تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      در افق آینده (اقتصاد و معیشت - فرهنگ و معنویت - سیاست و حکومت)
غرب زدگی نوشته جلال آل احمد « 6 » [ جنگ تضاد ها ] نویسنده: - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

خوانندگان این متن توجه خواهند داشت که استناد های مؤلف به اشخاص و ارقام ، شواهدی هستند که چهل و پنج سال پیش ( سیزده سال قبل از انقلاب اسلامی ایران ) مورد استناد قرار گرفته است . مؤلف « جلال آل احمد » آخرین باز نویس این متن را در سال 1343 انجام داده است .


جنگ تضاد ها

 

اکنون ماییم و تشبه به قومى بیگانه و به سنتى ناشناس و به فرهنگى که نه در آب و هواى زمین ما ریشه دارد و نه به طریق اولى شاخ و برگى مى کند. در زندگى روزانه و در سیاست و در فرهنگ . و به این علت همه چیزمان ابتر. و اصلا این « ما » کیست ؟ چیزى مانده به نوزده - بیست میلیون آدمى زاد که 75 درصدشان در روستاها مى زیند ویا زیر چادرها و کپرها بار سوم عهد بدایت خلقت ، بى خبر از ارزش هاى جدید، محکوم به رسوم ارباب و رعیتى ، ماشین ندیده ، با ابزار کارى بدوى و خوراکى و سوختى و پوششى و خانه اى همه در خور بدویت . یعنى خیش و نان جو و تاپاله ى گاو و کرباس و کومه ، به ترتیب . و تنها چیزى که از دنیاى غرب به این روستا نفوذ کرده است ، سربازگیرى است و « ترانزیستور ». و همین دو، خود بدتر از دینامیت اثر مى کند.

تحول ماشینى ، تا آن حد که بخارى را به جاى کرسى بگذارد، اولین قدم است . اما در این روستاها که ما داریم ، حتى زغال را نمى شناسند. چه رسد که نفت را. و ما که مملکتى نفت خیزیم و خیلى هم براى توسعه ى مصرف نفت کوشش مى کنیم سرانه ى مصرف بنزین و نفت مان در سال فقط دویست و پنجاه لیتر است . تازه با این همه چهار چرخه ى قراضه اى که در شهرها بنزین مى خورند و تصادف پس مى دهند. و با این مقدار نفت حتى روزى یک اشگنه هم نمى شود پخت . آن وقت غرب زدگى ایجاب مى کند که همین روستاها را با این شرایط که شمردم ، بیندازیم زیر لگد تراکتورهاى جورواجور که به اعتبار پول نفت و اصلا در مقابل صادرات نفتى ناچاریم بخریم . و آن وقت این تراکتور چه مى کند؟ همه ى مرزها و سامان هاى اجدادى را به هم مى زند. بیا و ببین چه کشتارها بر سر این که چرا این خیش کور قرن بیستمى از زمین « کل مدولى » سه وجب تجاوز کرده و به زمین « کل عباس على » وارد شده . من از این برخوردهاى خونین و بابیل سرشکافتن هاى دهات ، یک آرشیو درست کرده ام براى یک قصه . و تازه در چنین اوضاعى و احوالى آخرین راه تحول را، در دهات تقسیم املاک دانسته اند! و گستردند طبقه ى خرده مالک . یعنى هر زمین قابل کشتى را بدل کردن به تار عنکبوتى از مرز و سامان هاى فردى که هر ماشینى را در تار و پود خود خفه خواهد کرد و قدرت عمل را از آن خواهد گرفت . و بعد هم بیا و ببین چه قبرستانى شده است مزارع مملکت براى قراضه ى پوسیده ى این تراکتورها که نه ایستگاه تعمیراتى در دسترس دارند که مراقب کارشان باشد و نه افق بازى هست و نه زمین وسیعى تا بتوان ازشان کارى کشید و نه جاده اى هست که بتوان براى تعمیر به شهرشان آورد. و با این همه اهالى یک روستا دست کم سه ماه از سال بى کار بى کار! و گرفتار سرما و سیل و بى آبى و خشک سالى و ملخ . آخر این ها را کى باید حل کرد؟

اگر خوراک اهالى یک مملکت صنعتى و پیش افتاده را عده اى در حدود 9 تا 15 درصد اهالى آن مملکت تهیه مى کنند، ما 60 درصد اهالى مملکت را به خدمت شکم خود گماشته ایم و تازه هر سال گندم از امریکا وارد مى کنیم و شکر از فرمز. ما که در مملکتى به اصطلاح فلاحتى به سر مى بریم . و تازه آن نه ماه سال که اهالى غیور روستا کار مى کنند مگر چه مى کنند؟ علف چینى ، تاپاله آفتاب کردن ، گاو و گوسفند را لب جو بردن یا برگزارى مراسم نماز باران . و « آخر این که کار نشد! ترانزیستور مى گوید که در شهرها پول پارو مى کنند. چهارشنبه ها. پس راه بیفتیم ! » و این جورى مى شود که خیل خیل از دهات به شهرها مى گریزند. به شهرهایى که قبلا جوانان کارآمد ده را به سربازى و مصدرى و بیگارى به آن برده اند. به شهرهایى که 25 درصد باقى اهالى غیور را زیر سقف هاى گلى خود و پشت دیوارهاى بلند و قطور از آفات دهر مصون داشته اند. به شهرهایى که اغلب ده کوره هاى بادکرده اى هستند یا به قول دوستم حسین ملک هر کدام گرهى هستند که در یک جا به باریکه اى ریسمان جاده اى خورده اند. و آن وقت این شهرها هر کدام خود بازار مکاره اى براى مصنوعات فرنگى . محصول دوچرخه ى دست کم پنجاه سال کارخانه ى « راله ى » انگلستان را یک جا در یزد مى بینى. و محصول یک ماه کارخانه هاى « میتسوبیشى » را درتربت حیدریه . و محصول ده سال « فورد » و « شورلت » و « فیات » را در تهران . و آن وقت در شهر کرمان کره گیر نمى آورى و در تبریز باید کنسرو استرالیایى بخورى . همه ى این ها را من تجربه کرده ام ، بله از آن دهات به این شهرها مى گریزیم . به جنگل تنک شهرها. و به چه کارى ؟ به ماشین پایى ، به فروش دسته چک خوشبختى (!) یا خیلى که کارى باشیم به کارگل . و مزد چه قدر؟ ناهار بازار ساختمان که باشد روزى هفت تا ده تومن . مزدى که در ممالک صنعتى به یک ساعت کارگل مى دهند.

درست است که این جورى شهرنشینى به هر صورت دارد وسعت مى یابد، اما در کدام عهد شنیده اید که شهر بى روستا بتواند دوام بیاورد؟ این طور که ماییم به زودى در سراسر مملکت به جاى شهرها یا روستاها، انبارهاى قراضه اى از ماشین خواهیم داشت . هر کدام درست شبیه « جنک یارد » هاى امریکایى و به بزرگى تهران ! و آخر ماشین را که نمى شود مثل توپ کوهستانى روى کول قاطر گذاشت و همراه ایل که کوچ مى کند براى حفاظت و امنیت به این کوه و آن تپه برد. حتى اگر یک « پژو » خریده باشى ، ناچارى شب برایش جان پناهى دست و پا کنى و گرنه سرما « رادیاتور » را مى ترکاند و آن وقت قسطها را چه جور خواهى داد؟ به این طریق است که راننده هاى فراوان داریم در شهرها که شب در مسافرخانه مى خوابند به تختى دو تومن و تاکسى شان در فلان « توقف گاه » مى خوابد به شبى یک تومن ، با این آب و هوایى که ما داریم .

بله . جبر مصرف ماشین ، شهر نشینى مى آورد و این شهرنشینى چنان چه گذشت ، دنباله اى است از کنده شدن از زمین . براى این که به شهرى مهاجرت کنى باید از ملک آبا اجدادى کنده شوى ، یا از ده اربابى بگریزى ، یا از سرگردانى ایل خسته بشوى و فرار بکنى . و این سخت است نخستین تضادى که حاصل غرب زدگى ما است . براى این که دعوت ماشین را به شهر نشینى اجابت کنى ، مردم را از دهات بنه کن به شهر مى فرستى که نه کارى براى تازه واردها دارد، نه مسکن و ماءوایى و در حالى که خود ماشین پا به ده هم باز کرده است . و گرچه هر ماشین جاى ده تا آدم و « ورزو » را مى گیرد، اما در ده نیز ماشین بى نیاز از خدمتکار نیست . و خدمتکار فنى . و این را از کجا مى آورى ؟ مى بینید که بدجورى خرتوخر شده است !

تضادهاى دیگرى هم داریم ناشى از همین غرب زدگى . بشمارم :
اولین قدمى که شهر نشینى برمى دارد این است که به شکم خود برسد و بعد به زیر شکم خود. و براى حصول این دومى به سر و پز خود. چون در ده که بودیم به این همه دسترس نداشتیم . به این طریق نخستین منابع یک « بورژوازى » تازه به دوران رسیده صنایع خوراکى است (قندسازى ، بیسکویت ، روغن نباتى ، کمپوت ، شیر پاستوریزه ) و صنایع ساختمانى (سیمان سازى ، آجرپزى هاى لوکس ، موزاییک و الخ ...) و صنایع پوشاکى (پارچه بافى ، تریکو! جنرال مد، و الخ ...) تازه با چنان قحطى زده هایى با فقر غذایى مزمن چند قرنه که ماییم ، همین نیز خود قدمى به پیش است . چنین قحطى زده اى که یک عمر در ده نان و دوغ خورده ، در شهر شکمش را که با ساندویچ سیر کرد، سراغ سلمانى و خیاطى مى رود، بعد سراغ واکسى ، بعد سراغ فاحشه خانه . حزب و جمعیت که ممنوع است ، کلوپ و این حرف ها هم که چه عرض کنم ، مسجد و محراب هم که فراموش شده و اگر نشده همان در محرم و رمضان کافى است . و به جاى همه ى این ها سینماها هستند. و تلویزیون و مطبوعات که هر روز اطوار فلان ستاره ى سینما را بر سر و روى هزاران نفر از اهالى غیور شهرها کپیه مى کنند! و آن وقت خوراک این همه آدم از کجا باید بیاید؟ از روستا و روستا که خالى شده است و گاوها را که سر بریده اند و قنات ها که خوابیده و پیچ نمره ى پنج موتور چاه عمیق هم که شکسته و خیش تراکتور هم که زنگ زده و پوسیده و کمپانى سفارش هم که بدهد، یدکى ها، زودتر از یک سال دیگر وارد نخواهد شد... و آخر همه ى اهالى یک شهر را که نمى شود با شیر خشک اهدایى امریکا سیر کرد یا با گندم هاى استرالیا!

یک تضاد دیگر: شهرنشینى امنیت مى خواهد. چه در شهر و چه در ده . دیدیم که علاوه بر این که دهات خالى مى شود، اغلب همین دهات و بسیارى از شهرها معبر کوچ ایلات اند. کوچ ایل که مزرعه را مى کوبد و مى چرد و جویبار را خراب مى کند و سگ مرده در قنات مى افکند و مرغ مى دزدد و ناامنى را با خود مى کشد. و تنها به این علت هم که شده ما حتى در شهرهاى کوچک مان در امان نیستیم ، چه برسد که در دهات . و به همین دلیل است که مردم این دیار بى هیچ اعتمادى به دیگران و با « تقیه » و دورویى در پس دیوارهاى بلند کاه گلى یا سیمانى از شر آفات زمانه پنهانند. اگر روزگارى بود که حصار بلند دور شهرها نیاز به دیوار بلند دور هر خانه را برطرف مى کرد، امروز که حصار و دروازه ى شهرها را خراب کرده ایم هم چو جوازى براى بریدن خیابان ها، معبر بولدوزرها و تراکتورها و کامیون ها، ناچار هر خانه اى به دور خود حصارى دارد. و چه دیوارهاى بلندى ! مملکت ما مملکت کویرهاى لوت و دیوارهاى بلند است . دیوار گلى در دهات و آجرى و سیمانى در شهرها. و این تنها در عالم خارج نیست . در درون هر آدمى نیز چنین دیوارها، سر به فلک کشیده است . هر آدمى بست نشسته در حصارى است از بدبینى و کج اندیشى و بى اعتمادى و تک روى .

از طرف دیگر اشاره کردم که یک شهرى یا یک روستایى ساکن در یک آبادى یا از ارباب گریخته است یا از ایل فرار کرده یا خود را از معبر هر ساله ى ایل که هجوم و غارتى مخفى با خود دارد به کنارى کشیده تا در شهر یا فلان آبادى جاى امنى براى خود دست و پا کند. غافل از آن که همان خان ایل ده سال دیگر که به حکومت رسید و سلسله اتابکان فلان را بنا نهاد (مراجعه کنید به حکومت ایل ها نه آل ها) تمام آبادى یا شهرى را که او در آن پناهنده شده است یا فلان روستا را که قناتش تازه دایر شده است به تیول فلان خان مى دهد و روز از نو، روزى از نو. آخرین تقسیم بندى تیول ها را ما در زمان مشروطیت داشتیم و با این خان خانى و ایلات سرگردان که هنوز داریم خدا عالم است که تا کى دچار عواقب آن که ناامنى و دربه درى و بدبینى و نومیدى از فردا است ، باشیم . و تازه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که ماشین خود نه تنها بزرگ ترین خان است و بر مسند خان خانان نشسته ، بلکه امنیت و بى مرزى و بى دیوارى را مى طلبد و سادگى را (و بهتر است بگویم ساده لوحى را) و فرمان بردارى را و اعتماد به دیگرى را و اطمینان به فردا را.

یک تضاد دیگر: ماشین که آمد و در شهرها و دهات مستقر شد، چه یک آسیاب موتورى ، چه یک کارخانه ى پارچه بافى ، کارگر صنایع محلى را بى کار مى کند. آسیاب ده را مى خواباند. چرخ ریسه ها را بى مصرف مى کند. قالى بافى و گلیم بافى و نمد مالى را مى خواباند. و آن وقت ما که به ازاى همین صنایع دستى و محلى ، به ازاى قالى و گلیم و کاشى و قلم کار و گیوه ، بازارکى داشته ایم که تا حدودى مى گشته ، در مى مانیم که چرا بازار فرش خوابید؟ چرا تجارت خارجى اش به خطر افتاد! غافل از این که تازه اول عشق است و پاى ماشین به ده که باز شد و حسابى هم باز شد، نابسامانى هاى دیگر در پیش است . من خود همه ى باد آس هاى میان قائن و گناباد را دیده ام که خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. هم چون دیوان از اعتبار افتاده ى افسانه ها یا هم چو نگهبانان پیر به خواب رفته ى دهات و آبادى ها. و تنها در دزفول با همه ى آجر کارى هاى زیبایش و شهرسازى نمونه اش ‍ نزدیک به صد آسیاب را دیدم که همه خوابیده بودند. ماشین که پا به ده باز کرد تمام ضمایم اقتصاد شبانى و روستایى را مضمحل خواهد کرد. یعنى هر چه صنعت محلى و دستى است . و چه بهتر تا این همه چشم و دست و سینه ى جوانان روستا پاى دار قالى خراب نشود که خانه ى اشرافیت مزین باشد. بزرگ ترین حسن پا باز کردن ماشین به مزارع و به دهات نه تنها به هم زدن اجبارى رسم ارباب و رعیتى است و به هم زدن ادب کوچ نشینى و خانه به دوشى و ایلاتى و خان خانى ، بلکه این هم هست که صنایع دستى و محلى را یا از بین مى برد و یا اگر نقشه اى بود و طرحى و برنامه اى حمایت کننده از آن ها، مى تواند براى شان پول بیش ترى بدهد و ارزش ‍ بیش ترى . چون در صورت وجود برنامه هاى حمایت کننده مى تواند مزد را بالا ببرد، چون مى تواند خریدار تازه براى صنایع دستى پیدا کند، چون مى تواند بازار گیوه را گسترده کند و الخ ...

یک تضاد دیگر: ابزار زندگى بدوى از خیش و کرسى و گیوه و چراغ موشى گرفته تا داسغاله و چرخ ریسه دار، قالى ، طرز تفکر بدوى هم مى آورد. یا بالعکس . اعتقاد به خرافات ، تشت زدن براى خسوف و کسوف ، دعا و طلسم و چشم بند براى گریز از بیمارى و آفت ، فرمایشات کلثوم ننه ، همه از این دست اند. و البته ماشین که آمد این طرز تفکرها نیز باید برود. ولى نه گمان کنید به این زودى ها. چون همین آدم هاى خرافاتى و کلثوم ننه اى هستند که فعلا به شهرها هجوم آورده اند و بنده ى ماشین شده اند. یا در همان دهات راننده ى بولدوزر و تراکتورند. آدم از آسمان که نمى آوریم ، یا با ماشین وارد که نمى کنیم . تا این آدم ها تربیت امروزى - ماشینى - ببینند دست کم یک دوره مدرسه لازم است . آن وقت خود من راننده ى بولدوزرى را دیده ام که « خارگ » را مى روفت با یک نظر قربانى به فرمان ماشین عظیم الجثه اش آویخته ! و تاکسى هامان پر است از این طلسم ها. و دکان هامان از دعاها و نفرین ها و شعرهاى این نیز بگذردى و « این امانت بهر روزى پیش ماست » ! در چنین محیطى است که یارو یک مرتبه کانگستر از آب در مى آید و بانک را مى زند. مرد بدوى به شهر آمده و به خدمت ماشین کمر بسته ، با همه ى کندى ذهنش و با همه ى تنبلى در حرکات و با همه ى قضا و قدرى بودنش باید پابه پاى ماشین بدود و پا به پاى او عکس العمل نشان بدهد. این مرد استخاره کننده ى تقدیرى و عقیقه کش و آتش نذرى خور، حالا با ماشینى سر و کار دارد که نه از تقدیر چیزى مى فهمد و نه به خاطر گوسفند قربانى هر ماهه ى او ترمزش زودتر مى جنبد یا موتورش کندتر مى گردد. این است که وقتى قربانى هر ماهه اش فایده اى نبخشید و هى تصادف کرد، یکهو طاقتش تمام مى شود و مى زند زیر همه چیز و جانى از آب در مى آید یا هُرهُرى یا نان به نرخ روز خور.

یک تضاد دیگر: از واجبات غرب زدگى با مستلزمات آن آزادى دادن به زنان است . ظاهرا لابد احساس کرده بودیم که به قدرت کار این 50 درصد نیروى انسانى مملکت نیازمندیم که گفتیم آب و جارو کنند و راه بندها را بردارند تا قافله ى نسوان برسد! اما چه جور این کار را کردیم ؟

آیا در تمام مسایل حق زن و مرد یکسان است ؟ ما فقط به این قناعت کردیم که به ضرب دگنک حجاب را از سرشان برداریم . و در عده اى از مدارس را به روى شان باز کنیم . و بعد؟ دیگر هیچ . همین بس شان است . قضاوت که از زن برنمى آید - شهادت هم که نمى تواند بدهد- راءى و نمایندگى مجلس هم که مدت ها است مفتضح شده است . و حتى مردها را در آن حقى نیست . و اصلا راءیى نیست . طلاق هم که بسته به راءى مرد است . « الرجال قوامون على النساء » را هم که چه خوب تفسیر مى کنیم !

پس در حقیقت چه کرده ایم ؟ به زن تنها اجازه ى تظاهر در اجتماع را داده ایم . فقط تظاهر. یعنى خودنمایى . یعنى زن را که حافظ سنت وخانواده و نسل و خون است به ولنگارى کشیده ایم ، به کوچه آورده ایم . به خودنمایى و بى بند و بارى واداشته ایم . که سر و رو را صفا بدهد و هر روز ریخت یک مد تازه را به خود ببندد و ول بگردد. آخر کارى ، وظیفه اى ، مسوولیتى در اجتماع شخصیتى ؟! ابدا؛ یعنى هنوز بسیار کمند زنانى از این نوع . تا ارزش خدمات اجتماعى زن و مرد و ارزش کارشان (یعنى مزدشان ) یکسان نشود و تا زن هم دوش مرد مسؤ ولیت اداره ى گوشه اى از اجتماع (غیر از خانه که امرى داخلى و مشترک میان زن و مرد است ) را به عهده نگیرد، و تا مساوات به معنى مادى و معنوى میان این دو مستقر نگردد، ما در کار آزادى صورى زنان سال هاى سال پس از این هیچ هدفى و غرضى جز افزودن به خیل مصرف کنندگان پودر و ماتیک - محصول صنایع غرب - نداریم . صورت دیگرى از غرب زدگى . البته این سخن از شهرهاست . سخن از رهبرى مملکت است که زن را در آن راه نیست و گرنه در ایل و در ده ، زن قرن هاى قرن است که بار اصلى زندگى را به دوش ‍ دارد.

یک تضاد دیگر که بسیار پیچیده است و هیچ کس هم متوجه آن نیست : 90 درصد از اهالى این مملکت هنوز با معیارها و ملاک هاى مذهبى زندگى مى کنند. غرضم آن 90 درصد همه ى دهاتى ها است به اضافه ى طبقات کاسب کار شهرى و بازارى و مستخدمان جزء و مجموعه ى آن چه طبقه ى سوم و چهارم مملکت را مى سازد. این طبقات به نسبت فقرى که دارند فقط با تکیه به معتقدات مذهبى قادر به تحمل زندگانى خویشند. وناچار خوشبختى امروز نیافته را در آسمان مى جویند ودر دین و در آخرت . و خوشا به حال شان . گاهى عرق هم مى خورند، اما دهان شان را آب مى کشند و به نماز مى ایستند و ماه رمضان توبه مى کنند و حتى براى امام زاده داوود قربانى مى کشند. و فلان دهاتى به محض این که هفت تخم هر ساله اش ده تخم شد، دست اهل و عیال را مى گیرد و به زیارت مشهد مى رود یا دست کم به قم . و اگر روابط حسنه (!) با همسایگان وجود داشت به کربلا و مستطیع که شد به مکه . و همه هم منتظر امام زمانند. یعنى همه منتظریم و حق هم داریم . منتها هر کدام به صورتى چون هیچ دولت مستعجلى به وفاى کوچک ترین قول و عهد خود برنخاسته است ؛ چون همه جا ظلم است و حق کشى و خفقان و تبعیض ! و به همین علت هاست که درپانزده شعبان چنان جشنى مى گیریم که نوروز از حسد دق کند.و با همین اعتقاد است که تمام آن 90 درصداهالى غیور مملکت دولت را عمله ى ظلم مى دانند وغاصب حق امام زمان « اعلا حضرت ولى عصرعجله الله تعالى فرجه ». پس حق دارند که مالیات نمى دهند و کلاه سر ماءمور دولت مى گذارند و از سربازگیرى به هزار عنوان مى گریزند و جواب درست به هیچ آمارگیرى نمى دهند. و گرچه روزنامه ها پر است از تبریکات اهالى غیور « مزلقان چاى » به ماءمور جدید الورود اداره ى سجل احوال ، اما هیچ کدام از اهالى غیور همان آبادى هرگز سازمانى به نام دولت نمى شناسد. جز ژاندارم را و جز ترانزیستور را. و هنوز در بوشهر و بندرعباس مَثَل رایج است که « زیر دیوار عجم نباید خوابید » و این عجم دولت است ، ماءمورى است که از تهران مى آید.

یعنى نوکر دولت نباید شد و به ماءمورش و به مؤ سساتش اعتماد نباید کرد.

به همین علت هاست که تمام سازمان هاى مذهبى ، از سقاخانه ى زیرگذر و مسجد سرکوچه بگیر تا زیارتگاه بیرون آبادى ، پوشیده است از تظاهرات گوناگون این عدم اعتماد به دولت و به کارش . و پر است از علایم انتظار فرج مهدى موعود. اعلا حضرت ولى عصر که به راستى دعا کنیم که عجل الله تعالى فرجه ! در زبان مردم ، در کتیبه ى بالاى دیوار، بر زبان واعظ، در نماز، در اذان و مناجات ، در قصیده ى شعرا، در تظاهرات مفصل جشن پانزده شعبان ، بالاى کارت دعوت عروسى ها، همه جا « در ظل توجهات ولى عصر » به سر مى بریم ، این ها درست ! آن وقت براى این مردم است که دولت با سازمان ها و مدارس خود با سربازخانه ها و اداراتش با زندان ها و بوق و کرناى رادیوش مبلغ « حکومت ملى » است و براى خودساز دیگرى دارد. از همین مردم به تو بمیرى من بمیرم ، مالیات مى طلبد، به زور ازشان سرباز مى گیرد، همه جا رشوه خور مى پرورد، سفارت خانه هایش قرتى ترین سفارت خانه ها است ، مبلغ اعلا حضرت دیگرى است ، و گوش فلک را از افتخارات هزاره هزاره افزایش یابنده اش ‍ کر کرده است و توپ و تفنگش را دایم به رخ مردم مى کشد. آن وقت به علت همین تضاد، هر کودک دبستانى به محض این که سرود شاهنشاهى را به عنوان سرود ملى از بر کرد نماز از یادش مى رود، و به محض این که سینما رفت ، مذهب را به طاق نسیان مى نهد. و به همین علت است که 90 درصد دبیرستان دیده هاى ما لا مذهب اند. لامذهب که نه ، هرهرى مذهب اند. در فضا معلق اند. پاى شان بر سر هیچ استقرارى نیست ، هیچ یقینى ، هیچ ایمانى ، چون مى بینند که دول با این همه اهن و تلپ و سازمان و بودجه و کمک هاى خارجى و توپ و تانک قادر به حل کوچک ترین مشکل اجتماعى که بى کارى دیپلمه ها باشد، نیست و در عین حال مى بینند که یک اعتقاد کهن مذهبى چه ملجاى پناه دهنده اى است براى خیل درماندگان و بیچارگان و فقرا و در پانزده شعبان چه شادى ها مى کنند و چه خوشى مى گذرانند. این است که در مى مانند. رادیو بیخ گوشش مدام افسون مى خواند و سینما به چشمش مى کشد عوالم از ما بهتران را، اما آن واقعیت دیگر هم هست . واقعیت محتواى ایمان مذهبى . و مگر چه قدر مى شود فکر کرد؟ و خود خور بود؟ یا در صدد کشف حقیقت بود؟ و چرا او هم رها نکند و مثل دیگران نشود؟ و به رنگ جماعت در نیاید؟ پس ‍ برویم و همه هرهرى باشیم . نه مذهب مان پیدا، نه لامذهبى مان ، نه زندگى مان ، نه آینده مان ، دم غنیمت است .

در قلمرو فرهنگ مشهور است و همه مى دانند که مدرسه هاى ما کارمند مى سازند یا دیپلمه ى بى کاره تحویل مى دهند. در این حرفى نیست . اما آن چه اساسى تر است و نگفته مانده این که مدرسه هاى ما « غرب زده » مى سازند. آدم هاى هم چون نقش بر آب مى سازند. زمینه هاى آماده براى قبول غرب زدگى تحویل مى دهند. این است بزرگ ترین خطر مدارس ما و فرهنگ ما! طرح کلى این آدمى را که از کارخانه هاى غرب زده سازى ما در مى آید، در فصلى جدا خواهم داد. آن چه فعلا باید تذکر بدهم این است که بر خلاف راءى مورخان ریش و سبیل دار ما، نهضت هاى شعوبى سیاسى و مذهبى ، ما را هیچ وقت به جایى نرسانده است -غرضم نهضت هاى غلو کننده درملیت یا مذهب است . و اگر هم رساندند، سنگ اول بنایى را گذاشتند که در دوره ى صفوى کنگره اش ساخته شد. یعنى در آن زمان بود که حکومت ملى و مذهب - یعنى سلطنت و روحانیت - در یک خرقه رفتند و هر کدام از یک آستین دست درآوردند. در اوایل دفتر اشاره کردم که نتایج تاریخى و کلى این همپالگى شدن چه ها بود. وسربسته یادتان باشد که ما دردوره ى ساسانى نیز چنین وضعى را داشته ایم که به قیام مانى و مزدک و عاقبت به ظهور اسلام انجامید. اما امروز که آن خرقه ى واحد دریده است و آن دو رقیب هر کدام تشکیلات و سلام و سنن و مقررات جداگانه اى دارند، کارمان از آن دو دوره نیز خراب تر شده است . به این صورت که امروز کار افتراق میان مذهب و رقیب اصلیش به آن جا کشیده که حکومت هاى مان با تکیه به غرب زدگى و با اصرار در تشبه به بیگانگان روز به روز بیش تر از پیش در راهى گام مى زنند که پایانش جز بوار و انحطاط و افلاس نیست . و از طرف دیگر مذهب با تمام تاءسیسات و آدابش تا مى تواند به خرافات تکیه مى کند و به عهود ماضى و رسوم پوسیده ى کهن پناه مى برد. و به دربانى گورستان ها قناعت مى کند. و در قرن بیستم به ملاک هاى قرون وسطایى مى اندیشد. این روزها به همان اندازه که حکومت ملى در کار تثبیت خود دست به دامان غرب و فرنگى مى شود، حکومت داخلى مذهبى که در صف مقابل ایستاده ، در کار دوام خود هرچه بیش تر به عقب مى نگرد و مى گراید. و اصلا وقتى حکومت و دولت مى بیند که 90 درصد اهالى گوش به افسون او ندارند و به شادى ، تولد اعلا حضرت ولى عصر را به هم تبریک مى گویند؛ یعنى وقتى مى بیند که عناوین رسمى او را مذهب غصب کرده است و او را نمى پذیرد و به این مناسبت وقتى زیر پاى خود را سست مى بیند، چاره اى ندارد جز این که هر چه بیش تر خود را به دامن غرب بیندازد. و تکیه کند به کمک هاى نظامى آنان ، به توپ و تانک اهدایى امریکا، به مطبوعات فرنگى ، به روزنامه ها و مخبرهاشان و به رجال سیاسى شان . تا شاید دو روزى بیش تر دوام کند. دولت هاى ما این چنین است که حکومت ملى را تبلیغ مى کنند و حکومت مخفى مذهبى را در خفا مى کوبند. و براى اغفال مردم دعوى استرداد بحرین را دارد، در حالى که دعواى هیرمند و شط العرب دویست سال است لا ینحل مانده . و تازه این همه در چه دوره اى ؟ در دوره اى که گفتم ماشین خواستار بى مرزى است . خواستار شکستن همه ى در و دربندها است . خواستار بین المللى شدن همه چیز و همه جا است . خواستار بازارهاى مشترک و مرزهاى باز و گمرک هاى بسته است . و پرچم سازمان ملل را در دست دارد و تا هر جا که بنزین کمپانى ها مدد بدهد، مى راند. ما باز در دورانى سر در گریبان حکومت ملى فرو کرده ایم و مرزهاى مشترک مان با همسایه هاى دیوار به دیوارمان از دیوار چین همه درازتر و قطورتر است و مدام با عراقى و افغانى و پاکستانى و روس بریده ایم و بى خبر از حال هم دیگریم که ماشین عظیم کمپانى هاى استخراج کننده ى الماس و مس در قلب کاتانگا، « هامر شولد » را روى آسمان با تیر مى زند! در چنین دوره اى ما مى خواهیم با این مدارس و این سرود ملى و این سازمان امنیت و این کمک هاى نظامى و این جشن دو هزار و پانصد ساله و این آدم هاى مقوایى ، حکومت ملى را تبلیغ کنیم ! در چنین روزگارى که سرحدات در تمام دنیا فقط و فقط حدود قلمرو کمپانى هاى مختلف را مشخص مى کنند که تا این جا مال « جنرال موتورز » و تا آن جا مال « سوکونى واکیوم » و تا آن جاى دیگر مال « شل » و « بریتیش پترولیوم » و از این جا تا آن جا همه مال « پان آمریکن » یا « آجیب مینر اریا »!

این روزها دیگر ملت ها و زبان ها و نژادها و مذهب ها اگر نه تنها ملعبه اى در دست شرق شناسان (!) باشند که خدمتشان خواهم رسید، دست کم مسایل آزمایشگاهى اند براى علما و دانشمندان و محققان . به خاطر این مسایل هیچ کس در قرن بیستم شاخ و شانه نمى کشد. اما دیگر من و افغانى هم دین و هم زبان و هم نژاد از حال هم بى خبریم یا اگر رفت و آمد با هند و عراق دشوارتر از نفوذ به پشت دیوار آهنین است به این علت است که ما قلمرو نفوذ این کمپانى هستیم و افغانى منطقه ى حیاتى آن دیگرى . در چنین روزگارى که ما هستیم سرحدات ملى هر چه بسته تر باشد و سنن نژادى هر چه بیش تر و غرورهاى خام شاه و زوزکى هر چه جدى تر و حلال و حرام مذهبى هر چه نافذتر، سیاه چال زندان ملت ها و مردمان گودتر. و گرنه کدام مرز و سامانى را مى شناسید که در مقابل پپسى کولا نفوذناپذیر باشد؟ یا در مقابل رفت و آمد دلالان نفت ؟ یا در برابر فیلم « بریژیت باردو »؟ یا در مقابل قاچاقچى هاى هرویین ؟ یا در مقابل شرق شناسان مشکوک که دلال هاى رسمى استعمارند؟ بهترین نوع این مرز و سامان ها را، یعنى عریان ترین و ظاهر و باطن یکى ترین آن ها را، امروز در افریقا باید جست.روزگارى بوده است که فرانسه « کامرون » را و « چاد » را و « صحراى مرکزى » را در اختیار داشته ، در سه نقطه ى مختلف افریقا. و انگلیس پهلوى هر کدام از این ولایات ، ولایت دیگرى را. و امروز که فرانسه و انگلیس رفته اند و دولت هاى مستقل افریقایى به راه افتاده اند، هر یک مرز ممالک خود را درست بر همان نقطه اى گذاشته اند که حدود مستعمرات فلان دولت خارجى بوده و چه بسیار اقوام و نژادها و مذهب هاى افریقایى که به این طریق لت و پار شده اند میان دولت هاى مستقل خودمختار فعلى افریقا!... بگذرم . شاید به خاطر همه مان باشد که در مبارزه ى ملى شدن صناعت نفت - پیشوایان قوم - از آن جناح مذهبى ، یعنى از حکومت مخفى مذهب ، چه استفاده اى به سود هدف هاى مبارزه کردند. سربسته بگویم ، رهبران در آن دوره این شعور را داشتند که ترتیب کار مبارزه را طورى بدهند که با کمک پیشوایان مذهبى هر عامى مدرسه نرفته اى ، بتواند عمله ى ظلم را در تن هیاءت حاکمه ببیند که نفت را به کمپانى مى داد و به روى مردم شوشکه مى کشید. این بزرگ ترین درسى است که روشنفکران و رهبران باید از آن واقعه گرفته باشند.

و به عنوان آخرین تضاد ناشى از غرب زدگى و خطرناک ترین آنها باز هم بسیار سربسته بگویم که ما در نقطه اى از عالم قرار گرفته ایم که بیخ شمالى گوش مان اتفاقات عظیمى رخ مى دهد که ما اجبارا از آن ها بى خبر مى مانیم و اجبارا نیز نباید هیچ تاءثیرى از آن ها بپذیریم . و اگر هم بپذیریم فقط به صورت ظاهر است براى عقب انداختن واقعه ، در حالى که کوبا در حدود سى کیلومترى خود امریکا، از این اتفاقات تاءثیر مى پذیرد و آب هم از آب تکان نمى خورد! شاید هم به این علت است که حصار مرزهاى ما این قدر ضخیم است و دولت هاى ما بى توجه به حکومت باطنى مذهب (که خود حصارى است در داخل آن حصار و حکومتى است در داخل حکومت ) روز به روز قطر این حصار را با تکیه به غرب زدگى و اصرار در بندگى از غرب بیش تر مى کنند! و شاید گمان مى کنند در قبال چنین خطر هم جوارى تنها راه چاره ى ما پناه بردن به پیله ى تعصب و جمودها و بى خبرى ها و کینه هاى قرون وسطایى است . و در حالى که امروزه روز سرنوشت حکومت ها و پرچم ها و مرزهاى جهان بر سر میز مذاکرات دولت هاى بزرگ تعیین مى شود، دولت هاى ما این جا قناعت کرده اند به این که فقط پاسبان مرز کمپانى ها باشند. و نیز به همین علت است که دولت هاى ما در عین کوبیدن مذهب و پناه بردن به لامذهبى و فرنگى مآبى - چون محتاج عوام فریبى اند - اغلب با مذهب و روحانیت کج دار و مریز هم مى کنند و با محافل مذهبى و شخصیت هایش لاس خشکه هم مى زنند. به هر صورت این ها همه حرکات مذبوح است و ما در جوار چنین اتفاقات عظیم اگر در داخل تکانى به خودمان ندهیم و جلوى این اختلاف کیفى را از یک جایى نگیریم ، هزارى هم که حدود و ثغور ملى مان مستحکم باشد و هزارى هم که با فریفتن محافل روحانى عالم مذهب را باز داریم از این که از درون ، شالوده ى آن حصار را بپوساند، عاقبت روزى به علت قانون بسیار کودکانه ى ظروف مرتبط، سطح آب این مرداب بالا خواهد آمد و همه ى کاخ ‌هاى پوشالى مان را سیل خواهد برد. سخن از ارعاب و تهدید نیست . که در آغاز دفتر آورده ام که مرکز این ارعاب و تهدید به کجا منتقل شده است . سخن از هماهنگى با جوامع مترقى بشرى است . مى بخشید که سربسته مى گویم .

  نظرات ()
مطالب اخیر چالش سطل آب واقعی علوم انسانی اسلامی و رشته های مختلف ( حتما بخوانید در ادامه مطلب قبلی ) سود بالای بانک‎ها مشتریان را لاشخور می‎کند/ پول فاسد، قلب را فاسد می‌‎کند مقاومت، نه مذاکره! واکاوی نماد گرائی ساختمان کتابخانه ی مرکزی لس آنجلس تصاویر/99درصد علیه 1 درصد دانلود ویژه نامه جمعیت روزنامه ایران شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد تبیین مهمترین راهکارهای رفع مشکلات جهان ازسوی رییس جمهوری اسلامی ایران متن کامل سخنان دکتر احمدی نژاد در شصت و ششمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد
کلمات کلیدی وبلاگ خبر (۱٥٧) عکس (۱٢٢) مقاله (۱٠٧) نقد (٧٤) سیاست (٥٢) فرهنگی سیاسی (٤٧) اندیشه (٤٦) تاریخی (٤٥) دانلود (۳٠) فرهنگی مذهبی (٢٦) فراماسونری، ایلومناتی، شیطان پرستی و (٢۳) غرب شناسی (٢٢) سینما و رسانه (٢۱) تحلیل سیاسی - اجتماعی سریال مختارنامه (۱۸) فرهنگی اجتماعی (۱٦) ائمه اطهار علیهم السلام (۱٢) غرب زدگی نوشته جلال آل احمد (۱٢) رهبر معظم انقلاب (۱٢) معارف اسلامی (۱۱) آخرالزمان (۱۱) عدالت خواهی (۱٠) اقتصادی (۱٠) اسلام (٩) علمی فرهنگی (۸) حکایات عبرت آموز (٧) هدفمند کردن یارانه ها (٧) مراجع و علما (٧) فرقه های انحرافی (٦) مستند (٦) طنز (٦) قانون اساسی کشورها (٥) دانلود سریال مختارنامه (٤) کاریکاتور (٤) حدیث (۳) سکولاریسم (۳) خلیج همیشه فارس (۳) جنگ سایبری (۳) کتاب عبور از فتنه (۳) دفاع و امنیت (۳) مدعیان روشنفکری (٢) لطیفه های آموزنده تاریخ (٢) هشت سال دفاع مقدس (٢) شهدای انقلاب اسلامی (٢) شیعه (٢) وهابیت (٢) معرفی کتاب (٢) امام خمینی (ره) (٢) بازی رایانه ای (۱) گفتگو (۱) مناظرات (۱) ماه مبارک رمضان (۱) قوانین (۱) مقالات سید شهیدان اهل قلم ( سید مرتضی آوینی ) (۱) مجموعه مستند فاز3 (۱) مهندس حاج سعید قاسمی (از سرداران دفاع مقدس و مدیر (۱) مستند سریالی ظهور (the arrivals) با زیرنویس فارسی (۱) معرفی وبلاگ و سایت (۱) اسناد لانه جاسوسی به زبان انگلیسی (۱) مراکزفکری و بنیادهای به ظاهر بشردوستانه (۱)
دوستان من پایگاه خبری تحلیلی ابصار نیوز وب سایت تخصصی مهدویت و فراماسونری وعده صادق پايگاه اطلاع رساني مؤسسه فرهنگي موعود بیداری اندیشه مرکز مطالعات خلیج فارس Persian Gulf Studies Center ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب