تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      در افق آینده (اقتصاد و معیشت - فرهنگ و معنویت - سیاست و حکومت)
غرب زدگی نوشته جلال آل احمد « 3 » [ نخستین ریشه های بیماری ] نویسنده: - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

خوانندگان این متن توجه خواهند داشت که استناد های مؤلف به اشخاص و ارقام ، شواهدی هستند که چهل و پنج سال پیش ( سیزده سال قبل از انقلاب اسلامی ایران ) مورد استناد قرار گرفته است . مؤلف « جلال آل احمد » آخرین باز نویس این متن را در سال 1343 انجام داده است .


نخستین ریشه های بیماری

 

چنین که از تاریخ بر مى آید ما همیشه به غرب نظر داشته ایم . حتى اطلاق « غربى » را ما عنوان کرده ایم و پیش از آن که فرنگان ما را « شرقى » بخوانند. مراجعه کنید به ابن بطوطه ى « مغربى » . یا پیش از آن به جبل الطارق که منتهى الیه « غرب » اسلامى بود از صبح دم تمدن اسلام تا فرو ریختن ارزش هرانگاره اى در مقابل سلطه ى « تکنولوژى » ما همیشه در این سوى عالم ، هم چون مشتى از خروار کلیت یک تمدن ، دنیا را به انگاره ى خود مى شناخته ایم و به انگ هاى خود نشان مى زده ایم ، پیش از این که دیگران همین کار را با ما بکنند. مگر نه این که هر زیرى بالایى دارد؟ و اگر یکى دو هزاره اى پیش تر برویم و کلى تر به دور و بر خود بنگریم در همین ناحیه ى ما خاورمیانه ! - بوده است که کلده و آشور و ایلام و مصر و یهود و بودا و زردشت در پهنه ى گسترده اى از دره ى سند تا دره ى نیل قد برافراشته اند و بنیان گذار آن چیزى شده اند که جز آن چیزى در چنته ى تمدن غربى نیست . البته دور از تفاخر و تخرخر!
این « ما »ى چند طرفه ، در این همه دوران ها، پیش از آنکه به مشرق اقصى (چین و ماچین و هند) نظر بدوزد که چینى را و چاپ را و کرسى را و عرفان و نقاشى را و ریاضت (جوکى گرى ) را و مراقبه (آداب Zen) را و زعفران و ادویه را و سمنو را و الخ ... از آن جاها داشته ، بیش از این ها به غرب نظر داشته است به کناره هاى مدیترانه به یونان به دره ى نیل . به لیدیا (مرکز ترکیه ى فعلى ) به مغرب اقصى و به دریاى عنبرخیز شمال . ما ساکنان فلات ایران نیز جزوى از این کل بوده ایم که شمردم . و چرا چنین بوده ایم ؟ به حدس و تخمین جوابى بیابیم . متوجه هستید که دایره را تنگ تر کردم و حالا سخن از ما ایرانیان است .

شاید فرار از هند مادر بوده است ، نخستین توجه ما به غرب ، فرار از مرکز؟ نمى دانم . این را نژادشناسى و آریایى بازى و زبان شناسى « هند و اروپایى » باید روشن کنند. من حدس مى زنم . به هر صورت در این که همین مادر چه آغوش گرمى در روزهاى مبادا برایمان آماده داشته ، حرفى نیست . همین هند، یک بار به الباقى زردشتیان پناه داد که کله خرى کردند، و حتى به « جزیه ى » اسلامى تن در ندادند و بُنه کن گریختند و به هند پناه بردند. و ما امروز پارسیان هند را از اخلاف آنان داریم که در سال هاى استعمار هند بدجور اعانت به ظلم انگلیس ها کردند و اکنون نیز آریستوکراسى صنعتى هند را هم چنان در قبضه دارند. بار دیگر در حمله ى مغول . و بار آخر از دم شمشیر به تعصب کشیده ى صفویان صوفى نما. و در این دوبار آخر چه خزاین فکرى که با این گریز در امان ماند و چه سرمایه هاى اندیشه که از آسیب دهر محفوظ شد. و این آغوش ‍ گرم مادرانه گرچه همیشه پناه گاهى بود براى ما کودکان آواره ؛ اما هیچ کودکى در ناز پروردگى آغوش مادر به جایى نرسیده است . اسلام هم در مکه به جایى نرسید و به این علت مهاجرت مدینه پیش آمد و بعد در بغداد و در دمشق و قاهره یا در « اشبیلیه » و « قرطبه » بود که اساس ‍ شوکتى را ریخت در خور یک امپراتور. و مسیحیت که از « جلیل » و « ناصره » ندا داد، یک راست در قلب دنیاى بت پرست روم علم افراشت . مانویت که از تیسفون برخاست در تورفان به خاک نهفته شد. و بودا که از هند رویید، سر از دیار آفتاب تابان به در آورد به این طریق ما نیز از هند که گریختیم (اگر چنین باشد) یا به آن پشت که کردیم متوجه غرب شدیم و با این مادر احتمالى گر چه داد و ستدى هم داشته ایم به « مهر » در صورت رفت و آمد بزرگمهر یا پرسه ى عرفا و به زیارت سرندیب ، و برخوردى نیز به قهر، در صورت غزوات محمود ملعون غزنوى و یورش ‍ نادر پوستین پوش ؛ اما در این داد و ستدها با هند، ما هرگز قصد قربت نداشته ایم هرگز صله ى رحم نکرده ایم و من یک علت احتمالى آن چه را که غرب زدگى مى نامم در همین گریز از مرکز مى دانم که گریز از گرما هم هست .

شاید نیز به این علت همیشه به غرب نظر داشته ایم که فشار بیابان گردهاى شمال شرقى ما را به این سمت مى رانده است هم چنان که آریاها که آمدند، دیوان شاهنامه اى را از مازندران راندند تا کناره هاى خلیج از تورانیان شاهنامه و « هپتالیان » بگیر و بیا... هر به چند ده سالى یک بار ایلى (چه ترک ، چه فارس ) خانه بر زین کرده به جست و جوى مرتعى به این سو تاخت تا جبران خشک سالى نا به هنگام ، اما مزمن بیابان هاى دور غور را کرده باشد. کوروش هم در آن بیابان هاى دور در پى « سگه »ها مرد. غزها و آل سلجوق و مغول نیز از همان بیابان ها پا در رکاب گذاشتند. خون سیاووش هم در آن بیابانها به دست افراسیاب ریخت ، به هر صورت هیچ قرنى از دوره هاى افسانه اى یا تاریخى ما که یکى دوبار جاى سم اسب ایل نشینان شمال شرقى را بر پیشانى خود نداشته باشد. همه ى سلسله هاى سلاطین دوره ى اسلامى را با یکى دو استثنا، همین قداره بندهاى ایلى تاءسیس کردند و حتى پیش از اسلام مگر پارت ها کیانند؟ و اصلا طومار تاریخ ما را همیشه « ایل »ها در نوردیده اند نه « آل »ها. هر بار که خانه اى ساختیم تا به کنگره اش برسیم ، قومى گرسنه و تازنده از شمال شرقى در رسید و نردبان را که از زیر پایمان کشید هیچ همه چیز را از پاى بست ویران کرد. و شهرهاى ما بر این اسبریس پهناور که فلات ایران باشد، همیشه مهره هاى شطرنجى بوده اند بر نطعى گسترده هم چو گویى پیش پاى سواران قحطى زده ى بیابان گرد، که از این جا بردارند و به آن جا بگذارند. گنبد سلطانیه با عظمت معمارى اش و با ابعاد غول آسا هنوز به صدها روزن صدها لبخند بر این بساط بوقلمون دارد. در این پهن دشت فقط معدودى از شهرهاى ما فرصت کردند تا در جوانى خود برویند و ببالند و در جاافتادگى سنین برسند و در پیرى دوران خویش از رشد بایستند و به فرسودگى بگرایند و آن وقت هم چو بغداد که از میان مخروبه هاى تیسفون برخاست ، جان خود را چون ققنوس در آتشى بگدازند که پرورنده ى خلف جوان و زیبایى است ؛ این است که ما « این نیز بگذرد »ى شدیم و سنگ « هر کسى چند روزه نوبت اوست » تا قعر آب وجودمان فرو نشست و « هر که آمد عمارتى نو ساخت » شد شعارمان .

به این ترتیب شاید بتوان گفت که ما در طول تاریخ مدون مان ، کم تر فرصت شهرنشینى کردیم . و به معناى دقیق کلمه به شهرنشینى و تمدن شهرى (بورژوازى ) نرسیدیم . و اگر امروز را مى بینید که تازه به ضرب دگنک ماشین داریم به شهر نشینى و اجبارهایش خو مى کنیم ، چون این خود حرکتى است تند، اما دیر آمده ، ناچار نمودى سرطانى دارد.
شهرهاى ما اکنون در همه جا به رشد یک غده ى سرطانى مى رویند. غده اى که اگر ریشه اش به روستا برسد و آن را بپوساند واویلاست ...

درباره ى تداوم تمدن شهرى - اگر مستثنیاتى را در گذشته ى تاریخ در صحراى خوزستان مى بینید هم چون شوش یا در صحراى مرکزى هم چون اصفهان و کاشان و رى ... تنها بر این ها نمى توان حکم کرد. بناى تاریخ گذشته ى ما به دوش پى ها و ستون ها و دیوارها و خانه ها و بازارها نیست ؛ چون هر سلسله اى که بساط خود را گسترد، اول بساط سلسله ى پیش را برچید. از ساسانى ها بگیر که کن فیکون کردند آن چه را که از اشکانى ها مانده بود، تا قاجارها که دوغاب کشیدند به در و دیوار هر چه بناى صفوى بود و تا همین امروزها که بانک ملى ساختند بر جاى تکیه ى دولت و وزارت دارایى ، بر جاى خوابگاه کریم خانى یا هرگوشه اى مدرسه مى سازند برجاى مسجدها وامام زاده ها.
من از این در عجبم که با این افق هاى باز، چرا ما این قدر تنگ نظریم تنها در دو دوره ى هخامنش ها و صفوى ها است که مى بینى پدر و پسر به تکمیل بنایى مى کوشند. در بقیه ى دوره ها « هر که آمد عمارتى نو ساخت ... » و چه جور؟ با مصالح عمارت در گذشتگان . تا آن جا که حتى دیروز نیز سنگ مرمر مقابرمسلمانان را از ابرقو به کاخ ‌هاى سلطنتى تهران مى آوردند. و به هرگوشه ى مملکت که فرو بروى مى بینى که پى هر بنایى، سنگ قبردرگذشتگان است و مصالح هرپل کوچکى سنگهاى قلعه ى قدیمى مجاور.

به این طریق بناى تمدن نیمه شهرى ما، بنایى نیست که یکى پى ریخته باشد و دیگى بالاش آورده باشد و سومى زینتش کرده باشد و چهارمى گسترده اش والخ ... بناى تمدن مثلا شهرى ما که مرکزیت حکومت ها را در خود مى پذیرفته ، بنایى است تکیه کرده بر تیرک خیمه ها و بسته به پشت زین ستوران . هخامنش ها ییلاق و قشلاق مى کردند ساسانیان نیز این است که شوش هست ، هم چنین باستان شناس ها حتى کار را به آن جا کشانده اند که در طاق بناهاى بسیارى از دوره هاى تاریخى ما شباهت هاى فراوان با خیمه یافته اند و من اگر حدس بزنم که یکى به این دلیل بود که ما ماندیم و غرب تاخت ، زیاد بى راهه نرفته ام .

این نیز به خاطرتان باشد که ما در سراسر تاریخ ‌مان در این پهن دشت ، شب تابستان را بر بالاى بام ها گذرانده ایم و زیر طاق ستارگان . درست است که طبیعتى خشک و هوایى چنین خشن ما را در برگرفته است ؛ اما این خشونت از خشکى است و دفاع در مقابل آن - اگر سیلى در کار نباشد که مختص چنین طبیعتى است - چندان سخت نیست ، مگر در زمستانى بس کوتاه هیچ کدام از شهرهاى بزرگ ما بیش از سه ماه در سال برف و بارندگى و یخ بندان ندارند. و آیا به این ترتیب نمى توان به « تیبورمند » حق داد که معتقد است تمدن هاى بزرگ شهرى که به تکنولوژى دست یافته اند فقط در ناحیه اى از کره ى زمین استقرار پذیرند که سرد است و میان دو مدار راءس السرطان و مدار قطب شمال قرار گرفته است ؟

البته چنین نیست که به ما همیشه از بیابان هاى شمال شرقى تاخته باشند اسکندر هم بود که از ولایات شمال غرب فلات ایران آمد و اسلام هم بود که از صحراهاى جنوب غربى آمد اما آن چه درباره ى اسکندر است با همه ى فترت کوتاه یا بلند ایرانیت در دوره ى بازماندگان او و نخستین تظاهر غرب زدگى تاریخ مدون ما، یعنى « فیل هلن » بودن پارت ها این برخورد با اسکندر و سربازانش برخورد با خانه به دوشان زین نشین نبود؛ برخوردى بود با ماجراجویان و سربازان مزدور داوطلب ( Mercenaire ) شهرهاى کناره ى مدیترانه که از داستان « آنابازیس » گزه نوفون تشجیع شده بودند و در پى ثروت اسرارآمیز شاهنشاهان ایرانى با انبان هاى گشاده و دهان هاى آب افتاده به زین نشسته بودند و به طمع دسترسى به گنج هاى هگمتانه و شوش و استخر به این سو آمده بودند. این نخستین استعمار طلبان تاریخ پس از فنیقى ها! مى دانیم که این ها همه عقده ى شهرسازى دارند و اگر هم « صور » یا استخر را مى کوبند، از مصب نیل تا مصب سند تخم چندین اسکندریه را بر جاى اردوگاه هاى موقتى خویش پاشیده اند که دو تاى آنها تا به امروز هم سر و قامت و دامن گسترده ناظر برآمد و شد اقوام نوکیسه اند. بر عرصه ى آبى مدیترانه . در برخورد با این سربازان مزدور اگر تاراجى هم در میان بوده است نخست به دست ما بوده است. ما که هر چه سیلى از بیابان گردهاى شمال شرقى مى خوردیم در غرب به بندرنشینان کناره مدیترانه مى زدیم ، آتن همین جورى سوخت که حریق استخر پاسخش ‍ باشد.

و اما اسلام که وقتى به آبادى هاى میان دجله و فرات رسید اسلام شد، و پیش از آن بدویت و جاهلیت اعراب بود، هرگز به خون ریزى بر نخاسته بود درست است که از شمشیر اسلام فراوان سخن ها شنیده ایم ، ولى آیا گمان نمى کنید که این شمشیر اگر هم کارى بود بیش تر در غرب بود؟ و در مقابل عالم مسیحیت ؟ به هر صورت من گمان مى کنم که این شهرت بیش تر به علت مقاله اى بود که جهاد اسلامى با شهیدنمایى مسیحیت صدر اول مى کرد و گرنه همین مسیحیت به محض این که مستقر شد مى دانیم که چه ها نکرد! در دوره ى « انکیزیسیون » در اسپانیا یا در واقعه ى تخت قاپو کردن امریکاى جنوبى و مرکزى یا در تسخیر افریقا یا در آسیاى جنوب شرقى با ویران کردن تمدن « خمرز » به هر جهت سلام اسلامى صلح جویانه ترین شعارى است که دینى در عالم داشته گذشته از این ، اسلام پیش از آن که به مقابله ى ما بیاید، این ما بودیم که دعوتش کردیم . بگذریم که رستم فرخ زادى بود که از فروسیت ساسانى و سنت متحجر زردشتى دفاعى مذبوح کرد، اما اهل مداین تیسفون نان و خرما به دست در کوچه ها به پیشواز اعرابى ایستاده بودند که به غارت کاخ شاهى و فرش « بهارستان » مى رفتند و سلمان فارسى سال ها پیش ‍ از آن که یزد گرد به مرو بگریزد از « جى » اصفهان به مدینه گریخته بود و به دستگاه اسلام پناه برده ، و در تکوین اسلام چنان نقشى داشت که هرگز آن مغان (مجوسان ) ستاره شناس در تکوین مسیحیت نداشته اند به این طریق گمان نمى کنم بتوان اسلام را جهان گشا دانست به آن تعبیر که مثلا اسکندر را مى دانیم سربازان مزدور و بخو بریده ى آن مقدونى هر یک تبعیدى از شهر و دیار خود به جست و جوى گنج به این سو آمدند و به هر صورت هیچ کدام ایشان چنان ایمانى را در ترکش خود نهفته نداشتند که اعراب پابرهنه را تا سیحون و جیحون کشاند. به رغم آن چه تاکنون فضلاى ریش و سبیل دار گفته اند، که شعوبى هاى دیر به دنیا آمده اى هستند و نیز به رغم کتاب سوزان عمر در رى و اسکندریه ، اسلام لبیکى بوده است به دعوتى که از سه قرن پیش از بر آمدن نداى اسلام در این دشت برهوت سلطنت ها در دهان مانى و مزدک به ضرب سرب داغ کرده خفه شد و اگر کمى محققانه بنگریم اسلام خود نداى تازه اى بود بر مبناى تقاضاى شهرنشینى هاى واسط فرات و شام که هر یک خسته از جنگ هاى طویل ایران و روم ، هم چو گرگ هاى باران دیده ى صحرا، کمک کنندگان احتمالى بوده اند به هر نهضتى که بتواند صلحى مدام را در این نواحى بکارد. و مى دانیم که پیامبر اسلام در جوانى با شام تجارت مى کرده است و با فلان راهب در دیر شامات گفت و گو داشته والخ ... و مگر ساده تر از با « قولوا لا اله الا الله تفلحوا » هم مى شود مذهبى را تبلیغ کرد؟ و در آخرین تحلیل آیا این توجه ما به اسلام نیز خود توجهى به غرب نیست ؟ جواب دقیق این سؤ ال را وقتى مى توان داد که بدانیم در متن رسوم متحجر ساسانى چه ظلم ها که بر مردم نمى رفته است .

شاید هم توجه ما به غرب از این ناشى مى شده است که در این پهن دشت خشک ، ما همیشه چشم به راه ابرهاى مدیترانه اى داشته ایم .درست است که نور از شرق برخاست ؛ اما ابرهاى باران زا براى ما ساکنان فلات ایران ، همیشه از غرب مى آمده اند. در این توجه به سرمنشاء ابر و آب و آبادانى ما از بیابان هاى جنوب و شمال شرقى نیز مى گریخته ایم . درست به عکس آن چه شمالى هاى اروپایى را از سرما و رطوبت و یخ بندان دیار خود به جنوب و دریاهاى گرم مى کشاند تا جست و جوى ادویه ى نیروبخش ‍ براى اسافل اعضا راه به افریقا و هند و امریکا بیابند و بیاید در دنبالش آن چه بعدا شکل استعمار حاد گرفت . این کشش دو جانبه در سراسر تاریخ تمدن بشرى هویداست . ورود آریاها به ایران خود یکى از همین دل زدگى ها از شمال و از یخ بندان « ورجم کرد » و « آریاویج » بوده است . و گر چه اندکى جسارت آمیز است اما به گمان من اگر روس ها را نیز دستى به دریاهاى گرم مى بود و عاقبت مى توانستند روزى خواب پطر کبیر را تعبیر کنند و اگر مى توانستند به قیمت غارت مستعمرات جنوبى و جنوب شرقى سرزمین فعلى خود مزد و بیمه و تقاعد کارگران پطرزبورگ و بادکوبه را تا حدود دست مزد کارگران منچستر و لیون بالا ببرند و اگر مجبور نبودند تا چشم کار مى کند به سیبرى و برف و یخ بندانش بسازند یا به ترکستان و ریگ روانش در 1917 چنان انقلابى پیش پاى بشریت نبود. صدور سنن انقلابى روس به افریقا و آسیاى جنوب شرقى که آخرین تحولات سیاسى پیش از حرکت چینى هاست خود حکایت از آرزویى دارد که سال هاى سال در نطفه خفه مى شده است تا اکنون در لباسى تازه پا به میدان بنهد.

اگر باز هم دقیق تر باشیم ما از این توجه به غرب فراوان جاى پا داریم . درست است که آب حیات در ظلمات شرق بود، اما اسکندر که به جست و جویش رفت ، غربى بود و نظامى گنجوى از ما است او را پیامبر خواند و با ذوالقرنین در آمیخت . جنات عدن نیز غربى است و عنبر همیشه از دریاهاى شمال غربى مى آمده است و بغداد که کعبه ى زندیقان مانوى بود در منتهاى غربى فلات ایران بود و حتما سپاه زنگ و روم را شنیده اید و اطلاق آن را به شب و روز یا به زلف و صورت دلبران ؟ و شاید به همین دلیل هیچ حرم سرایى در شرق خالى از کنیزکان رومى نبوده است که مبشر روز و حامل سپیدى و سپیدبختى بوده اند. حتى عرفان با همه ى شرق زدگى اش (اگر بتوان این تعبیر را نیز به کار برد) شیخ صنعان بادیه نشین را در بند کنیزکى رومى ، مرتد مى کند و زنار بند. حتى نرگس ‍ خاتون ، مادر مهدى موعود شیعیان نیز کنیزکى است در اصل رومى ... و به هر صورت بر این نسق فراوان نشانه ها مى توان یافت .

و آن چه مسلم است این که براى ما که هرگز ملتى نه در بند تعصب و خامى بوده ایم ، راه غرب همیشه باز بوده است . به مکه هم که مى رفتیم هم چون سعدى ، از راه طرابلس مى رفتیم تا به کار گل بگمارندمان یا به کربلا که مى رفتیم و به نجف تا استخوان سبک کنیم و به اروپا که اکنون مى رویم تا عیش و عشرت کنیم ...

از همه ى این شایدها و به گمانم ها که بگذرم ، رفت و آمد با غرب در زندگى ملتى که مى خواسته هر روز از روز پیش بهتر بِزیَد و بیش تر بداند و آرام تر بمیرد، امرى عادى است . هیچ واقعه ى خارق عادتى نیست . رفت و آمد با همسایگان دور و نزدیک است ، کوشش و جست و جوى وسیع ترى است از بشریت در حوزه هاى وجودى دیگر. اما عجیب این جا است که این توجه به غرب تا حدود سى صد سال پیش همیشه یک رو داشته است ، یک علت داشته است و یک جهت . روى کینه یا حقد یا حسد و رقابت و در این سى صد سال اخیر علت دیگر و جهت دیگر روى دیگر یافته روى حسرت و اسف و عبودیت !

تا پیش از این سه قرن اخیر ما همیشه به غرب حسد برده ایم یا کینه ورزیده ایم یا با غرب به رقابت بر خاسته ایم به علت سرزمین هاى آباد و بندرهاى شلوغ و شهرهاى آرام و باران هاى مداومش در تمام آن دوره ها که گذاشت ما نیز خود را مستحق مى دانسته ایم به داشتن چنان نعماتى و بر حق مى دانسته ایم سنت خود را و معتقدات خود را و به آنها « کافر » مى گفته ایم و گمراه شان مى دانسته ایم وگر چه حتى در متن تعصب زردشتى ساسانیان به علماى ایشان که ازاسکندریه و قسطنطنیه مى گریختند پناه مى داده ایم ؛ اما آن چه مسلم است این که آنها را همیشه به ملاک هاى خود مى سنجیده ایم ، کار را گاهى به جایى مى رسانده ایم که مال و جان شان را حلال مى دانسته ایم و هم از این رو بوده است که تا توانسته ایم دست بردى به آن سوزده ایم و به هر صورت این همه رقابت و حسد و کینه براى ما موجهى یا محرکى بوده است تا نقش برجسته خشن آشورى را نرمش بدهیم و به طول و عرضش بیفزاییم و سدر را از لبنان بیاوریم و طلا را از لیدیا و ارسطو را در قرون وسطاى تاریک فرنگ ترجمه و تبلیغ کنیم و نظام لژیونرهاى رومى را بپسندیم و یا شهرسازى شان را بیاموزیم و هر چه هست در این داد و ستد دو هزار ساله با غرب با همه ى شکست ها و بردها و تخریب هایش از دو طرف که خود رمزى از زندگى است جمعا برد با هر دو طرف بوده است هیچ کدام چیزى نباخته ایم و اگر نه معامله ى دو دوست را داشته ایم مسلما مقابله ى دو حریف را داشته ایم و چه بهتر از این ابریشم را داده ایم و نفت را، هند را معبر بوده ایم و زردشت و مهر را،در ترکش اسلام تا آندلس سفرکرده ایم دستار هندى و خراسانى را برسرپیشوایان اسلام نهاده ایم ، فره ى ایزدى را به « هاله » بدل کرده ایم و دور صورت مقدسان مسیحى و اسلامى نهاده ایم و... بسیارى بده بستان هاى دیگر. اما در این دو سه قرن اخیر روى دیگر سکه را داشته ایم . بله . حسرت و آه و اسف را مى گویم .

اکنون دیگر احساس رقابت در ما فراموش شده است و احساس ‍ درماندگى برجایش نشسته و احساس عبودیت . ما دیگر نه تنها خود را مستحق نمى دانیم یا بر حق (نفت را مى برند چون حق شان است و چون ما عرضه نداریم ، سیاست مان را مى گردانند. چون خود ما دست بسته ایم ، آزادى را گرفته اند چون لیاقتش را نداریم ) بلکه اگر در پى توجیه امرى از امور معاش و معاد خودمان نیز باشیم به ملاک هاى آنان ارزش یابى مى کنیم و به دستور مستشاران و مشاوران ایشان .همان جور درس ‍ مى خوانیم ، همان جور آمار مى گیریم همان جور تحقیق مى کنیم ، این ها به جاى خود. چرا که کار علم روش هاى دنیایى یافته و روش هاى علمى رنگ هیچ وطنى را بر پیشانى ندارد اما جالب این است که عین غربى ها زن مى بریم ، عین ایشان اداى آزادى را در مى آوریم ، عین ایشان دنیا را خوب و بد مى کنیم و لباس مى پوشیم و چیز مى نویسیم و اصلا شب و روزمان وقتى شب و روز است که ایشان تاءیید کرده باشند. جورى که انگار ملاک هاى ما منسوخ شده است حتى از این که زایده ى اعور ایشان باشیم به خود مى بالیم . بله . اکنون از آن دو حریف قدیم چنین که مى بینید عاقبت یکى جارو کننده ى میدان از آب در آمده است و آن دیگرى صاحب معرکه است و چه معرکه اى ! معرکه ى اسافل اعضا و تحمیق و تفاخر و تخرخر. تا نفت را بار بزنند! و مگر در این دو سه قرن اخیر چه رخ داده است ؟ چه ها پیش آمد تا روزگار چنین وارونه شد؟
باز برگردیم به تاریخ ...

  نظرات ()
مطالب اخیر چالش سطل آب واقعی علوم انسانی اسلامی و رشته های مختلف ( حتما بخوانید در ادامه مطلب قبلی ) سود بالای بانک‎ها مشتریان را لاشخور می‎کند/ پول فاسد، قلب را فاسد می‌‎کند مقاومت، نه مذاکره! واکاوی نماد گرائی ساختمان کتابخانه ی مرکزی لس آنجلس تصاویر/99درصد علیه 1 درصد دانلود ویژه نامه جمعیت روزنامه ایران شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد تبیین مهمترین راهکارهای رفع مشکلات جهان ازسوی رییس جمهوری اسلامی ایران متن کامل سخنان دکتر احمدی نژاد در شصت و ششمین مجمع عمومی سازمان ملل متحد
کلمات کلیدی وبلاگ خبر (۱٥٧) عکس (۱٢٢) مقاله (۱٠٧) نقد (٧٤) سیاست (٥٢) فرهنگی سیاسی (٤٧) اندیشه (٤٦) تاریخی (٤٥) دانلود (۳٠) فرهنگی مذهبی (٢٦) فراماسونری، ایلومناتی، شیطان پرستی و (٢۳) غرب شناسی (٢٢) سینما و رسانه (٢۱) تحلیل سیاسی - اجتماعی سریال مختارنامه (۱۸) فرهنگی اجتماعی (۱٦) ائمه اطهار علیهم السلام (۱٢) غرب زدگی نوشته جلال آل احمد (۱٢) رهبر معظم انقلاب (۱٢) معارف اسلامی (۱۱) آخرالزمان (۱۱) عدالت خواهی (۱٠) اقتصادی (۱٠) اسلام (٩) علمی فرهنگی (۸) حکایات عبرت آموز (٧) هدفمند کردن یارانه ها (٧) مراجع و علما (٧) فرقه های انحرافی (٦) مستند (٦) طنز (٦) قانون اساسی کشورها (٥) دانلود سریال مختارنامه (٤) کاریکاتور (٤) حدیث (۳) سکولاریسم (۳) خلیج همیشه فارس (۳) جنگ سایبری (۳) کتاب عبور از فتنه (۳) دفاع و امنیت (۳) مدعیان روشنفکری (٢) لطیفه های آموزنده تاریخ (٢) هشت سال دفاع مقدس (٢) شهدای انقلاب اسلامی (٢) شیعه (٢) وهابیت (٢) معرفی کتاب (٢) امام خمینی (ره) (٢) بازی رایانه ای (۱) گفتگو (۱) مناظرات (۱) ماه مبارک رمضان (۱) قوانین (۱) مقالات سید شهیدان اهل قلم ( سید مرتضی آوینی ) (۱) مجموعه مستند فاز3 (۱) مهندس حاج سعید قاسمی (از سرداران دفاع مقدس و مدیر (۱) مستند سریالی ظهور (the arrivals) با زیرنویس فارسی (۱) معرفی وبلاگ و سایت (۱) اسناد لانه جاسوسی به زبان انگلیسی (۱) مراکزفکری و بنیادهای به ظاهر بشردوستانه (۱)
دوستان من پایگاه خبری تحلیلی ابصار نیوز وب سایت تخصصی مهدویت و فراماسونری وعده صادق پايگاه اطلاع رساني مؤسسه فرهنگي موعود بیداری اندیشه مرکز مطالعات خلیج فارس Persian Gulf Studies Center ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب