تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      در افق آینده (اقتصاد و معیشت - فرهنگ و معنویت - سیاست و حکومت)
غرب زدگی نو شته جلال آل احمد « 11 » [ کمی هم از ماشین زدگی ] نویسنده: - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

خوانندگان این متن توجه خواهند داشت که استناد های مؤلف به اشخاص و ارقام ، شواهدی هستند که چهل و پنج سال پیش ( سیزده سال قبل از انقلاب اسلامی ایران ) مورد استناد قرار گرفته است . مؤلف « جلال آل احمد » آخرین باز نویس این متن را در سال 1343 انجام داده است .


کمی هم از ماشین زدگی

 

عوامل مهمى که یک دوره برزخ اجتماعى را با بحران هاى خاص آن مشخص مى کند از یک طرف پیشرفت علم است و از طرف دیگر تحول تکنیک و فن و ماشین ؛ و از یک طرف دیگر امکان بحث درباره ى دموکراسى هاى غربى و ما با آن چه گذشت از این هر سه عامل (پیشرفت علم ، تحول تکنیک ، امکان بحث درباره ى آزادى ) فقط ما به ازایى در ظاهر داریم . نمونه اى داریم براى خودنمایى . و اگر قرار باشد که سرعت تحول ماشین و تکنیک از نظر کمى ، مولد بحران هاى اجتماعى بشود ما که در این زمینه در خم کوچه ى اولیم و پس از این حتى مجبور به پیمودن گام هاى دویست ساله ایم ، کارمان سخت خراب تر از آن است که مى پنداریم .و تب هذیانى بحران هامان سخت مداوم تر و نومیدکننده تر خواهد بود ازآن چه در ممالک مشابه پیش آمده است .

با این همه آمدیم و همین فردا صبح ما نیز شدیم هم چو سوییس یا سوئد یا فرانسه یا آمریکا - فرض محال که محال نیست - ببینیم آن وقت چگونه ایم ؟ آیا تازه دچار مشکلاتى نخواهیم شد که در غرب مدت ها است به آن رسیده اند؟ و با این مشکلات مجدد چه خواهیم کرد؟ پیش از این که به یکى دو نوع از این مشکلات اشاره کنم ، بیفزایم که غرض از این همه ، آن است تا بدانیم که چه مشکلاتى به قوه ى دو داریم و چه راه درازى براى پیمودن و چه گودال عمیقى براى پر کردن .

یک مشکل اساسى تمدن غرب - در خود ممالک غربى - هشدارى است که باید در متن لیبرالیسم قرن نوزدهمى دایما در مقابل نطفه هاى فاشیسم بدهد. در فرانسه که حضرت دوگل را داریم و مشکل الجزایر را پیش پاى او. افراطیون دست راست نظامى و غیر نظامى را هم داریم به سرکردگى بخو بریده هاى « لژیون اترانژر » که هر روز کوچه هاى پاریس ‍ و الجزایر را به خون طرفداران حل مشکل الجزایر رنگین مى کنند. و درایتالیا و آلمان باقى مانده هاى پیراهن قهوه اى ها را داریم ودر امریکا تشکیلات جدید « پرچ سوسایتى » را که حتى حضرت آیزنهاور را کمونیست مى دانند. و در انگلستان نهضت استقلال طلبى اسکاتلند را. و در هر جاى دیگر کرمى از خود درخت . و درست به همان قد و قامت . و این « لژیون اترانژر » خودش یکى از همین نوع مشکلات اروپایى است . مى دانیم که هر قداره بند و جانى و تبعید شده و دست کم هر ماجراجویى از اهالى اروپا، وقتى عرصه برش تنگ شد و دیگر نتوانست در زاد و بوم خود بماند، اجبارا مى رود و داوطلب « لژیون » مى شود. البته اگر نرود کارمند فلان کمپانى طلا و عاج و الماس نشود و در جنگل هاى افریقا. (مراجعه کنید به « سفر به آخر شب » به قلم لویى فردینان سلین ، نویسنده ى معاصر و فقید فرانسوى ) به این طریق بندر عباس ‍ بلژیکى ها، کنگو بوده است و جزیره ى قشم فرانسوى ها، الجزایر یا جیبوتى و ماداگاسکار و مال ایتالیایى ها، سومالى و لیبى ، و مال پرتقالى ها، آنگولا و موزامبیک . و مال هلندى ها (بویرهایى که مسلط بر افریقاى جنوبى اند در اصل هلندى بوده اند) آفریقاى جنوبى یا اندونزى و این لژیون مگر چیست ؟ چیزى شبیه عساکر مزدور عهود باستان ( Mercenaire ). و کارش ؟ سرکوبى آزادى در هر جا که لازم باشد، خدمت به کمپانى هاى نفت و طلا در هر جا که زبان اهالى دراز شده باشد و چاقوکشى موتوریزه (!) به نفع هر قلدرى که پول بیشتر بدهد. از اسپانیا گرفته در 1936 تا الجزایر و کنگو و آنگولا در همین اواخر، همه ى صحنه هاى ترکتازى همین نوع حضرات بوده است و همه زیر چکمه ى این قالتاق هاى فرنگى خونین و مالین شده اند. و آن وقت مساءله تنها این نیست که اروپا همراه صدور ماشین ، قداره بند هم صادر مى کند،بلکه مهم تر این است که به قیمت سلب آزادى از دولت هاى مستعمره و عقب افتاده است که اروپا امنیت و سلامت شهرها و موزه ها و تآترهاى خود را حفظ مى کند. و حالا که ملل مستعمره یکى بعد از دیگرى دارند آزاد مى شوند، ببینیم اروپا با این مال بدى که بیخ ریش صاحبش خواهد چسبید، چه خواهد کرد؟ ناچار باید منتظر نابسامانى هاى فراوان در داخله ى اروپا بود. ولى این طور که از وجنات امر پیداست گویا هنوز « آنگولا » و « موزامبیک » و « افریقاى جنوبى » ، تکیه گاه و پایگاه اصلى این نوع « لژیون اترانژر »اى ها است و بعد هم تصور نمى کنید که حضرات لباس عوض خواهند کرد و به صورت مشاور و مستشار و کارشناس بغل دست شیخ کویت خواهند نشست و یا وزیر شیخ قطر خواهند شد و حتى در ولایت خود ما؟... بگذرم .

و چرا چنین است ؟ چرا در متن تمدن غربى چنین مشکلاتى هر روز سنگى پیش پاى هر تحولى است ؟ به گمان من براى این که ماجراجویى و عصیان علیه مردم و قوانین و انواع قداره بندى هاى فکرى و عملى ، خود محصولات دست دوم به صف کشیده شدن مردم (رژیمانتاسیون )پاى ماشین است. محصولات دست اول مصنوعات غربى است ومحصولات دست دوم این ها و این « رژیمانته » کردن مردم خود یکى از ملزومات ماشین هم هست . عامل و معمول با هم . متحد الشکل بودن در قبال ماشین و به صف کشیده شدن در کارخانه و سر ساعت رفتن و آمدن و یک عمر یک نوع کار کسالت آور کردن ، عادت ثانوى مى شود براى همه ى آدم هایى که با ماشین سر و کار دارند. حضور در حزب و در اتحادیه که لباس و ادا و سلام و فکر واحد مى خواهد نیز عادت ثالثى است تابع همان ماشین . پس ‍ متحدالشکل بودن در کارخانه منجر به متحد الشکل شدن در حزب و اتحادیه مى شود واین نیز منجر مى شود به متحدالشکل بودن در سربازخانه .یعنى پاى ماشین جنگ ! چه فرق مى کند؟ ماشین ، ماشین است . منتها یکى بطرى شیر مى سازد براى بچه ها و دیگرى خمپاره مى ریزد براى کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر. و این اتحاد شکل و لباس و فکر در خدمت گزارى به ماشین (که چارلى چاپلین آن را سخت کوبیده است و اگر ارزش براى او قایلیم براى این است که زودتر از همه او به خطر گوسفند وار به سلاخ خانه ى ماشین رفتن ، پى برد) بعد در اتحادیه و کلوپ و حزب و بعد در سربازخانه است که به اتحاد شکل و فکر و لباس ‍ پیراهن سیاهان و پیراهن قهوه اى ها مى کشد که هر بیست سال یک بار همان ممالک غرب را چنان که دیده ایم ، به خون مى کشاند و دنیا را به جنگ مى خواند و این همه عواقب از خود به یادگار مى گذارد، صریح تر بگویم جنگ طلبى - صرف نظر از این که دنباله ى توسعه ى صنعتى شدید و در جست و جوى بازارهاى جدید براى صدور کالا به ظهور مى رسد - اصلا آداب و رسوم خود را از ماشین اخذ مى کند. از ماشین که خود محصول « پراگماتیسم » و « سیانتیسم » و « پوزیتیویسم » و ایسم هاى دیگر از این دست است . این روزها حتى بچه ها هم مى دانند که ماشین وقتى به مرحله ى اضافه تولید رسید و قدرت صادر کردن مصنوعات خود را یافت ، آن وقت صاحبان ماشین (کمپانى ها) بر سر کسب انحصار بازارهاى صادرات با رقباى خود از در مخاصمه در مى آیند.

علاوه بر این ها توجه کنیم به این نکته که احزاب در یک اجتماع دموکرات غربى ، منبرهایى هستند براى ارضاى عواطف مالیخولیایى آدم هاى نامتعادل و بیمارگونه - از نظر روحى - که به صف کشیده شدن روزانه پاى ماشین و سر ساعت برخاستن و سر کار به موقع رسیدن و ترامواى را از دست ندادن ، فرصت هر نوع تظاهر اراده ى فردى را از آنان گرفته است . و نیز به خصوص اگر توجه کنیم که احزاب فاشیست و انواع دیگر دسته هاى غلو کننده در اصول و تعصب ورز در فروع ، نهایت درجه ى دقت را مى کنند در ارضاى بیمارى هاى همین آدم ها، از رنگى که سرخ سرخ براى پرچم هاشان انتخاب مى کنند تا علامت ها و نشانه ها و سمبل هایى که دارند، از عقاب و شیر و ببر، که همه در حقیقت « توتم »هاى توحش قرن بیستمى اند!، و آدابى که براى ورود به جرگه ى خود و اخراج از آن دارند و رسومى که به جا مى آورند، آن وقت متوجه علت العلل این بیمارى ها و طرز مداواى آن ها یا مزمن نگه داشتن آن ها مى شویم . این ها هر کدام مشکلى از مشکلات غرب و اجتماعات مترقى ماشین زده است که حل آن با خود عقلاى آن اقوام !

ولى ما. این مایى که نه از دموکراسى خبرى دارد و نه از ماشین تا از « رژیمانتاسیون » اجبارى آن درکى واقعى داشته باشد، خوش مزه این است که این ما، حزب و اجتماع فرمایشى هم دارد! ما به جاى این که از راه ماشین به صف کشیده بشویم و بعد به حزب و اجتماع (دموکراسى ) سوق داده بشویم و بعد همان صف ها را در سربازخانه ها بیاراییم ، درست از ته شروع کرده ایم ، یعنى اول از راه سربازخانه ها (که تازه هرگز به کار جنگ نمى آیند، مگر جنگ هاى خیابانى ) به صف بستن و صف کشیدن و متحد الشکل بودن عادت مى کنیم تا ماشین که رسید کارمان لنگ نماند، یعنى ماشین لنگ نماند، و این نجیبانه ترین توضیحى است که من از واقعیت روزگارمان مى دهم . در غرب از ماشین و تکنولوژى به رژیمانتاسیون و حزب و سربازخانه و جنگ رسیدند و ما این جا درست برعکس .از سربازخانه و تمرین جنگ هاى خیابانى به صف بستن ، بعد به حزبى بودن و شدن و بعد به خدمتکارى ماشین مى رسیم . یعنى مى خواهیم برسیم . سربسته بگویم و بگذرم .

نکته ى دیگر از مشکلات ممالک و اجتماعات غربى این که غرب در اوان برخورد استعمارى خود با شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى وضع و موقعیتى دیگر داشت و امروز وضعى دیگر. مرد غربى قرن نوزدهمى که به دنبال اولین مصنوعات ماشینى به این سوهاى عالم مى آمد، فعال مایشاء بود. وردست خان و امیر و حاکم بود. مشیر و مشار بود. سفارت خانه اش به طرفداران مشروطه پناه مى داد در تهران . و بیرقش بر بام هر خانه اى که در « شیراز » افراشته مى شد، آن خانه « بست » بود و در امان ؛ در بلواى قوام و قشقایى ها. اما حالا که حتى مرد بدوى کنگویى از ملى شدن نفت و کانال سوئز و کمپانى هاى شکر کوبا، درس ها آموخته و دیگر یاد گرفته است که خارجى را در هر لباس بشناسد و نه چندان به مهمان نوازى بدرقه کند، حالا دیگر مرد غربى پوست عوض کرده است .

شکلک تازه اى بر صورت گذاشته تا شناخته نشود. اگر مرد غربى به شرق و آسیا آمده -در آن اوایل امرارباب بود یا « صاحب » و زنش « مم صاحب » امروز مستشار است و مشاور است و وابسته ى یونسکو است . و گرچه به همان ماءموریت ها آمده است یا شبیه آن ها، اما به هر صورت لباس مقبول ترى پوشیده ، و دیگر کلاه آفتابى مستعمراتى (کولونیال ) به سر نمى گذارد و حفظ ظاهر مى کند... اما خود ما شرقى ها و آسیایى ها هنوز به این نکته پى نبرده ایم که مرد غربى فهمیده است که در نیمه ى دوم قرن بیستم دیگر نمى توان دویست سال به عقب برگشت . ما هنوز نفهمیده ایم که آن مولوى قرن نوزدهمى همان دیگ به سر بود که پیش از این دیدیم .

گذشته از این ها غربى مستعمره طلب ، در کاروان خود گاه گدارى « گوگن » نقاش را هم داشته است یا « ژوزف کنراد » نویسنده را یا « ژرار دونروال » و « پیر لوییس » را. و در همین اواخر « آندره ژید » را و « آلبر کامو » را... این ها هر کدام دلى به گوشه اى از زیبایى ها و بکارت هاى شرق بستند و دربندى ماندند که اساس ملاک هاى قضاوت غربى را در زندگى و هنر و سیاست لرزاند. « گوگن » عصاره ى آفتاب و رنگ را در تابلوهاى خود به فرنگ برد و چنان تکانى به نقاشى تیره و تار « فلاماند » داد که امروز دیگر اداهاى « پیکاسو » و « دالى » هم کهنه شده است . و ژید در 1943 با سفرنامه هاى کنگو، رسوایى کمپانى هاى عاج و طلا را بر سر بازار جهان کوفت و « مالرو » خبر از تمدن هاى جنوب شرقى آسیا (خمرز) داد که بسى دیرزى تر و کهنه تر از چهار تا ستون « فوروم » رم یا « آکروپول » آتن هستند... و دیگرانى که هر یک با جستن راه و رسم زندگى دیگرى در شرق و آسیا یا امریکاى جنوبى به عوالمى پى بردند که در چهار دیوارى اروپا و غرب از آن بى خبر بودند. بگذریم از موسیقى جاز که خود داستان دیگرى دارد و بوق دیگرى . یعنى در این قضیه اکنون سیاه افریقایى است که دارد زیر آسمان نیویورک نعره مى کشد. همان سیاهى که روزگارى از افریقا به غلامى رفت تا براى اشرافیت تازه به دوران رسیده ى امریکا و براى کمپانى هاى غربى تر در « نیوجرزى » و « مى سى سى پى » پنبه بکارد و اکنون طاق « کارنگى هال » را از شیپور و طبل خود به لرزه درآورده است و چیزى نمانده که به زیر سقف کلیساهاى گوتیک نیز راه بیابد که تا پیش از جنگ دوم بین الملل جز به « باخ » و « مندلسون » جواز ورود نمى دادند.

مى خواهم بگویم ، درست است که غرب در آغاز امر استعمار، فقط به صورت زالویى خون شرق را مى مکید که عاج بود و نفت و ابریشم و ادویه و دیگر کالاهاى مادى ؛ اما بعد کم کم دریافت که شرق سواى کالاهاى مادى و آن چه موزه ها و کارخانه ها را راه مى برد از معنویات هم کالاهاى فراوان دارد. آن چه دانشگاه ها و آزمایشگاه ها را به کار مى اندازد. و این چنین بود که دیدیم اساس مردم شناسى و اساطیرشناسى و لهجه شناسى و هزار فلان شناسى دیگر بر اساس گرد آورده هاى همین سوى عالم ، در آن سو نهاده شد. و اکنون علاوه بر این همه ، کالاى معنوى شرق و آسیا و افریقا و امریکاى جنوبى دارد مشغله ى ذهنى مرد غربى فهمیده و درس ‍ خوانده مى شود، که در مجسمه سازى به بدویت (پرى میتیف ) افریقا پناه مى برد و در موسیقى به جازش ، و در ادب به « اوپانیشاد » و « تاگور » و « تائوئیسم » و « ذن Zen » بودا. و مگر یک « توماس مان » کیست ؟ یا یک « هرمان هسه »؟ یا مگر اگزیستانسیالیسم چه مى گوید؟ باغ ژاپنى ساختن و غذاى هندى بر سر سفره داشتن و چاى به سبک چین خوردن که دیگر تفنن هر جوان سر از تخم درآورده ى غربى است .

این پناه بردن مرد غربى به ملاک هاى شرقى و افریقایى در هنر و ادب و در زندگى و اخلاق (که از طرفى نمودار بیزارى و دست کم خستگى مرد غربى است از محیط خود و آداب خود و هنر خود، و از طرف دیگر نمودار دنیا گیر شدن هنر و ادب و فرهنگ است ، از هر جا که مى خواهد باشد و البته که نمودار بسیار زیبایى نیز هست ) دارد کم کم به قلمرو سیاست نیز مى کشد. و آیا به این طریق فکر نمى کنید که پس از توجه غرب به هنر شرقى اکنون مرحله ى توجه غرب به سیاست شرقى رسیده باشد؟ بله . فرار از ماشین زدگى چنین مى طلبد. ترس از جنگ اتمى چنین حکم مى کند.

و آن وقت ما غرب زدگان درست در همین روزگار است که موسیقى خودمان را نشناخته رها مى کنیم و آن را « زرزر » بیهوده مى دانیم و دم از « سمفونى » و « راپسودى » مى زنیم و نقاشى ایرانى را در شمایل سازى و مینیاتور اصلا نمى شناسیم و به تقلید از « بى انال » و نیز حتى « فوویسم » و « کوبیسم » را هم کهنه شده مى پنداریم و معمارى ایرانى را کنار گذاشته ایم با قرینه سازى هایش و حوض و فواره اش و باغچه و زیرزمین و حوض خانه اش و ارسى و پنجره ى مشبکش و... در زورخانه را بسته ایم و چوگان را فراموش کرده ایم و با چهار تا کشتى گیر به المپیاد مى رویم که اساسش بر دوش دوى « ماراتون » است که خود کنایه اى است به شکست نطربوقى در عهد دقیانوس که آخر معلوم نشد چرا از این سوى عالم به آن سو لشکر کشید؟!...

و آخر چرا ملل شرق نباید به دارایى خویش بیدار و بینا شوند؟ و چرا فقط به این عنوان که ماشین غربى است و ما از اقتباسش ناچاریم ، تمام دیگر ملاک هاى زندگى غربى را نیز بگیرند و جانشین ملاک هاى زندگى و ادب و هنر خود کنند؟ چرا علامت اختصارى یونسکو باید به شکل ستون هاى یونانى آکروپول باشد؟ و نه مثلا به صورت گاو بال دار آشورى یا ستون  معابد « کارناک » و « ابوسنبل » مصر؟ یا چرا نباید ملل شرقى آداب خود را بر مجامع بین المللى عرضه کنند؟ مثلا بازى هاى ملى خود را در المپیادها؟ مثل رقص و تیراندازى و ریاضت (به آن معنى که در « یوگا » هست )...بگذرم .

مشکل دیگر از مشکلات اجتماعات غربى این که علاوه بر آدم هاى سر به زیر و پا به راه که مى سازد - به قصد خدمتکارى ماشین - آدم هاى نوع جدیدى هم مى سازد که مى توان « قهرمان هاى از پیش ساخته » به ایشان گفت ، عین خانه هاى از پیش ساخته . در وجود ذى جود ستارگان سینما، یا در سرنشینان موشک هاى فضانورد. و این البته منطقى هم هست . وقتى همه ى مردم را سر و ته یک کرباس کردى که هیچ کدام هیچ سر و گردنى از دیگران برترى ندارند، چاره اى نیست جز این که گاه به گاه با یک قهرمان از پیش ساخته این یک دستى در ابتذال بشرى را بشکنى و نمونه اى بدهى تا نومیدى یک سره نباشد. این است که در عین حال که مثلا کمپانى « فورد » به فلان دانشکده ى امریکایى سفارش سالى فلان قدر نفر متخصص برق و مکانیک مى دهد، با فلان مشخصات فلان کارخانه ى فیلم بردارى هم کار خودش را مى کند. یعنى قهرمان سازى طبق نقشه اش ‍ را. اگر یک وقتى بود که فلان شجاعت معین (که به قول افلاطون یکى از فضیلت هاى چهارگانه بود) و نه با قرار قبلى از کسى سر مى زد و آن کس ‍ قهرمان مى شد و شاعران در مدحش سخن مى راندند، حالا فلان کمپانى فیلم بردار کسى را مى خواند که اداى فلان شجاعت تاریخى یا افسانه اى را براى فلان فیلم در بیاورد و بیا و ببین که روزنامه ها چه داد سخن مى دهند و رادیوها و تلویزیون ها. و کمپانى که به هر صورت تجارتش را مى کند، چه پولها خرج تبلیغات مى کند و براى قهرمانان خود چه واقعه تراشى ها مى کند و ازدواج و طلاق شان را و دزدیدن بچه شان را و شرکت شان را در مبارزه ى سیاه و سفید و رقصیدن شان را در فلان شب با فلان ملکه ى مطلقه و الخ ... از یکى دو سال پیش از این که فیلم آماده بشود، مدام در روزنامه و رادیو و تله ویزیون مى گذارد و مى گذارد تا به حدى که خبرش از مسیر « رویتر » و « آسوشیتد پرس » حتى به گوش وسایل انتشاراتى تهران و سنگاپور و خرطوم هم مى رسد. آن وقت نوبت استفاده است و فیلم با ابهت و جبروت و شب افتتاح واحد در پانزده پایتخت جهان و شرکت رجال و غیره بر پرده مى افتد. و نتیجه ؟ یک قهرمان دیگر به صف قهرمانان روى پرده افزوده شده است ؛ یعنى در حقیقت از یک قهرمان تاریخى و افسانه اى دیگر سلب حیثیت و اعتبار شده است .

نمونه ى دیگر این آدم سازى نوع جدید - یعنى از آدم عادى ، قهرمان روى پرده ساختن - سرنشینان موشک هاى فضا پیما هستند که تا دیروز زن هاشان هم جدى نمى گرفتندشان یا حتى شوهر هم نکرده بودند،اما امروز شهره ى آفاق اند.و در چه حال ؟ در حالى که دانشمندان سازنده ى خود موشک ها و کشف کنندگان اصلى سوخت هاى جدید، براى فضا پیمایى در گمنامى صرف به سر مى برند. هم در روسیه ، هم در امریکا. و چرا؟ چون اسم و رسم سازندگان موشک ها، حتى وجود بشرى ایشان از اسرار نظامى است و فاش کردنى نیست . اما آن که موشک را سوار مى شود؟ البته که از اسرار نیست . بلکه وسیله ى تحمیق خلایق است . شکافى است در یک جایى در این پهنه ى یک دست و مبتذل که سرنوشت توده هاى وسیع است . تا امیدى در دل ایشان بیفروزد که بله تو هم مى توانسته اى سرنشین موشک باشى و الخ ... و آن وقت چه عکس و تفصیل ها، چه تمبرها، چه پیام ها و چه پیزرها! و با چه مقدماتى و چه تمهیداتى ! غافل از این که او هم آدمى است مثل همه ى آدم ها با اندکى شجاعت بیش تر یا اندکى شانس بیش تر. چون از سرنوشت آن ها که در فضا سر به نیست شده اند، بى خبریم . آخر از اسرار نظامى است ! و به هر صورت ، آیا گمان نمى کنید که فلان فضانورد در عین حال که آدمى است مثل همه ى آدم ها و با تمام حقوق آدمى در این تجربه ى فضانوردى چیزى یا شییى شده است در حدود یک خرگوش آزمایشگاه ؟ این است کاهش ‍ بشرى ! خود حضرات هم پوشیده نمى کنند که بله فلان فضانورد چنین و چنان شجاع و الخ و « آماده ى این که جان خود را در راه بشریت فدا کند.! » و من مى گویم در راه ترقى تکنیک ! آخر یک وقتى بود و حضرت ابراهیمى که پسرش را به قصد قربانى در راه حق مى برد، اما امروز آدمى را به قصد قربانى در راه تکنیک و ماشین فدا مى کنند. و پز هم مى دهند! و با چنان بوق و کرنایى که براى فضانوردان ، از دو سمت ، زده اند فراوان مى بینى در هر ده کوره اى از سیبرى یا آلاسکا، آدم هایى را که به قصد این فداکارى نام نویسى مى کنند یا کردند. و آیا این خود نوعى فرار از ابتذالى نیست که ماشین به آدمى تحمیل کرده است ؟ به هر صورت این است آخرین دست درازى ماشین به حوزه ى بشریت !

در اوایل کار، موشک هاى فضا پیما به مسخره مطالبى نوشتند و خواندیم که بله مسیح را به خاطر یک ستون در آسمان چهارم نگه داشتند و اکنون موشک ها هفت آسمان را در مى نوردند و از این قبیل ... و این مسخرگى مى خواست این حقیقت را بپوشاند که دیگر آسمان ها نیز جاى ملکوت نیست . و همه ناسوت است . ناسوتى که اگر به خدمت ماشین در آمد از فلک نیز برتر خواهد رفت و دیگر تبلیغات . اما غافل از این که در این گردش لاهوتى ، سگ ها و میمون ها بر این بشریت کاهش یافته ، فضل سبق داشتند. به هر صورت مى بینید که در ممالک صنعتى ، دیگر تنها بحث از این نیست که ماشین آدم هاى سر به زیر و پا به راه مى خواهد با فلان نوع مشخصات . بلکه بحث از این است که به خرج چنین قربانى هاى بشرى ، ماشین دارد، آدم نوع تازه اى مى سازد. در فرمان بردارى هم دوش ‍ چهارپایان ، یعنى از آدمیت سلب حیثیت مى کند. و من در متن این خبر که « فلان علیا مخدره ى موشک پیما با فلان جوان رعناى ایضا موشک پیما ازدواج کرد » و خبر بعدى : « علیا مخدره اکنون حامله است و.» و خبر بعدى : « زن و شوى فضا پیما صاحب فرزند شدند.» نفس بشریت را به بازى گرفته شده مى بینیم .« پراگماتیسم » و « سیانتیسم » تا آن حد پیش رفته که دو موجود بشرى را مثل دو موش به تجربه هاى سخت مى گذارند و بعد به لقاح و بعد به زاد و ولد و... تا چه ؟ تا ثابت شود که آدمى در وراى جو نیز مى تواند بزید و زاد و ولد کند. و آن وقت که چه ؟ سؤ ال این جا است !...بگذرم . به هر صورت این ها مشکلات جامعه هاى پیش افتاده است . همین که بدانیم کافى است . ولى ما، که نه ماشین داریم و نه جامعه اى مترقى هستیم و نه باید دچار این عواقب باشیم که بر شمردم و نه اجبارى در ساختن آدم هاى سر به زیر و پا به راه و یک جور داریم ، و نه احتیاجى به قهرمان هاى از پیش ساخته شده ، بیا و ببین که چه ها که نمى کنیم ! همان اداى قهرمان سازى را در کار برندگان جوایز در مى آوردیم یا در کار انتخاب نمایندگان مجلسین ، یا در کار انتخاب فلان دهاتى که باید در فلان مراسم شعر بخواند و از این قبیل ... و بدتر از همه این که بر نخستین صفحه ى هر برنامه اى از برنامه هاى مدون فرهنگ مى خوانیم ، همان آدم متعادل پروردن را و دیگر اباطیل را... البته داد مى زند که این هم یکى دیگر از علامات غرب زدگى است ، اما آیا کافى است که فقط روى درد اسم بگذاریم ؟ من درباره ى این خطرناک ترین اثر ماشین زدگى که در فرهنگ رخ داده است ، اندکى به تفصیل سخن خواهم گفت .

اگر بتوان نقشى براى فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیت هاى برجسته است که بتوانند در این نابسامانى اجتماعى ناشى از بحران غرب زدگى ، عاقبت این کاروان را به جایى برسانند. هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمى تواند هم دست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس ‍ کردن آدم ها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص براى براى ما که در این روزگار تحول و بحران به سر مى بریم و در چنین دوره اى از برزخ اجتماعى که ما مى گذرانیم فقط به کمک آدم هاى فداکار و از جان گذشته واصولى(که در عرف عوامانه ى روان شناسى ایشان را ناسازگار، کله شق ، نامتعادل مى خوانند) مى توان بار این همه تحول و بحران را کشید. و سامانى به این درهم ریختگى اجتماعى داد که در این دفتر دیدیم .

اگر روزگارى بود که در مملکت ما و با تعلیم و تربیت اشرافى اش ، فقط رهبر براى مملکت مى ساختند هم چون دوره ى صفوى یا قاجار یا پیش ‍ از آن ها و تعلیم و تربیت درست به نسبت دستگاه رهبرى جمع و جور بود و گسترده نبود و معدودى بدان راه داشتند... امروز که رهبرى مملکت برخلاف انتظار زمانه ، هنوز به سبک عهد شاه وزوزک در اختیار خاندان هاى معدود فئودال ها و اشراف و نم کردگان دربار و آن دویست فامیل است و این رهبرى خود زایده اعورى است از قدرت هاى بزرگ سیاسى و اقتصادى بیگانه ، و از طرف دیگر تعلیم و تربیت وسعت عظیم یافته و در طبقات گسترده و قشرهاى عمیق ترى از اجتماع رسوخ کرده است و محصول بیش ترى مى دهد و فقط پشت میزنشین هم مى دهد، یعنى ناچار کاندیداهاى بى شمارترى براى رهبرى مى سازد، در چنین وضعى تعلیم و تربیت ما هر مشخصه ى احتمالى دیگرى که داشته باشد و هر حسن و عیب دیگرى ، این یک مشخصه را حتما دارد که روز به روز بر خیل ناراضى ها خواهد افزود که به قصد کارمندى و رهبرى ادارى درس ‍ خوانده اند تا پشت دیوار رهبرى رسیده اند، اما راهى به رهبرى مملکت ندارند. چون نه به قدرت هاى مالى و سیاسى وابسته اند و نه از آن دویست خانوارند، نه مالک عمده ى اموال منقول .

در وضع فعلى که ما در فرهنگ داریم از طرفى ، صف تربیت شدگان در مدارس و دانشگاه و فرنگ با همه ى عیوبى که ممکن است داشته باشند روز به روز درازتر مى شود؛ یعنى امکان ایجاد محیط گسترده ى روشنفکرى بیش تر مى شود. و از طرف دیگر دستگاه رهبرى مملکت روز به روز محدودتر و بسته تر و منحصرتر مى شود. و غربال سازمان امنیت سخت گیرتر. با این تضاد چه مى کنیم ؟ مى بینید که زمانه ى ما، زمانه ى تشدید اختلافات اجتماعى است و در چنین شرایطى آدم متعادل و سر به زیر پروردن و ترمز کردن قدرت هاى تند و سرکش انسانى ، خطرناک ترین و خفه کننده ترین قدمى است که مى توان برداشت . و این قدم را فرهنگ به کمک سازمان امنیت و ارتش دارد برمى دارد. با این سپاه دانش فعلى و سپاه بهداشت آتى !

وظیفه ى فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافات و تضادها. به اختلاف میان نسل ها، میان طبقات ، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتى در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حل ها نیز یافته خواهد شد. وظیفه ى فرهنگ به خصوص مدد دادن است به شکستن دیوار هر مانعى که مرکز فرماندهى و رهبرى مملکت را در حصار گرفته است و آن را انحصارى کرده است . غرضم « دموکراتیزه » کردن رهبرى مملکت است ؛ یعنى آن را از انحصار این و آن کس یا خانواده در آوردن . بیش از این نمى توان صراحت داشت . وظیفه ى فرهنگ ریختن و شکستن هر دیوارى است که پیش پاى ترقى و تکامل افراشته . و مدد دادن است به آن طرف معادله هاى ذهنى و واقعى و انسانى که از آینده است . نه به آن طرفى که در حال زوال است و در خور روزگار ما نیست . فرهنگ و سیاست ما باید از قدرت هاى جوان و تند و محرک به عنوان اهرمى استفاده کنند که تاءسیسات کهن را به همه ى سنگین بارى شان به طرفة العینى از جا برکند و از آن ها هم چو مصالحى براى ساختن دنیایى دیگر استفاده کند.

در این دوران تحول ، ما محتاج به آدم هایى هستیم با شخصیت و متخصص و تندرو و اصولى . نه به آدم هایى غرب زده از آن نوع که بر شمردم . نه به آدم هایى که انبان معلومات بشرى اند یا همه کاره اند و هیچ کاره ، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سر به زیر و پا به راه ، یا آدم هاى سازش کار و آرام یا جنت مکان و حرف شنو! این آدم ها بوده اند که تاریخ ما را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بس مان است .

خوشبختى غرب در این است که از وقتى دایرة المعارف نویسانش کار خود را تمام کردند، دیگر احتیاجى به وجود این نوع حشرات که برشمردم ، ندارد. یعنى دیگر نیازى ندارد به وجود عقل کل ها و معلم اول ها و انبان هاى متحرک معلومات بشرى . هم به این مناسبت بود که در آن جا تقسیم کار پیش آمد و آن وقت متخصص ها پیدا شدند. اما تخصصى که غربى مى پرورد، شخصیت به همراه ندارد. و ما درست از همین جا باید شروع کنیم . یعنى از این جا که متخصص با شخصیت بپروریم . آیا فرهنگ ما قادر به تربیت چنین آدم هایى هست ؟ و اگر نیست چرا؟ و عیب کار از کجاست ؟ همان را باید جست و برطرف کرد.

به این طریق اگر در غرب به اجبار تکنولوژى (و سرمایه دارى ) یعنى براثر ماشین زدگى ، تخصص را جانشین شخصیت کرده اند، ما به اجبار غرب زدگى به جاى شخصیت و تخصص هر دو، هرهرى مآبى را گذاشته ایم و غرب زده پروردن را. تکرار مى کنم که مدارس ما و فرهنگ و دانشگاه ما یا به عمد یا به جبر، ناآگاه زمانه همین نوع آدم ها را مى پرورند و تحویل رهبرى مملکت مى دهند. آدم هاى غرب زده اى پا در هوایى که به هر مبناى ایمانى ، بى ایمانند. نه حزب دارند نه آمال بشرى و نه سنن و نه اساطیر. پناه برنده به یک نوع ابیقورى مآبى عوامانه . و منحرف و خنگ شده به لذات جسمى . و چشم دوخته با اسافل اعضا و به ظواهر گذرا. نه در بند فردا و همه در بند امروز. و همه ى اینها به کمک رادیو و مطبوعات و کتب درسى و لابراتوارهاى دربسته و غرب زدگى رهبران و کج فکرى از فرنگ برگشته ها و کلیله و دمنه مآبى ادبیات دیده هاى نبش قبر کن ! و آن وقت حکومت هاى ما که حتى به کمک تمام قدرت خود، نمى توانند آرایشى حتى در ظاهر به این وضع بدهند، هر روز براى ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به ملم تازه اى دست مى زنند. و این ملم ها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست . یعنى از سه مالیخولیاى زیر به در نیست :

اول مالیخولیاى بزرگ نمایى . چون هر مرد کوچکى ، بزرگى خود را در بزرگى هایى که به دروغ به او نسبت مى دهند، مى بیند. در بزرگى تظاهرات ملى و جشن هاى ولخرج و طاق نصرت هاى پرپرى و جواهرات بانک ملى و سر و لباس و زین و یراق سواران ! و منگوله هاى فرماندهان نظامى و ساختمان هاى عظیم و سدهاى عظیم تر که خیلى حرف و سخن ها درباره ى اسراف سرمایه ملى در ساختن آن ها مى گویند....و خلاصه در آن چه ، چشم پرکن است . چشم آدم کوچک را پرکن ، تا خودش را بزرگ بپندارد!

دوم مالیخولیاى افتخار به گذشته هاى باستانى ! گرچه این نیز دنباله ى مالیخولیاى بزرگ نمایى است ؛ ولى چون بیش تر با گوش کار دارد جدا آوردمش . این نوع مالیخولیا را بیش تر مى شنوى . لاف در غربت زدن ، تفاخرات تخرخرانگیز، کوروش و داریوش ، من آنم که رستم یلى بود در سیستان ، و آن چه تمام رادیوهاى مملکت را پر مى کند و از آن راه مطبوعات را. این مالیخولیا نیز گوش پرکن است . کارگر جوان خسته اى را دیده اید که شبى تاریک از کوچه اى خلوت مى گذرد؟ لابد شنیده اید که اغلب آواز مى خواند؟ و مى دانید چرا؟ چون از تنهایى مى ترسد. با صداى خودش ، گوش خودش را پر مى کند. و از این راه ترس را مى راند. و نمى دانم توجه کرده اید یا نه که رادیو درست همین نقش را دارد. رادیو همه جا باز است ، فقط براى این که صدایى بکند. گوش را پر کند.

سوم مالیخولیاى تعاقب مداوم است . این که هر روز دشمنى تازه و خیالى براى مردم بى گناه بسازى و مطبوعات و رادیو را از آن ها بینبارى تا مردم را بترسانى و بیش تر از پیش سر در گریبان فروشان کنى . و وادارى شان که به آن چه دارند، شکر کنند. این تعاقب مداوم صور گوناگون دارد. یک روز کشف شبکه ى حزب توده بود، روز دیگر مبارزه با تریاک ، معبد مبارزه با هرویین ، بعد قضیه ى بحرین یا دعواى با عراق سر شط العرب ، بعد داستان آدم هاى بچه دزد، بعد همین رعبى که از سازمان امنیت در دل ها افکنده اند...

  نظرات ()
مطالب اخیر چالش سطل آب واقعی علوم انسانی اسلامی و رشته های مختلف ( حتما بخوانید در ادامه مطلب قبلی ) سود بالای بانک‎ها مشتریان را لاشخور می‎کند/ پول فاسد، قلب را فاسد می‌‎کند مقاومت، نه مذاکره! واکاوی نماد گرائی ساختمان کتابخانه ی مرکزی لس آنجلس تصاویر/99درصد علیه 1 درصد دانلود ویژه نامه جمعیت روزنامه ایران شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد تبیین مهمترین راهکارهای رفع مشکلات جهان ازسوی رییس جمهوری اسلامی ایران متن کامل سخنان دکتر احمدی نژاد در شصت و ششمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد
کلمات کلیدی وبلاگ خبر (۱٥٧) عکس (۱٢٢) مقاله (۱٠٧) نقد (٧٤) سیاست (٥٢) فرهنگی سیاسی (٤٧) اندیشه (٤٦) تاریخی (٤٥) دانلود (۳٠) فرهنگی مذهبی (٢٦) فراماسونری، ایلومناتی، شیطان پرستی و (٢۳) غرب شناسی (٢٢) سینما و رسانه (٢۱) تحلیل سیاسی - اجتماعی سریال مختارنامه (۱۸) فرهنگی اجتماعی (۱٦) ائمه اطهار علیهم السلام (۱٢) غرب زدگی نوشته جلال آل احمد (۱٢) رهبر معظم انقلاب (۱٢) معارف اسلامی (۱۱) آخرالزمان (۱۱) عدالت خواهی (۱٠) اقتصادی (۱٠) اسلام (٩) علمی فرهنگی (۸) حکایات عبرت آموز (٧) هدفمند کردن یارانه ها (٧) مراجع و علما (٧) فرقه های انحرافی (٦) مستند (٦) طنز (٦) قانون اساسی کشورها (٥) دانلود سریال مختارنامه (٤) کاریکاتور (٤) حدیث (۳) سکولاریسم (۳) خلیج همیشه فارس (۳) جنگ سایبری (۳) کتاب عبور از فتنه (۳) دفاع و امنیت (۳) مدعیان روشنفکری (٢) لطیفه های آموزنده تاریخ (٢) هشت سال دفاع مقدس (٢) شهدای انقلاب اسلامی (٢) شیعه (٢) وهابیت (٢) معرفی کتاب (٢) امام خمینی (ره) (٢) بازی رایانه ای (۱) گفتگو (۱) مناظرات (۱) ماه مبارک رمضان (۱) قوانین (۱) مقالات سید شهیدان اهل قلم ( سید مرتضی آوینی ) (۱) مجموعه مستند فاز3 (۱) مهندس حاج سعید قاسمی (از سرداران دفاع مقدس و مدیر (۱) مستند سریالی ظهور (the arrivals) با زیرنویس فارسی (۱) معرفی وبلاگ و سایت (۱) اسناد لانه جاسوسی به زبان انگلیسی (۱) مراکزفکری و بنیادهای به ظاهر بشردوستانه (۱)
دوستان من پایگاه خبری تحلیلی ابصار نیوز وب سایت تخصصی مهدویت و فراماسونری وعده صادق پايگاه اطلاع رساني مؤسسه فرهنگي موعود بیداری اندیشه مرکز مطالعات خلیج فارس Persian Gulf Studies Center ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب