غرب زدگی نوشته جلال آل احمد « 2 » [ طرح یک بیماری ]

طرح یک بیماری


غرب زدگى مى گویم هم چون وبازدگى. و اگر به مذاق خوش آیند نیست ، بگوییم هم چون گرمازدگى یا سرمازدگى. اما نه. دست کم چیزى است در حدود سن زدگى. دیده اید که گندم را چه طور مى پوساند ؟ از درون. پوسته ى سالم برجاست اما فقط پوست است ، عین همان پوستى که از پروانه اى بر درختى مانده. به هر صورت سخن از یک بیمارى است. عارضه اى از بیرون آمده. و در محیطى آماده براى بیمارى رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علل هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.
این غرب زدگى دو سر دارد. یکى غرب. و دیگر ما که غرب زده ایم. ما یعنى گوشه اى از شرق. به جاى این دو سر بگذاریم دو قطب. یا دو نهایت.
چون سخن ، دست کم ، از دو انتهاى یک مدرج است اگر نه از دو سر عالم. به جاى غرب بگذاریم در حدودى تمام اروپا و روسیه ى شوروى و تمام امریکاى شمالى یا بگذاریم ممالک مترقى ، یا ممالک رشد کرده ، یا ممالک صنعتى ، یا همه ى ممالکى که قادرند به کمک ماشین ، مواد خام را به صورت پیچیده ترى در آورند ، و هم چون کالایى به بازار عرضه کنند. و این مواد خام فقط سنگ آهن نیست یا نفت یا روده یا پنبه و کتیرا. اساطیر هم هست ، اصول عقاید هم هست ، موسیقى هم هست ، عوالم علوى هم هست.
و به جاى ما که جزوى از قطب دیگریم، بگذاریم آسیا و افریقا، یا بگذاریم ممالک عقب مانده ، یا ممالک در حال رشد، یا ممالک غیر صنعت، یا مجموعه ى ممالکى که مصرف کننده ى آن مصنوعات غرب ساخته اند. مصنوعاتى که مواد خام شان - همان ها که برشمردم - از همین سوى عالم رفته . یعنى از ممالک در حال رشد! نفت از سواحل خلیج ، کنف و ادویه از هند، جاز از آفریقا، ابریشم و تریاک از چین ، مردم شناسى از جزایر اقیانوسیه ، جامعه شناسى از افریقا. و این دو تاى آخر از امریکاى جنوبى هم . از قبایل (آزتک ) و (انکا) که یک سره قربانى ورود مسیحیت شدند . به هر صورت هر چیزى از جایى . و ما در این میانه ایم . با این دسته اخیر بیش تر نقاط اشتراک داریم تا حدود امتیاز و تفریق .
در حد این اوراق نیست که براى این دو قطب یا این دو نهایت تعریفى از نظر اقتصاد یا سیاست یا جامعه شناسى یا روان شناسى یا تمدن بدهد. کارى است دقیق و در حد اهل نظر. اما خواهید دید که از زور پسى گاه به گاه از کلیاتى در همه ى این زمینه ها مدد خواهم گرفت . تنها نکته اى که مى توان همین جا آورد. این که به این طریق شرق و غرب در نظر من دیگر دو مفهوم جغرافیایى نیست . براى یک اروپایى یا امریکایى غرب یعنى اروپا و امریکا و شرق یعنى روسیه ى شوروى و چین و ممالک شرقى اروپا. اما براى من غرب و شرق نه معناى سیاسى دارد و نه معناى جغرافیایى. بلکه دو مفهوم اقتصادى است. غرب یعنى ممالک سیر و شرق یعنى ممالک گرسنه. براى من دولت افریقاى جنوبى هم تکه اى از غرب است. گر چه در منتهى الیه جنوبى افریقا است. و اغلب ممالک امریکاى لاتین جزو شرقند. گر چه آن طرف کره ى ارضند. به هر صورت درست است که مشخصات دقیق یک زلزله را باید از زلزله سنج دانشگاه پرسید، اما پیش از این که زلزله سنج چیزى ضبط کند اسب دهقان ، اگر چه نانجیب هم باشد، گریخته است و سر به بیابان امن گذاشته . و صاحب این قلم مى خواهد دست کم با شامه اى تیزتر از سگ چوپان و دیدى دوربین تر از کلاغى ، چیزى را ببیند که دیگران به غمض عین از آن در گذشته اند. یا در عرضه کردنش سودى براى معاش و معاد خود ندیده اند.
پس ممالک دسته ى اول را با این مشخصات کلى و درهم تعریف کنم : مزدگران ، مرگ و میر اندک ، زند و زاى کم ، خدمات اجتماعى مرتب ، کفاف مواد غذایى (دست کم سه هزار کالرى در روز)، درآمد سرانه ى بیش از سه هزار تومان در سال ، آب و رنگى از دموکراسى ، با میراثى از انقلاب فرانسه .
و ممالک دسته ى دوم را با این مشخصات : (به لف و نشر مرتب ) مزد ارزان ، مرگ و میر فراوان ، زند و زاى فراوان تر، خدمات اجتماعى هیچ ، یا به صورت ادایى ، فقر غذایى (دست بالا هزار کالرى در روز)، درآمدى کم تر از پانصد تومن در سال ، بى خبر از دموکراسى با میراثى از صدر اول استعمار.
واضح است که ما از این دسته ى دومیم . از دسته ى ممالک گرسنه و دسته ى اول همه ى ممالک سیراند. به تعبیر « خوزه دوکاسترو » و « جغرافیاى گرسنگى » اش. مى بینید که میان این دو نهایت نه تنها فاصله اى است عظیم، بلکه به قول « تیبور منده » گودالى است پرنشدنى که روز به روز هم عمیق تر و گشاده تر مى گردد.به طریقى که ثروت و فقر، قدرت و ناتوانى ، علم و جهل ، آبادانى و ویرانى ، تمدن و توحش در دنیا قطبى شده است . یک قطب در اختیار سران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادرکنندگان مصنوعات و قطب دیگر از آن گرسنگان ، فقرا و ناتوانان و مصرف کنندگان و وارد کنندگان . ضربان تکامل در آن سوى عالم تصاعدى و نبض رکود در این سر عالم رو به فرو مردن . اختلافى نیست تنها ناشى از بعد زمان و مکان ، یا از نظر کمیت سنجیدنى ، یک اختلاف کیفى است . دو قطب متباعد. دورى گزین از هم . در آن سو عالمى که دیگر از تحرک خود به وحشت افتاده است و در این سو عالم ما که هنوز مجرایى براى رهبرى تحرک هاى پراکنده ى خود نیافته ، که به هرز آب مى روند. و هر یک از این دو عالم در جهتى پوینده . 
به این طریق دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به دو « بلوک » تقسیم مى کردیم . به دو بلوک شرق و غرب . یا کمونیست و غیر کمونیست . و گرچه هنوز ماده ى اول قانون اساسى اغلب حکومت هاى جهان همین خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم است . اما لاسى که امریکا و روسیه ى شوروى (دو سردمدار بى معارض انگاشته شده ى آن دو بلوک ) در قضیه ى کانال سوئز و کوبا، با هم زدند، نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتى با هم سر یک میز مى نشینند. و در دنبالش قرار داد منع آزمایش هاى اتمى و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه ى مقابله ى طبقات فقیر و غنى در داخل مرزها نیست ، یا زمانه انقلاب هاى ملى ، زمانه ى مقابله ى « ایسم »ها و ایده ئولوژى ها هم نیست. زیر جل هر بلوایى یا کودتایى یا شورشى در زنگبار یا سوریه یا اروگوئه ، باید دید توطئه ى کدام کمپانى استعمار طلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ هاى محلى زمانه ى ما را هم نمى شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتى به ظاهر. این روزها هر بچه مکتبى نه تنها زیر جل جنگ دوم بین المللى ، توسعه طلبى مکانیزه ى طرفین دعوا را مى بیند. بلکه حتى در ماجراى کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزایر نیز به ترتیب دعواى شکر و الماس و نفت را مى نگرد. یا در خون ریزى هاى قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام به دست آوردن سر پلى را براى حفاظت راه هاى تجارت که تعیین کننده ى دست اول سیاست دولت هاست .
زمانه ى ما دیگر آن زمانه نیست که در « غرب » مردم را از « کمونیسم » مى ترساندند و در « شرق » از بورژوازى و لیبرالیسم. حالا دیگر حتى شاهان ممالک در ظاهر مى توانند انقلابى باشند و حرف هاى بودار بزنند و « خروشچف » مى تواند از امریکا گندم بخرد. اکنون همه ى آن ایسم ها و ایده ئولوژى ها راه هایى به عرش اعلاى « مکانیزم » و ماشینى شدند. جالب ترین واقعه در این زمینه انحرافى است که قطب نماى سیاسى چپ روها و چپ نماهاى سراسر عالم به سوى شرق دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت « مسکو » به سمت « پکن » پیچیده. چرا که دیگر روسیه ى شوروى « رهبر انقلاب جهانى » نیست ، بلکه بر سر میز صاحبان موشک اتمى از حریفان دست اول است . و میان کاخ « کرملین » مسکو و کاخ « سفید » واشنگتن ، رابطه ى تلگرافى مستقیم دایر است . به علامت این که دیگر حتى به وساطت انگلیس در این میان احتیاجى نیست.این را که خطر روسیه ى شوروى کم شده است ، حتى زمامداران مملکت ما نیز فهمیده اند. مرتعى که روسیه ى شوروى در آن مى چرید الباقى سفره ى نکبتى جنگ اول بین الملل بود. حالا دوره ى استالین زدایى است و رادیو مسکو تاءیید کننده ى رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است !
به هر صورت اکنون چین کمونیست جاى روسیه ى شوروى را گرفته . و چرا؟ چون درست هم چون روسیه ى سال 1930 همه ى گرسنگان جهان را به امید دسترسى به بهشت فردا به اتحاد مى خواند. و اگر روسیه در آن سال ها صد و اندى میلیون جمعیت داشت ، چین اکنون هفت صد و پنجاه میلیون جمعیت دارد.
درست است که ما اکنون نیز به قول مارکس دو دنیا داریم در حال جدال . اما این دو دنیا حدودى بس وسیع تر از زمان او یافته و آن جدال ، مشخصات بس پیچیده ترى از جدال کارگر و کارفرما . دنیاى ما دنیاى مقابله ى فقرا و ثروتمندان است ، در عرصه ى پهناور جهان . روزگار ما روزگار دو دنیاست ؛ یکى در جهت ساختن و پرداختن و صادر کردن ماشین ، و دیگرى در جهت مصرف کردن و فرسوده کردن و وارد کردن آن. یکى سازنده و دیگرى مصرف کننده. و صحنه ى این جدال؟ بازار سراسر دنیا. و سلاح هایش؟ علاوه بر تانک و توپ و بمب افکن و موشک انداز که خود ساخته هاى آن دنیاى غرب است، « یونسکو » ، « اف - آ- او » ، « سازمان ملل » ، « اکافه » و دیگر موسسات مثلا بین المللى که ظاهرا همگانى و دنیایى است. اما در واقع امر ، گول زنک هاى غربى است که در لباسى تازه به استعمار آن دنیاى دوم برود. به امریکاى جنوبى ، به آسیا، به آفریقا. و اساس غرب زدگى همه ى ملل غیر غربى در این جاست . بحث از نفى ماشین نیست . یا طرد آن . چنان که طرفداران « اوتوپى » در اوایل قرن نوزدهم میلادى گمان مى کردند. هرگز. دنیاگیر شدن ماشین ،جبر تاریخ است . بحث در طرز برخوردهاست با ماشین وتکنولوژى .
بحث در این است که ما ملل در حال رشد - مردم ممالک دسته ى دوم که دیدیم - سازنده ى ماشین نیستیم . اما به جبر اقتصاد و سیاست و آن مقابله ى دنیایى فقر و ثروت بایست مصرف کنندگان نجیب و سر به راهى باشیم براى ساخته هاى صنعت غرب . یا دست بالا تعمیرکنندگانى باشیم قانع و تسلیم و ارزان مزد. براى آن چه از غرب مى آید. و تنها همین یکى مستلزم آن است که خود را به انگاره ى ماشین درآوریم . و حکومت هامان را؛ و فرهنگ هامان را؛ و زندگى هاى روزانه مان را. همه چیزمان به قد و قامت ماشین . و اگر آن که ماشین را مى سازد، به دنبال تحول تدریجى دویست سى صد ساله اى ، کم کم با این خداى جدید و بهشت و دوزخش ، خو کرده ، « کویتى » که دیروز به ماشین دست یافته یا « کنگویى » یا من ایرانى ، چه مى گوییم ؟ به چه صورتى مى خواهیم از این گودال تاریخى سى صد ساله بپریم ؟ دیگران را رها کنم . به خودمان بپردازم . حرف اصلى این دفتر در این است که ما نتوانسته ایم شخصیت « فرهنگى - تاریخى » خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبرى اش حفظ کنیم . بلکه مضمحل شده ایم . حرف در این است که ما نتوانسته ایم موقعیت سنجیده و حساب شده اى در قبال این هیولاى قرون جدید بگیریم . حرف در این است که ما تا وقتى ماهیت و اساس و فلسفه ى تمدن غرب را در نیافته ایم ، و تنها به صورت و به ظاهر، اداى غرب را در مى آوریم - با مصرف کردن ماشین هایش - درست هم چون آن خریم که در پوست شیر رفت . و دیدیم که چه به روزگارش آمد. اگر آن که ماشین را مى سازد، اکنون خود فریادش ‍ بلند است و خفقان را حس مى کند، ما حتى از این که در زى خادم ماشین درآمده ایم ، ناله که نمى کنیم هیچ ، پز هم مى دهیم . به هر جهت ما دویست سال است که هم چون کلاغى ، اداى کبک را در مى آوریم (اگر مسلم باشد که کلاغ کیست و کبک کدام است ؟) و از این همه که برشمردیم یک بدیهى به دست مى آید. این که ما تا وقتى تنها مصرف کننده ایم - تا وقتى ماشین را نساخته ایم - غرب زده ایم . و خوش مزه این جاست که تازه وقتى هم ماشین را ساختیم ، ماشین زده خواهیم شد! درست هم چون غرب که فریادش از خودسرى « تکنولوژى » و ماشین به هواست . 
بگذریم که ما حتى عرضه ى این را نداشتیم که هم چو ژاپون باشیم که از صد سال پیش به شناختن ماشین همت بست . و چون در ماشین زدگى با غرب دعوى رقابت کرد و تزارها را کوبید (در 1905) و امریکا را (در 1941) - و پیش از آن نیز بازارشان را از دست شان گرفت - عاقبت با بمب اتم کوبیدندش که بداند از پس خربزه خوردن ، چه لرزى هست . و اکنون نیز که « ملل آزاد » غربى گوشه اى از خوان یغماى بازارهاى دنیا را به روى متاع هایش گسترده اند، به این دلیل است که در تمام صنایع ژاپون سرمایه گذارى کرده اند. و نیز به این قصد است که جبران کرده باشند مخارج نظامى حفاظت آن جزیره ها را که رجالش از پس جنگ جهانى دوم سر عقل آمده اند. و در مورد تسلیحات و قشون و دسته بندى هاى نظامى از بیخ عرب شده اند. و شاید نیز به این علت که فرد ساده ى امریکایى مى خواهد جبران کرده باشد آن ناراحتى وجدان را که موجب جنون خلبان آن هواپیماى جهنمى شد. که داستان عادو ثمود را در « هیروشیما » و « ناکازاکى » تجدید کرد.
بدیهى دیگرى هم داریم . و آن این که « غرب » از وقتى ما را (از سواحل شرقى مدیترانه تا هند) « شرق » خواند که از خواب زمستانه ى قرون وسطایى خود برخاست . و به جست و جوى آفتاب و ادویه و ابریشم و دیگر متاع ها، نخست در زى زایران اعتاب قدس مسیحى به شرق آمد (بیت اللحم و ناصره و الخ ...) و بعد در سلیح نبرد صلیبیان و بعد در کسوت بازرگانان و بعد در پناه توپ کشتى هاى پر از متاع خود و بعد به نام مبلغ مسیحیت و دست آخر به نام مبلغ مدنیت . تمدن . و این آخرى درست نامى بود از آسمان افتاده . آخر « استعمار » هم از ریشه ى « عمران » است . و آن که « عمران » مى کند ناچار با « مدینه » سر و کارى دارد.
جالب این است که از میان همه ى سرزمین هایى که زیر چکمه ى این حضرات تخت قاپو شدند، افریقا پذیراتر بود. و امید بخش تر. ومى دانید چرا؟ چون علاوه بر مواد خامى که داشت (و فراوان : طلا، الماس ، مس ، عاج وخیلى مواد خام دیگر) بومیانش برزمینه ى هیچ سنت شهرنشینى ، یا دینى گسترده قدم نمى زدند. هر قبیله اى براى خودش خدایى داشت ؛ و رییسى ؛ و آدابى ؛ و زبانى . و چه پراکنده ! و ناچار چه سلطه پذیر! و مهم تر از همه این که تمام بومیان افریقا، لخت مى گشتند. در آن گرما که لباس ‍ نمى توان پوشید. و « استنلى » جهانگرد به نسبت انسان دوست انگلیسى ، وقتى با این بشارت اخیراز کنگو به وطن بازگشت ، در « منچستر » جشن ها گرفتند، و دعاها کردند. آخر سالى سه متر پارچه براى نفرى یک پیراهن که زنان و مردان کنگو بپوشند و « متمدن » بشوند و در مراسم کلیسایى شرکت کنند مساوى مى شد با سالى 320 میلیون یارد پارچه ى کارخانه هاى منچستر. و مى دانیم که پیش قراول استعمار مبلغ مسیحیت نیز بود. و کنار هر نمایندگى تجارتى در سراسر عالم ، یک کلیسا هم مى ساخت . و مردم بومى را به لطایف الحیل به حضور در آن مى خواند. و حالا با برچیده شدن بساط استعمار از آن جاها هر نمایندگى تجارتى که تخته مى شود، در یک کلیسا هم بسته مى شود.
پذیراتر بودن و امید بخش تر بودن افریقا، براى آن حضرات ، به این علت هم بود که بومیان افریقا خود مواد خامى بودند براى هر نوع آزمایشگاه غربى . تا مردم شناسى و جامعه شناسى و نژادشناسى و زبان شناسى و هزاران فلان شناسى دیگر... بر زمینه ى تجربه هاى افریقایى و استرالیایى مدون شود. و استادان « کمبریج » و « سوربون » و «ـ لیدن » با همین فلان شناسى ها، بر کرسى هاى خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ى شهر نشینى هاى خودشان را، در بدویت افریقایى ببینند.
اما شرقى هاى خاورمیانه ، نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امید بخش. چرا؟ اگر بخواهم خودمانى تر باشم - یعنى از « خودمانى تر » حرف بزنم - باید بپرسم چرا ما شرقى هاى مسلمان پذیرا نبودیم ؟ مى بینید که جواب در خود سؤ ال مندرج است . چون در درون کلیت اسلامى خود، ظاهرا شى ء قابل مطالعه اى نبودیم . به همین علت بود که غرب در برخورد با ما، نه تنها با این کلیت اسلامى درافتاد (در مساءله ى تشویق خون آلود تشیع در اوان صفویه ، در اختلاف انداختن میان ما و عثمانى ها، در تشویق از بهایى گرى در اواسط دوره ى قاجار، در خرد کردن عثمانى ها پس از جنگ اول بین الملل ، و دست آخر در مقابله ى با روحانیت شیعى در بلواى مشروطیت به بعد...) بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتى داشت ، هر چه زودتر از هم بدرد. و ما را نیز هم چون بومیان افریقا، نخست بدل به ماده اى خام کند. و پس از آن ، به آزمایشگاه مان ببرد. این جورى بود که در فهرست همه ى دایرة المعارف هایى که غربى ها نوشتند، مهم ترینش « دایرة المعارف اسلامى » است . ما خودمان هنوز در خوابیم . ولى غربى مرا در این دایرة المعارف پاى آزمایشگاه برده است . آخر هند نیز جایى در حدود افریقا بود. با آن « تبلبل السن » و پراکندگى نژادها و مذهب ها. امریکاى جنوبى هم که یک سره از دم شمشیر اسپانیایى ها مسیحى شد. و اقیانوسیه هم که خود مجمع الجزایرى بود، یعنى بهترین حوزه ى ایجاد اختلاف ها، این بود که فقط ما بودیم که در صورت ، و نیز در حقیقت کلیت اسلامى ، تنها سد بودیم در مقابل گسترش (استعمار = مسیحیت ) تمدن اروپایى ؛ یعنى در مقابل بازاریابى صنایع غرب . توپ عثمانى که در قرن 19 میلادى پشت دروازه ى وین متوقف شد، پایان واقعه اى بود که در 732 میلادى در اسپانیا (آندلس ) شروع شده بود.
این دوازده قرن کشمکش و رقابت شرق را با غرب چه بدانیم اگر کشمکش اسلام و مسیحیت ندانیم ؟ به هر صورت اکنون ، در این دوران که ما به سر مى بریم ، من آسیایى بازمانده ى آن کلیت اسلامى درست به اندازه ى آن آفریقایى یا استرالیایى بازمانده ى بدویت و توحش ، هر دو یکسان و به یک اندازه ، درست همان قدر قابل قبول براى ملل متمدن (!) غرب و سازندگان ماشینیم که به موزه نشینى قناعت کنیم . به این که فقط چیزى باشیم و شیى قابل مطالعه در موزه اى یا در آزمایشگاهى و نه بیش ‍ از این . مبادا در این ماده ى خام دست ببرى ! اکنون دیگر بحث از این نیست که نفت خوزستان را خام مى خواهند یا مال « قطر » را. یا الماس ‍ « کاتانگا » را نتراشیده . یا سنگ « کرومیت » کرمان را نپالوده . بلکه بحث در این است که من آسیایى و افریقایى ، باید حتى ادبم را، و فرهنگم را، و موسیقى ام را، و مذهبم را، و همه چیز دیگرم را درست هم چو عتیقه ى از زیر خاک درآمده اى ، دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که :
- بله ، این هم یک بدویت دیگر! 
پس از این مقدمات ، اجازه بدهید که اکنون به عنوان یک شرقى پاى در سنت و شایق به پرشى دویست سى صد ساله ، و مجبور به جبران این همه درماندگى و واماندگى و نشسته بر زمینه ى آن کلیت تجزیه شده ى اسلامى ، غرب زدگى را چنین تعبیر کنم :
مجموعه ى عوارضى که در زندگى و فرهنگ و تمدن و روش اندیشه ى مردمان نقطه اى از عالم حادث شده است بى هیچ سنتى به عنوان تکیه گاهى و بى هیچ تداومى در تاریخ . و بى هیچ مدرج تحول یابنده اى . بلکه فقط به عنوان سوغات ماشین و روشن است اگر پس از این تعبیر گفته شود که ما یکى از این مردمانیم . و چون بحث این دفتر به طریق اولى به حول و حوش اقلیمى و زبانى و سنتى و مذهبى نویسنده اش تعلق مى یابد، روشن تر است اگر بگوییم که ما وقتى ماشین را داشتیم یعنى ساختیم ، دیگر نیازى به سوغات آن نیست تا به مقدمات و مقارناتش ‍ باشد.
پس غرب زدگى مشخصه ى دورانى ازتاریخ ما است که هنوز به ماشین دست نیافته ایم و رمزسازمان آن و ساختمان آن را نمى دانیم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به مقدمات ماشین یعنى به علوم جدید و « تکنولوژى »، آشنا نشده ایم .
غرب زدگى مشخصه ى دورانى از تاریخ ما است که به جبر بازار و اقتصاد و رفت و آمد نفت ناچار از خریدن و مصرف کردن ماشینیم .
این دوران چگونه پیش آمد؟ چه شد که در انصراف کامل ما از تحول و تکامل ماشین دیگران ساختند و پرداختند و آمدند و رسیدند و ما وقتى بیدار شدیم که هردکل نفت ، میخى بود در این حوالى فرو رفته ؟ چه شد که ما غرب زده شدیم ؟
برگردیم به تاریخ ...

/ 0 نظر / 6 بازدید