسائل و پیش بینى و در نتیجه، نفى قضا و قدر و دین مدارى است. تخصص و متخصصانِ چنین جامعه اى از ارج و مقام برخوردارند و جایگزین متولیّان دینى مى شوند.

4ـ ظهور قدرت هاى مطلقه در اروپا: پیدایش قدرت هاى مطلقه و مستقل از سیطره کلیسا موجب سکولار شدن جامعه شد. طى جنگ هاى متعدد پس از عصر روشنگرى، حکومت هاحساب خود را با کلیسا تصفیه کردند و تابعیت کلیسا و دین را به کنارى نهادند.

5ـ جنگ هاى داخلى در اروپا: جنگ هاى متعدد و بخصوص جنگ هاى سى ساله در اروپا، از زمینه هاى دیگر پیدایش سکولاریسم در غرب بود.


بنیادهاى فکرى سکولاریسم

تمدن غرب بر مبناى سکولاریسم بنا نهاده شده و فرهنگ سکولاریستى بر ویرانه هاى اعتقادات حاکم بر قرون وسطى شکل گرفته است. با تولد عصر روشنگرى در غرب، متولّیان این جامعه، نخست آیین مسیحیت را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند و پس از تزلزل و تخریب آن، فرهنگ جدیدى را پى ریزى کردند. خلاصه عملکرد رفتار غرب «دین زدایى» از جامعه است. اجراى این سیاست دو سویه بود: از سویى، در دین تردید ایجاد کردند و آن را باطل اعلام نمودند و از سوى دیگر، جانشینى براى آن معرفى کردند. نتیجه این کار جایگزینى سکولاریسم به جاى آیین مسیحیت است.

در گردونه تحولاتى که پس از عصر روشنگرى روى داد، که برآیند آن در سکولاریسم تبلور یافت، شاهد درهم تنیده شدن عوامل و دلایلى هستیم که در این بخش، از آن به بنیادهاى فکرى یاد کرده ایم. با توجه به مطالب پیشین، در این مقال، عناصر قوام بخش سکولاریسم را برشمرده مى شود. در حقیقت، مباحث این بخش پاسخى است به این سؤال که عوامل و عناصر قوام بخش سکولاریسم کدام است؟


الف ) انسان محورى (اومانیسم)

اومانیسم جوهر فرهنگى عصر جدید غرب است. بر اساس این اصل، انسان مدار و محور همه چیز و خالق همه ارزش ها و ملاک تشخیص خیر و شر است; وجدان انسانى داور نهایى در تشخیص کژى ها از خوبى هاست; وراى انسان و عمل او، ارزش، اخلاق و فضیلتى وجود ندارد. در تفکر اومانیستى، انسان جاى خدا مى نشیند.

در تعریف اومانیسم آمده است: «اومانیسم حالت و کیفیتى از تفکر است که بر اساس منافع بشرى و کمال مطلوب، به جاى اصول مذهبى و الهیات استوار است.»(45) چنانچه از تعریف مزبور برمى آید اومانیسم به جاى اصول مذهبى قرار گرفته است.

مفهوم اومانیسم در مشرب سکولاریسم، حاکمیت امیال است و چنانچه هابز اعتراف مى کند، این امیال اند که به اعمال انسان ها جان مى بخشند و بر آنها سلطه دارند. عقل و اندیشه در رابطه با آنها صرفاً ابزارند و نقش دیده بان و جاسوس هایى را دارند که در جهت یافتن راه هایى براى نیل به امیال تلاش مى کنند. هیوم پا را فراتر گذاشته و اخلاقیات را نیز تابع امیال دانسته است.(46)

بر اساس آنچه گفته شد، مى توان مدعى شد که مهم ترین ه

/ 0 نظر / 19 بازدید